5 اسفند 90

امروز یه حرکت دیگه در راستای درک همسر زدم. در که چه عرض کنم گیر ندادن به همسر و به عبارت امروزی تر همون درک دیگه.

گمونم عزیز جون فکرکرده من بدجوری مریضم. نه اینکه به اون گیر بدم ها ولی خوب حق های خیلی پیش پا افتاده ام رو گاهی طلب می کردم. که این روزها دیگه همین رو هم ازش نمی خوام و بهش می گم می دوم خیلی سرت شلوغه و میتونم درک کنم دیر میای. می تونم درک کنم بهم کم محبت کنی. کم توجه کنی یا اصلا منو نبینی..... و

دلم می گیره ها ولی خوب خیلی کارش زیاده. واسه همین سعی م یکنم فکر کردن به من یه مشکل دیگه نشه واسش. ضمن اینکه می بینم داره تلاش می کنه بتونه به ما هم برسه.

امشب عروسی بودیم. خوب بود. جالب بود. خوش گذشت. نیم ساعت هم نشد که فهمیدم باید برم عروسی و اماده شدیم و رفتیم. خیلی با حال بود.

دیروز هم با فرگلم و دخترها رفتیم سرزمین عجایب و به فرینا خیلی خوش گذشت.

دیگه هیچ ملالی نیست جز این درد بد پشتمو امتحانهام. اونها تموم شه بهتر می شم می دونم. ها ها ها

روز مهندس بود به همه مهندس ها مبارک

دیشب پیراشکی درست کردم خیلی خوب شد. اولین بار بود خمیرشو خودم می گرفتم. با حال بود جاتون خالی

/ 0 نظر / 11 بازدید