اگه حساسین و دلتون به هم می خوره نخونین... آقایون از الان ببخشید!!!

دیشب حدود 4 صبح بود خوابیدم. به زور قرص های مسکن. تو هال رو کاناپه.

ساعت 6 دیدم که می ره.

دوست داشتم بهم زنگ بزنه ولی نزد. دوست داشتم لااقل اس ام اس بده نداد.

دخترکم زود بیدار شد که ببرمش مهد. بلند شدم. دنیا دور سرم چرخید. همه شلوارکم ملافه های زیرم پر خون بود.

طوری که دخترکم نبینه رفتم لباسامو عوض کردم.

هر وقت غصه دار می شم خونریزیم شدید و شدیدتر می شه.

به فرگلم گفتم نمی تونم ببرمت مهد.

فرگل: یعنی مامان بخوابم؟

من: آره گلم . حالم بده.

فرگلم: مال دیابتته ها مامان فکر کنم قندت افتاده ها. قرصتوو خوردی؟ به بابا زنگ بزنم؟

من سرمو می کنم تو بالشت تا اشکامو نبینه.

دخترکم چه زودبزرگ شده.

گمونم 11 بود تونستم بهش صبونه بدم. البته تا قبلش خوابید دخترکم.

بلند شدم. تصمیم گرفتم با اون حالم خونه رو تغییر دکور بدم. واسه کمرم واجب بود. گردگیری کنم.

کاش روحم گردگیری لازم باشه. به خودم قبولوندم تنهام. هر چند خودم قبول نکرده که تنهاست.

با دخترک حدود 19:30 رفتیم بیرون. رفتم تو همون مسیری که قرار بود یه روز تصادف دهشتناک کنم.

دل و زدم به دریا. رفتم دخترکم بازی کرد تو پارک. کمی با هم بدبین تن بازی کردیم مثلا.

بعد اومدیم خونه. تو راه بهش گفتم دلم می خواست برم.

فرگل: کجا بری مامان؟

من: نمی دونم دخترم. بابایی دل منو شکونده

فرگل: من به بابا زنگ می زنم باهاش حرف می زنم. مگه بابایی بده؟

من: نه بابایی خیلی خوبه ولی دل منو شکسته

فرگل: مامان کجا می خوابی؟ اصلا همه لباسات خونه است. کتابهات. پس من چی؟

من: به خاطر توئه که نمی رم عزیزم. ولی خیلی ناراحتم.

فرگل:ناراحت

.............

خونه که رسیدم لبخند می زدم چون فرگل تو تخم چشام نگاه می کرد.

چون مادرها نباید ناراحت بشن.

........

امروز کلا اینترنت نرفتم. تا الان. همسرم انگار نه انگار...

هنوز مسیجمو که واسش گذاشتم نخونده. مطمئن هستم.

فکر می کنه بحثی بود که تموم شد. تصمیم دارم فردا تنها برم پارک. می خواستم برم توچال. برم بالای کوه داد بزنمممممممم. اینقدر که دلم خالی شه.

ولی مسیر رفتن با ماشین خودمو بلد نیستم. شاید هم رفتم. واسه کمرم لازمه.

.....

امروز واسه خودم تکرار می کردم اصلا واسم مهم نیستن. اصلا. امروز به خودم داشتم می قبولوندم که اونها اینقدر قوی نیستن که بتونن از راه دور هم رو زندگی من تاثیر داشته باشن.

جاریم واسه من اس ام اس فروش ویلا تو شمال رو داده. تبلیغاتی. خنده ام گرفته. یعنی من برم بخرم؟؟؟؟ منم به رو خودم نیاوردم.

فعلا سرم درد می کنه. ناجور هم درد می کنه. زندگیم مثلا عادیه. مشکلات به ظاهر رفته زیر خاکستر تا کی شعله ور شه خدا می دونه(جدیدا فاصله آتیش گرفتن ها نزدیک شده)

این عادی بودنش هم به خاطر اینه که من نمی خوام بچه دعوامون ببینه. روش تاثیر بد بذاره. به خاطر اینکه مامان ها باید حواسشون به بچه هاشون باشه

/ 1 نظر / 11 بازدید
عسل

امیدوارم حالت بهتر شده باشه مامان مهربون و عاقل [گل]