سی بهمن 90

صبح خوبی رو شروع کردم!!!!!!! با درد وحشتناک پشتم.

همسرم دخترمو برد مهد

تا ظهر تو خواب و بیداری بودم. لرز داشتم.

شهر رفتم دنبال دخترم. داشتن تو مهد عکس نوروزی می گرفتن. دیگه داره عید میاد. شاید به زودی رفتم و سبزه گذاشتم. یعنی گندم خریدم.

بعد نهار با خبر شدم دخترخاله ام داره ازدواج می کنه. خیلی خوشحال شدم.

خواهرام جفتشون تو زندگی دچار مشکل هستن.

کاش حرفهامو گوش می کردن.

هر خبر عروسی منو یاد مشکلات ناجور این دو تا می اندازه.

تا غروب یه جورهایی سعی کردم درس بخونم مثلا.

با همسرم رفتیم واسه گل فرگل گلدون خریدیم. شام خوردیم. و من سعی کردم خوشحال باشم. کمی درس خوندم.

و بعد خوابیدم.

این اولین روزنگار بی محتوی من!!!!!!!!!!!!!

/ 1 نظر / 12 بازدید
شمع سال نو 1391

شمع سال نو (حاجی فیروز سوار بر نهنگ ) رسید. ارسال با پست به تمام نقاط ایران.