خوشی از یه نوع جدید..

دیشب از درد سینه خوابم نمی برد..

ولی برد.. چی برد.. خوابم دیگه.. خوابم منو با خودش برد..

برا اولین بار.. عمیق... (اولین بار طی این چند ماه)...

می دونی یکی از قشنگی های زندگی اینه که داری کار می کنی.. (هر کاری اما نشسته) بعد دخترت بیاد و شونه هاتو ببوسه..

می دونی همه خستگی های عالم از تنت می ره بیرون و دلت می خواد همه خوشیهات رو بکنی تو چشت و هی از خوشی گریه کنی...

...................

دارم با آزی حرف یم زنم.. دخرتم هی حرف یم زنه.. بی اختیار داد یم زنم.. بغض م یکنه .. گریه می کنه.. می گم عزیزم چرا گریه می کنی.. می گه: چرا با من حرف نمی زنی؟؟؟؟؟؟

من واقعا ازش عذرخواهی کردم و اون قبول کرد..

.................

جدیدا یاد گرفته بیاد تو بغل من بخوابه.. کاری که ٣ ساااااااااااااااال ازش متنفر بود..

نوزاد هم بود از اینکه تو خواب بهش دست بزنی بدش می اومد.. بزرگتر هم شد همین طور بود.. حالا دلش م یخواد تو بغل من و و قتی داره نفس هامو بو می کنه و منو ناز می کنه یا برعکس بخوابه... البته بعد یه قصه با شروع یکی بود یکی نبود یه دختری بود به نام فرگل و با پدر مادرش زندگی می کرد.. فرگل دختر خوبی بود .. اما یه روز....

 

کسی می دونه چرا؟ چرا دوست داره پیش من بخوابه.. چی کار کنم تا بره تو اتاقش. یا بعد خواب تو اتاقش بخوابه..

هر چند تو دلم قند اب می شه وقتی منو سفت بغل می کنه ها.. (کرم از خودمه؟!!!! نه باور کنید نم یخوام وابسته ا ینطوری شه)

.........

وبلاگ دخترم به روزه خوشحال می شه بخونیدش

/ 1 نظر / 12 بازدید
هدی

تا وقتی که جا می شه بذار بخوابه . چشم بهم بزنی میبینی دیگه تو بغلت جاش نمی شه ها