هويجوری....

***الان می خوام موهامو بکنم.... دونه دونه....

خدا هر رو زصبح که پا می شم یه چیزی تو مغزم هی تکرار می شه... حالا تصور کنین این تکرار یه تبلیغات باشه مثل این:

برای پوست تنت کاری کن ...با کرم های ساویز..

خداییش آدم روانی میشه دیگه....

 

***یه روز به عزیز جون که گفتم یه همچین مشکلی دارم می دونین چی گفت؟

گفت : اتفاقا داره تو ذهن منم یه آهنگ خنده دار تکرار میشه... باورتون میشه یه آهنگ قر دار از همتی ... و جالب اینکه تو ذهن منم همون تیکه از اون آهنگ داشت ریپید می شد...و ما خیلی وقت بود که به اون گوش نداده بودیم...

 

*** تو خونه بابام اینها هم من و معصوم با هم خیلی تفاهم داشتیم ... مثلا یهو با هم شروع می کردیم به خوندن یه آهنگ ....

***من هنوز خوابم میاد... دیشب خواستم زود بخوابم ها... رفتم و ژست خواب هم گرفتم به خدا... ولی دوباره افکار پریشان و ... و بعد هم ریز ریز هی گریه کردم... سرم درد گرفت... و باز دیر خوابیدم...

هر وقت داریم می ریم شمال اینطوری میشم...

کلی دوباره عزیز جونم غصه خورد برام...

دلم برا خونمون پر پر می زنه ها... برا شهرمون... برا دریا... برا جنگل...

ولی یاد عوامل جانبی که می افتم قلبم عین گنجشک تند تند می زنه... و بعد هم غصه ام می گیره.. بعد هم کلی برا خودم کوچولو کوچولو و یواشکی گریه می کنم...

هیچکی هنوز نمی تونه باورش شه که سیب جون اینهمه غصه می خوره...  جز  عزی جون که حالا شاید فکر میکنه هیچکی اندازه من غصه نمی خوره...

 

*** امروز رییس شاید زود بره.. بیرون جلسه داره... بعدش یعنی من می تونم زود برم خونه؟... بعد هم قبل اینکه برم خونه برم برا خودم تو پارک قدم بزنم؟

وای اگه دوست جونم هم باهام بیاد که کلی حالشو می بریم...

یکی از دوستای دوست جون ازدواج کرده... اون امروز کلی خوشحال بود...

دیروز که نفهمیدم چی خوردم... یعنی هیچی نخوردم نهار... غذامو برگردوندم خونه.. قبل اینکه قایمش کنم عزی جونم دید... کلی دعوام کرد... از اون دعوا مهربونی ها... که تو اصلا به فکر خودت نیستی.. و این حرفها...

حالا امروز دیگه تنها نیستم....

حوصله اون خیل عظیم بانوان رو ندارم که بلند بلند از هر چیزی که تو زندگی تصورشو کنین حرف می زنن... و بلند بلند هم گاهی می خندن...

برا همین با زهرا هیچ وقت نمی ریم رو میز اونها... قدیم ها خودمون ۶ نفر بودیم... بعد هی کم شدیم... یعنی اونها رفتن از شرکت... حالا من موندم و زهرا... می ریم برا خودمون عشقولانه یه گوشه می شینیم و غذا میل می نماییم... کلی هم بهمون می چسبه...

 

*** یه چیزی بگم نگین مرد ذلیل هستم ها...

من بعضی وقتها و گاهی هر روز از ادکلون عزیز جونم می زنم... می دونین چرا؟

آخه دلم براش تنگ میشه... وقتی ادکلون اونو می زنم همش احساس می کنم عزیز جونم پیش منه... همین نزدیکی ها... مثل اون روزها که تو شرکتشون بودم...

البته اونجا که بودیم من ور دل اون نمی نشستم ها.. ولی از تو پارتیشن صداش می اومد...

و گاهی هم برام پیام می فرستاد... شبکه داخلی داشتیم خوب... با کلاس بیدیم.. الان هم هستیم ها...

چون از دیشب هی دلم براش تنگ میشه..امرو هم ادکلونش رو خودم خالی کردم...

 

*** امرو زداشتم از گرما یم پختم تو راه... هنوز فروردین... یعنی تو تیر ماه آب پز میشیم...

منم حساس نسبت به گرما... وقتی هم گرما زده می شم دیگه واویلاست... اینقدر حالم بد میشه که همش تو بیمارستان سرم وصلم...

 

*** می گم بذارین این پست رو همینطوری براتون بفرستم.. تا دشمنان فکر نکنن من مردم ...

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
مازنی پاپلی

ادکلن گفتی یاد خاطره ای افتادم ؛ خانمی عزیزم یه داداش کوچولو داره ( البته ناتنی ) که خیلی شلوغ و البته باهوشه ( من به شوخی بهش میگم نوید ؛ سریال ترش وشیرین ). اونوقتها که من و خانمی نامزد بودیم یه روز که من خانمی رو از دانشگاه رسونده بودم خونشون ، یه سر رفتم تو خونشون تا سلامی به پدر خانمی ( خدا بیامرز ) عرض کنم و نوید اومده بود که مثل همیشه خانمی رو بوس کنه و یه شکلاتی ، چیزی ازش بگیره ؛ بعدشم با صدای بلند گفت : آجی بوی پاپلی آقا میدی. من وخانمی هم پیش پدرش کلی سیاه و سرخ شدیم و خجالت کشیدیم ! خداحافظ همین حالا