اورجینال....

به نظر خیلی دور نمیاد.....

فکر نمی کردم بهمون خوش بگذره....

وای من و عزیز جونم چقدر باهم رقصیدیم...

اولش داشتم خفه می شدم....

یه عمر تو شرکت پیش اونها مقنعه و مانتو ....

حالا .... تقصیر این عزی جونه بهش گفته بودم لباسم بازه... روم نمیشه...

گفت بابا اینجا مجلس زنونه مردونه جداست....

گفتم دوماد که بیا فرقی نداره که... من روم نمیشه...

میگه بابا اون که بچه بدی نیست که تازه اون امشب فقط حواسش به یه نفر....

وای که داشتم می مردم....

دستام رو جمع می کردم... یقه ام باز می شد...

یقه ام رو جمع می کردم خوب دستام رو باید بالا می اوردم....

مرده بودم .... و تو دلم خودم رو لعنت می کردم.... یه دامن بلند البته با چاک بلند با یه ...

ولی اصلا حرفم این نیست....

اون شب یه ساعتی گذشت داماد برا خودش م یاومد می رفت..

خانومها در رفت و آمد بودن...

چند تا هم جوانک در تردد... بقیه مردها تو سالن خودشون بودن...

البته تو طبقه خودشون... نامزدی تو خونه بود...

هی فکر می کردم که چرا عروس نمیاد... هی چرا عروس نمیاد....

خواهر دوماد که با هم آشنا بودیم اومد و گفت که عروس خوشگل ما رو دیدین؟

من خوبه حالا نگفتم مگه از آرایشگاه اومده...؟ گفتم نه افتخار آشنایی پیش نیومد...

عروس خانوم رو به من معرفی کرد و من دهنم وا موند...

البته خیلی سعی کردم جمع بشه...

تا حالا ندیده بودم عروس اینقدر سبک باشه...

البته هم از نظر وزن هم از نظر رفتار...

ولی انگار خیلی از حرکاتش آشنا بود... هی فکر کردم هی فکر کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم...

برا خانواده ا یمثل اون عروس و مثل اون دوماد اون لباس برازنده عروس نبود... اصلا پارچه لباسش از این دو تومنی ها بود... حالا چو ن شمایین ۴ تومن...

یعنی می دونین چیه اون برازنده عروس نبود...

آرایشم که نداشت... یعنی داشت ولی یه جوری بود....

حرکات عروس و نگاههاش موقع رقصیدن افتضاح بود... یاد فیلم .... دچار تهوع می شدی وقتی این اداها رو می دیدی... بیشتر از اینکه عاشقانه به نظر بیاد .... ....انه بود...

ولی خوب به من چه ....

مهمونها از لحاظ رفتار و پوشش کاملا قابل تفکیک به دو دسته ... مهمونهایه داماد و مهمونهایه عروس بودن....

اوه البته من مهمون داماد بودم... همکار داماد... خانوم دوست صمیمی داماد.... بیشتر از خانوادش صبح تا شب ریخت ما رو می دید والبته اکثرا شام و همیشه نهار و صبحانه را با هم صرف می کردیم...

عزیزجون راست می گفت.  داماد سنگینتر از این بود که چشماش با دیدن من و امثالهم گشاد بشه...

برق شادی تو چشماش بود... و چند بار اومد و اظهار خوشحالی کرد از اینکه قدم رنجه کردم و تشریف آوردم....

شب خوبی بود خوش گذشت....

بعد نامزدی... تا ساعت ۳ داشتم برا عزیز جون از رفتارهایه عجیب و غریب عروس می گفتم...

یهو یادم افتاد که عروس کاراش شبیه کیه...

اره شبیه بازیگر نقش اول زن تو فیلم اورجینال .........

اوه اشتباه نکنین.. نه قیافش نه آرایشش و نه لباسش مثل اون نبود... داشت سعی می کرد تقلیدی از اون باشه....

به عزی جون گفتم که ممکنه عروس و داماد از لحاظ مالی تو یه سطح باشن، ولی از لحاظ فرهنگی با هم خیلی فرق دارن و....

************

دو بار هم با هم شام رفتیم بیرون....

خانومش خیلی خاکی بود...

خیلی مهربون...

خیلی صمیمی... و البته هنوز کمی جلف...

ولی من شرمنده شدم... عزیز جون خیلی رک بهم گفت دیدی سیب جونم اشتباه می کردی...

و من هم قبول کردم....

فایلهام ریخته بود به هم... ولی خوب خوشحال بودم که خوشبختن...

*************************

تا اینکه دیشب....

دیشب عزیز جون گفت که دارن از هم جدا می شن...

یه دوسالی فکرکنم گذشته... بعد دوسال نامزدی.... نه شایدم یه سال

....... داشتم شاخ در می آوردم.....

آخه نمی دونین چه عجیب بود ماجرایه طلاقشون..........

من هنوز تو شکم ...

/ 3 نظر / 3 بازدید
هيروديا

سيب جون همه رو توضيح دادی ! مرسی اما واسه طلاقشون گذاشتيمون توی کف بد رقم! شاد باشی

شهاب

سلام سيب جون من يه روز نبودما. چقدر نوشتی؟؟؟

سميرا

سلام عزيزم ، حالت خوبه ؟ مرسي از اين همه انرژي ؟ آدم به حالت غبطه مي خوره . تو بايد نوشته هات رو چاپ كني ! ماجرای جالبی بود درس عبرتی برای سايرين ! راستی چقدر اون متنی که برای بابا و مامانت نوشته بودی قشنگ بود .