به صغری..

خواهرم .. دل که بگرفت از کسی خرسند کردن مشکل است.. چینی بشکسته را پیوند کردن مشکل است..

دیشب انگاری خواستگاری که نه مثلا جلسه آشنایی بود بین خانواده اونها و ما..

خانواده آست.. همسر اینده صغری..

دارم فکر می کنم .. و مقایسه م یکنم.. می بینم صغری همچنان خودخواهی..

یعنی از بچگیت هم همینطور بودی.. خودخواه..

دلم می خواست امروز که مثلا از سرخوشی پشت تلفن به می گفتی بوس بوس.. یه بار هم می گفتی جاتون خالی..

دارم فکر می کنم بیشترذین کمک و راهنمایی رو تو زندگیتون همسرم بهتون کرده.. از داداشات بیشتر.. اصلا از خودم نم یگم..

دلم گرفت.. وقتی دیدم حتی یه نفر خونه ما زنگ نزد..

دلم گرفت.. وقتی حتی به من اس ام اس ندادی..

دلم گرفت وقتی معصوم تو اس ام اسش گفت آبجی ما خیلی خسته ایم فردا زنگ می زنم..

نه اینکه توقع  ام بالا باشه.. ولی خب عزیز جون خان.. وقتی ساعت ٢ که از مهمونی ای که رفته بودیم و شما نمی دونستید برگشتیم.. گفت کسی زنگ نزد به ما گفتم نه..

حتما عین من تو دلش گفت.. چه با حالند اینها..

دارم فکر می کنم دوران ازدواج من شما با چرا اینطور چرا اونطورهاتون سوهان می کشیدید به روح من.. و جالبه حرفهایی رو به عزیز جون زدی.. و سوالهایی پرسیدی که در یه صحبت اتفاقی برا اولینت بار من از عزیز جون شنیدم..

باشه مهم نیست..

مهم نیست ....

 به قول عزیز جون خان هتل اینجا هست.. هر وقت خرید داشتید.. یا کاری داشتید بیاد.. خدای نکرده دکتر هم خواستید برید بیاد اینجا..

یا برا رفع خستگی بعد اینکه خوشی هاتون رو منزل داداشتون انجام دادید..

یه بار به خاطر ما بیاید اینجا..

یه بار هم به این فکر کنید که شاید ما هم ناراحت می شیم که شما چرا اینطوری اومدین خونه ما..

معصوم که اونجور..

تو هم اینجور..

یکی از این ور بوم.. یکی از اون ور بوم..

دلم نمی خواد بیاین خونه ما.. حس می کنم دارید از من سو استفاده می کنید..

صبح هم اصلا دلم نمی خواد راجع به شما چیزی بشنوم..

......

همه اهل خونه سرما داشتند تو مهمونی... مرد خونه با اون فس فسش هی فرگل رو ماچ مالی می کرد.. اصلا خوشم نمیاد از این کارشون.. دختر ۴ ساله کثیف و چندش اوری داشتند.. زیبایی چهره اش زیر اون کل کثیفیش کمرنگ شده بود

 

/ 0 نظر / 3 بازدید