صبحانه

صبح ها گاهی می رم پارک قدم می زنم..

اونجا یه آقای مسنی هست که خیلی با من احساس صمیمیت می کنه

یه آقای به نظر 36 ساله هم اونجا میاد..

روزهای تعطیل سخخخخخت ورزش می کنه...

و روزهای عادی دیگه اگه هم بوده من یادم نمیاد..

روز 5 شنبه اومد جلو سلام و این حرفها...

ادب حکم می کرد جوابشو بدم.. شاید همسایمون بود.. !!!!!

خلاصه اینقدر تند تند پرسید که فهمید ما یه مشکل کوچیک تو گردنمون داریم ...

گفت خوب گردن بند ببندید.. همون کرست های گردن.. و بعد گفت من دارم.. دو تا دارم براتون میارم..

جمعه گفت که خونه مادرخانممه براتون میارم.. (به خدا من گفتم نمی خوام تهیه می کنم)

امروز دیدم یه آقای کت و شلوار پوشیده اتو کشیده ای از پرشیا پیاده شد اومد طرفم.. گفت تمیز نبود گذاشتم بشورمش.. براتون غروب میارم.. نیست من فردا می رم سفر کاری..

امروز اگه می شه غروب بیان.. من با پسرم میام پارک.. برا بازی.. من بهتون بدم..

ای خداااااااااااااا.. دستت درد نکنه.. ولی آخه برادر من.. من اینقدررررررررررروسواسی هستم که مطمئنا اونو نمی بندم به گردنم..

بعدشم یه کم خارجی باشین دیگه.. وقتی من می گم نه ممنون.. یعنی نه ممنون..

البته دوستان اشتباه برداشت نشه ها.. گاهی هم خارجی نباشین.. مثلا گفتین سیبی شام ببریمت بیرون من گفتم نه ممنون.. حتما منو ببرین بیرون..نیشخند

باری به هر جهت...

امروز عزیز جونخان رو فرستادیم سر زمین کشاورزی...

چطور؟

هیچی امروز جلسه داشتند شرکتشون..جلسه همراه با صبحانه..

منم باید زود بیدار یم شدم به همسر عزیزم کمک کنم..

براش صبحانه اماده کردم..

خیار و گوجه و  سوسیس ها رو خورد کردم..

تا ابدارچیشون فقط سوسی ها رو سرخ کنه

مغز گردوو.. پنیر .. خرما..

نوش جونشون.. چیه چشاتون چهر تا شد..

نون تازه داغ هم خریدم.. برش های کوچک از نان تهیه نمودم... و همه را زدیم تو بقچه و دادیم دست همسر...

یاد بابام×× افتادم که می رفت برا کشاورزی سر باغ.. مامان براش صبحانه می ذاشت تو زنبیل...

××بابام همون پدر شوهر و بابای خودم...

 

/ 0 نظر / 12 بازدید