چی بگم والله

برادر همسر واسه بچه هاش تولد گرفت

همه می رن تولد شاد و خوشحال باشن.

همه جشن می گیرن جهت خوشی ولی اینها می رن رو اعصاب من

تولد که تموم شد تا خود خونه عق زدم و بالا آوردم

چشام شده بود یه کاسه خون

تا می تونستن به خانواده من توهین کردن

پذیرایی رو سپرده بودن به خانواده من

هنوز نرفته تسویه حساب کنه

هر چی دلش هم خواست گفت

قبلش هم هرچی می خواست دستور داد

بابام که رفت خونه اونها پدر همسر خیلی بد و توهین امیز باهاش برخورد کرد

تا منو تنها بی همسر گیر میارن هر چی می خوان می گن

حالم از همشون به هم می خوره

از اونها و زندگی سراسر توهینشون از رفتارهاشون از حسادتهاشون از همه چیزشون به هم می خوره

به دخترک من حتی گیر می دن. خوشم میاد بچه های برادرشوهر بزرگ شن و اینقدر به اونها توهین کنن که حد نداشته باشه. قبلا دلم براشون تنگ می شد با همه بدیهاشون ولی دیگه اصلا دلم براشون تنگ نمی شه. دیگه دلم به درد نمیاد وقتی غرغر می کنن. وقتی ناراحتیشون رو می بینم

یاد رفتارشون می افتم تهوع می گیرم. حیف همسر من که بچه اونهاست. خیری از محبت پدر ومادر و خانواده ندید

/ 0 نظر / 23 بازدید