نهار دونفره

قدیم ها وقتی مادرو فرزندی را تنها در رستوران می دیدم ، بهترین و اولین تصورم از حضورشان بی پدر در رستوران این بود که زن از همسرش جدا شده.

البته جدایی گزینه خوبی در برابر مرگ نیست.

کلا فکرهای خوب به ذهنم نمی رسید. اگر مردی با فرزند می دیدم که همه جور فکری در سرم بود.

 تا اینکه یه روز نهار با فرگلم بیرون بودیم.

فرگلم رو بردم آزمایشگاه. پدرش هم بود دقیقا 4شنبه گذشته. و به فرگلم قول شام فردا شبش رو دادیم. فرگلم ادرار نکرد و اصرار کرد که نهار بریم بیرون. پدرش باید به جلسه ای می رسید. من در منزل غذا نداشتم. بالاجبار فرگلم رابردم نهار بیرون. در رستوران نزدیک منزل. تنها. یه روز گرم. اون غذا می خورد و من تماشا می کردم. خسته بودم و نگران. غمگین به نظر می رسیدم.

اگر خانمی مرا م دید شک نمی کرد تازه جدا شده ام. چون چهره ام به عزادارها شباهت نداشت.

...........

فرگل: مامان بچه نیار. من مطمئن هستم تو شکمت بچه نیست آخه چاق نیست. فقط غذا خوردی زیاد بزرگ شده

/ 0 نظر / 17 بازدید