آب ببریم!!!

خاله اینها شنبه صبح رسیدند اینجا (خاله عزیز جون).. شب نفیس *ه با دوستش قرار داشت حاضر می شد که فرگلم کلی ناراحت شد..

هی گفت چرا نفی می ره چرا نفی می ره.. البته می گفت نپی...

بالاخره گفتم میره ولی بر می گرده..

دخترکم با ذوق گفت: مامان.. پس بیا بریم پشتش آب بریزیم.. تا زود بیاد..

/ 0 نظر / 9 بازدید