لی لی!!!

چند وقت پیش در پارک با دختر ها ی 7 ساله و فرگلم لی لی بازی کردم . خیلی خوش گذشت.

امشب با همسرم حرف زدم. رانندگی میکردم و عصبی بودم.

دیگر کمی ترس رانندگی ام ریخته ولی دست فرمانم خوب نیست.

اینقدر عصبی بودم که مچ دستم تیر می کشید.

همسرم فقط گوش داد.

گاهی چند سوال کوتاه.

بهش گفتم ما همون ادم های لااقل 5 سال پیش هستیم. تو همونی. هیچ تغییری نکردی. بهتر نشدی.

زندگیمون بهتر نشده که هیییچ بدتر هم شده.

آرام گفت بدتر شده؟؟؟

گفتم همه چیز مادیات نیست. بدتر شدیم. بدتر شده.

گفتم 5 سیال پیش خانواده ات همانقدر نانجیب و حسود بودند که الان هستن و الان بدترن.

گفتم اون روزها با همین کارها رو کردن که الان می کنن. بابت خوشی های (طاهریمون) ناخوشن. بدن. چشم تنگن.

قیمت ماشینمون نگرانشون می کنه. هیچوقت که هیچ پولی ازشون نگرفتیم ولی اونها تا تونستن ازمون گرفتن. بردن. خوردن. اذیتمون کردن.

اونها بد هستن. منو اذیت می کنن. آزارم می دن.

یاد روزهایی که رفته بود مکه می افتم.

مادرهمسر رو می گم.

یاد بعد مکه رفتنش می افتم.

یاد اذیت هاشون. یاد بدیهاشون.

اونها رفتن مکه و ما کلی براشون خرج کردیم. راضیم. نوش جانشون. ولی بابت اذیت کردنهاشون راضی نیستم.

من دیگه سیب 10 سال پیش نیستم. دلم آروم باشه. بتونم تحمل کنم. صبرم زیاد باشه. جونم سالم باشه. قوی باشم.

شانه هام ضعیف شدن تحمل کشیدن بار ندارن.

اعصاب تحمل آدمهای مردم آزار رو ندارم.

من می خوام رها باشم. آزاد از همه این افکار. آیا روزی می رسه؟

/ 0 نظر / 14 بازدید