خفقان

شوهرم نمی ذاره بنویسم...

نوشته هامو دیلیت کردم..

حرفهامو..

عقایدمو...

تراوشات ذهن خستمو...

می گه این چرندیات چیه می نویسی.. وقتی میتونی ننویسی...

می گه اصلا چه لزومی داره بنویسی و بذاری همه نوشته هاتو بخونن...

بنویس.. تو دفتر.. تو کامپیوتر سیو کن...

یه جورهایی حق با اونه...

ولی...

من داشتم از استدلال هاوو از خوندهام... از نوشته هام با احساس.. با غرور... با شعف حرف می زدم..

و اون یهو عصبانی شد...

داداشم بود... دخترداییش هم بود...

فرگلم هم بود...

داشتیم مثلا شام می خوردیم...

سر شام.. می گه اگه واقعا نوشتی اینها رو برو همین الان پاک کنش...

می گم خوب من امروز کلی چرندیات واسه اینو اون مسیج کردم... این ها که نوشتم چیزی نیست که...

 

 

.............

دیگه حوصله ندارم بنویسم.. ماجرا رو یم گم حال نوشتنشو ندارم..

البته حال نوشتن هم ندارم...

خیلی همت کنم خاطرات خودمو و فرگل رو بنویسم..

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
قزن قلفي

منكه ميگم تسليم نشو! جوري باش كه خودت ميخواي

ba salam man ke kheyli adat kardam neveshtehaye shomaro bekhonam . ba arezoye rozhaye ghashang[لبخند][خداحافظ]