4 اسفند 90

سلام

خوبید؟ خوبم.

دیروز بعد مدتها رفتم خونه دوستم. بعد 25 سال دوستی همسرش با همسرم قات زده. البته همسر من واسش مسئله ای نیست ها من هر جا دوست داشته باشم اونم میاد. ولی وقتی همسر اون صراحتا می گه خونه ما نمیاد و پاشو تو خونه من نمی ذاره خوب من هیچ اصراری ندارم عزیز جون بیاد اونجا.

دیروز تنها رفتم با فرگلم اونجا نه به این دلیل چون عزیز جون روزها بیشتر از همیشه سرش شلوغه.

تازه خودش به دوست جونم سفارش آش داده بود ولی نرسید که بخوره. دوست جونم واسمون طبق معمول آش ریخت اوردم خونه.

خیلی دیر به دیر می رم اونجا چون خونمون خیلی دور شده از هم. ما غرب اونها شرق.

البته با دوست جونم رفتیم خیاطی.

راستی کسی دکتر مغز و اعصاب خوب سراغ نداره تهران که بتونم نوبت بگیرم.

دور از جونتون دو ماهی هست پشتم گرفته درد می کنه می زنه به دستم.

نمی دونم هنوز کسی هست وبلاگمو بخونه یا نه که بهم ادرس بده. ولی به هر حال من می نویسم.

امروز دخترکم رفته مهمونی دخترونه.

تنهایی.

نه فکر کنین مهمونی هم سن و سالهاش نه رفته خونه دانشجویی .

من این هفته که میاد امتحان دارم.

دو تا هم دارم. هیچی هم نخوندم. یکیشو کلا بلد نیستم. دو تا کتابه حدود 900 صفحه حفظ کردنی. دعا کنین خوب شه امتحانم . الانم مثلا دارم درس می خونم.

امسال عید گمونم هیچ جایی نریم. یعنی باید تهران بمونیم. همسرم یه پروژه داره که باید تهران باشه منم تنهاش نمی ذارم. خلاصه واسه اونهایی که عید تشریف دارن تهران یا تشریف میارن تهران خبر خوبیه. تا اطلاع ثانوی بای

/ 1 نظر / 16 بازدید
نـانـا

مهم نیست محتوی داشته باشه یا نه! مهم اینه که اینجا رو داشتی واسه وقتهایی که داشتی از غصه می‌ترکیدی و حرفهایی داشتی که نه می‌تونستی بگی نه می‌تونستی نگی.. اینجا کمکمت می‌کرد که... آروم شی! حتی اگه رمز دار.. حتی اگه رمزی.. حتی هر جور! [چشمک][ماچ][گل]