گمونم من دیگه ساکن تهران شدم!!!

با این پیامد اخیر و با این رفتار همسرم من دیگه نمی رم شمال. شاید دیگه هیچوقت هیچ سفری هیچ جایی باهاش نرم.

اگه روند همینطور باشه من تا ابد ساکن تهران و ساکن منزل استیجاری و شاید روزی منزل خودم شدم.

تا چند لحظه پیش گمون می کردم زیر چتر حمایتش هستم. همسرمو می گم. گمون می کردم تو همه لحظات زندگی حامی منه. گمون می کردم گاهی منو به خاطر خستگی ها و مشغله هاش تنها می ذاره ولی به یادمه. ولی انگار اشتباه می کردم. همسرم مرد روزهای خوشیمه. نه به این شدت که نوشتم نه. ولی این جملاتی که الان گفت یعنی که نمی تونه از زنش حمایت کنه.

تصمیم گرفتم به زودی واسه دخترم توضیح بدم که مادربزرگ و خانواده پدرش منو اذیت می کنن. شاید هم نگفتم.

ولی اون یه روز بزرگ می شه و با من یا بی من همه اینها رو می خونه.

امشب کاملا حس کردم تنهام. تنهایی رو حس کردم. با همه وجودم.

همسرم آب پاکی رو ریخت رو دستم رو سرم. آب پاکی که سردددددددددددد بود. یخ کردم. اشکهام آویزونه.

همسرم رفت که بخوابه.

دیگه عزیز جون من نیست.

فقط فقط... نمی دونم چیه. پدر بچه ام؟

مردی که نتونه مواظب زنش باشه چیه؟

می ترسه. از بد شدن پیش خانواده اش. هیچوقت نخواست حمایتم کنه. حامی من باشه.

انگیزه ای واسه رفتن به شمال ندارم. جایی که دنیا اومدم. غصه ام شده عروسی خواهر کوچیکه.

همسرم خیلی قشنگ گفت حاضر نیست تنها بره خونه پدر مادرش. حاضر نیست بره بشینه حرف بخوره. حاضر نیست ناله های فیلمی مادرشو ببینه. ادای زجه زدن مادرشو درآورد. و گفت حاضر نیست هیچکدوم رو ببینه. گفت برم. من تنها برم خونه بابام. برم و برگردم. انگار 10 سال اینهمه توهین رو تحمل کردم که بهم اجازه بده تنها برم.

مردی که نمی تونه از زنش حمایت کنه غلط می کنه زن می گیره.

می دونین منو شکستتتتتتتتتت. خرد کرد.

می گه نمی تونم برم به جنگ 60 نفر .

3 نفرن سر جمع.

نمی بخشمشون. بابت همه بدی هایی که کردن. به همون مکه ای که رفتن. به همون خدای کعبه ای که می پرستن نمی بخشمشون. بابت تلف کردن همه عمر من.

اگه به خاطر فرگلکم نبود می رفتم. دیگه حال تحمل این زندگی کوفتی رو ندارم.

می گه یه مدت خوب بودی ها بی خیال بودی.

به این چیزها فکر نمی کردی. ولی نمی دونه که از درون داغون شدم. من خسته ام می دونین. خسته. از همه چیز.

امسال به خاطر بدی های اونها بهار رو نتونستم ببینم. بهار شمال رو.

دیگه هم نمی خوام ریختشون رو ببینم.

تو فکر یه نقشه بودم واه اینکه تولدش شمال باشیم. ولی الان که فکر می کنم نه تنها تولدش شمال نیستیم. من دیگه نمیام.

من دیگه اینقدر بزرگ شدم که نرم یه جایی که بهم اینقدر توهین می شه. به من. به همه افراد خانواده ام.

تا امروز فکر می کردم شاید یه بار به خاطر من بهشون بگه سیبی رو اذیت نکنین. ناراحتی اعصاب آورده زنم. مریض شده. دیابت گرفته. یه کم باهاش ملایم باشین. هر روز یه جاش نابود می شه. حرفهای ناراحت کننده پیشش نزنین. ولی... زهی خیال باطل.

همسرم راحت حرفشو زد.

تا امروز 8 روزه که بهش می گم زنگ بزن به مادرت بگو دکتر چی گفت. انگار نه انگار.

می گه وقت نکردم. حال نداشتم. می خوای زنگ بزنم اعصابمو به هم بریزن؟ می خوای سکته کنم؟آخرش هم به من می گه تو خیلی بی انصافی و اصلا منو درک نمی کنی. وضعیت منو درک نمی کنی. من با مردم بیرون باید سر و کله بزنم. اینجا هم که تو با من اینطوری رفتار می کنی.

همیشه تو این مواقع با احساسات من بازی می کنه. عییییییییییییییییین مامانش. ادای مردن و این حرفها رو در میاره. مثلا خیلی ناراحته. کارهاش زیاده. داره تلاش می کنه واسه زندگی بهتر. ولی زندگی بهتر فقط پول نیست. دل خوش هم هست به خدا.

انگار هر چی خونه ام بزرگتر می شه ... دل من تنگتر می شه.

خسته اممممممممممم. خسته... خستهههههههههههههههههههههههههه

/ 1 نظر / 16 بازدید
عسل

انقدر از این روزها داشتم که بتونم به خوبی حست رو درک کنم...راستش نمیتونم بگم آروم باش فکرشو نکن یا...فقط میخوام بگم مطمئن باش بدی بیجواب نمیمونه مطمئن باش...