فرگل من

یه اشک رو گونه ام مونده...

فرگل با نگرانی: مامان اون چیه رو صورتت.. دریه ات مونده رو صورتت مامان...

من لبخند تلخی می زنم..

فرگل: مامان ناراحت نشو.. گریه ات همش تموم شده .. فقط این مونده.. و پاکش می کنه...  و می گه مامان دیگه تموم شد.. دریه اتو پات تردم...

................

سر سفره شام تنها با  داییش نشسته بود و من تو اتاق بودم.. با لتماس صدام یم کرد...

من: بله دخترم..چی شده؟

فرگل: مامان بیا .. دایی سعید نمی دونست که من آرچ نمی خورم که.. اصلا نمی دونه به من غذا بده.. اونایی که من دوست ندارم برام می ریزه..

من: من قربونت برم.. شما ببخشید.. من اومدم.. خودم بهم غذا یم دم...

فرگل لبخند شادمانی می زنه...

و من در این فکرم که چقدر من و اون به هم نیاز داریم..

................

فرگل با دستش می زنه رو دستم..

یه نگاه ناراحت و تنبیه گر می کنم بهش و حرفی نمی زنم..

متوجه می شه..

می زنه رو دستی که زد به پام... و می گه.. ای بی تربیت.. چرا تار بد تردی.. مامان منو زدی.. هان..؟ چرا؟ دیده تترار نشه ها...

و من با لبخند نگاهش می کنم..

اول د ستی که خودشو تنبیه کرد می بوسم و از دستش تشکر می کنم که مودب بوده...

بعد از اون دستش که بی ادب بوده تشکر می کنم که قول داده دیگه بی تربیت نباشه.

............

رو تخت مداد کشیده.. البته رو ملافه تختم...

مامان ببین اشتباهی کشیدم... حباسم نبود.. ببین خودش پاک می شه واونو می پوشونه تا دیده نشه و کمی خیالش راحت شه....

......................

بعد از ظهر که داشتم گریه می کردم به من می گه..

مامان چرا گریه می کنی؟

می گم دلم شکسته..

فرگل: مامان ببرمت بیمارستان.. بریم خوب شی؟

من: نه مادر خوب می شم..

چرا دلت شتسته مامان؟

من: بابایی دلم رو شکوند..

فرگل: بابایی؟!!!!!!!!!

مامانی .. بابا منو هم خیلی دعوا می کنه...

من نم یدونم از اینهمه حرفهای قشنگ دخترکم بخندم.. یا به بدبختیهام فکر کنم و گریه کنم...

فرگل: مامان بابا منو خیلی دعوا می تنه.. همیشه...  ولی خیلی مهربونه.. نه آقای خوبی.. ناراحت نشو.. باهاش دوست باش...

پدرش که اومد... رفت جلو..  می گه .. بابایی با مامان دعوا کردی.. سرش داد زدی؟ چرا؟ مده چیتار ترده بود؟ مامان هانوم هوبیه...

و بعد کلا یادش می ره... می ره پیش پدرش ... بعد یک ربع تازه یادش می افته منو تنها گذاشته.. می دوئه میاد.. می گه بعله مامان.. منو صدا تردی.. چیتار داشتی...

و من.. آهسته آهسته اشک می ریزم..

 

 

......

اگه چشت شوره نخون... اگه خوندی یه چند تا صلوات بفرست فوت کن.. بزن به چوب صنوبر.. هر چوبی باشه مهم نیست بزن

 

/ 5 نظر / 18 بازدید

man ham emroz delam shekasteh ino keh khondam yadeh khodam oftadam .barayat rozhaye ziba arezo daram

rasti yek soal daram ghesmathaye khososi ra chetor misheh khond

مریم

خوندم و کللللللللللللیییییییییی دلم غش رفت... کللللللللی هم قربون این وخملت رفتم ......... به تخته هم زدم...هزار ماشالا

نـانـا

هزارالله اکبر [ماچ] هزار هزار ماشالله به این دخمل ناز آبا [ماچ][قلب] -- سیبی! یه کم دلم گرفته... تو خوبی عزیزم؟ گریه چرا؟ خوب شد فرگلک دریه اتو پات ترد... از طرف منم دستای نازشو بوس کن که مواظب سیب جون جونیه من هست... [قلب][ماچ]

ویدا

سلام سیب مهربون من اتفاقی نوشتهات رو دیدم غصه نخور عزیزم همه چیز درست میشه سرتو بالابگیر