آهنگ های شدید


سلام
ظهر جمعه شما به خیر
حالتون خوبه
منم از دیروز بهترم
سردردم بهتر شده.... ولی خداییش فیل هم بود از پا در می اومد ولی خوب خودتون بهتر می دونین که من بلانسبت از فیل پوست کلفت تر شدم...
تا از موضوع اصلی پرت نشدم بگم که کامی جون حالش خوب شد ... دست داداشی درد نکنه
دارم فکر می کنم اگه یه روزی بیام تهران چقدر دیرتر از همیشه باید داداشی اینها رو ببینم و دلم می گیره...
حالا که کامی جون خوب شده سعی می کنم اگه این عزی جون نامهربون بذاره هر وقت تونستم براتون از تو خونه هم بنویسم فقط شرمنده باید بیام از اداره بذارم تو وبلاگم.... زحمتم هم نمیشه غصه نخورین چون بلاخره خدا ام پی تری پلیر رو برا چی افریده..
متوجه این که یعنی من ام پی تری پلیر دارم و عزی جون نازنینم برام خریده....
الان هم که دارم اینها رو براتون می نویسم فرامز جون داره برام اواز می خونه تا دلم نگیره...
یعنی دلم بگیره ولی برم تو خلسه دوران خوب کودکیهام در خانه پدری... اون موقع که لازم نبود حواسم به کسی باشه و اصلا مسئولیت نداشتم.... آخه کلا من ادم بی مسولیتی هستم...
بعد یه دفعه یاد خاطرات آوازهایه بلند دست جمعی افتادم یاد جیغ هایی که تو کوه می کشیدیم یاد فریادهای کنار ساحل ویاد بازی های شیرین ساحلی.... یاد آوازهایه زیبا روی قایق... یاد قشنگیهای منظره زیبای اتاقم... یاد تنها تابلویه دوست داشتنیم اثر خدایه مهربون که هر روز می تونستم از سربالایی مسیر خونمون اونو ببینم....و...... یاد اون روزی که آواز خوانان داشتم از یه پیاده روی دلچسب برمی گشتم و اینو داشتم می خوندم که... به من بگو بی وفا حالا یار که هستی.... ............
می دونی دل اسیره، اسیر تا بمیره ..... می دونی بدون تو دلم آروم نگیره و...
غافل از اینکه یه نفر داره از زیر شاخ برگ زیبای کیوی های باغمون اینها رو می شنوه و چه خوشبینانه همه اینها رو به خودش گرفته... یعنی فکر کرده من دارم اینها رو برا اون می خونم و زهی خیال باطل....
چون اون باید می فهمید که کسی که اونطوری مشروب می خوره جایی تو زندگی من نخواهد داشت... البته کاملاً حالا فهمیده که یه مرد خوب باید چه خصوصیتی داشته باشه....
اوه دوباره یاد چه چیزهایی افتادم و از موضوع اصلی خارج شدم....
اینهمه حرف زدم که بگم که ما یه داداشی داریم که وقتی غیرتی میشه کارهاش خیلی جالب می شه...

من در عنفوان جوانی بودم... البته از نظر دیگران ولی من تازه اول بازی های کودکانه ام بود... هرچند که از اول زندگی به من می گفتن تو دختر بزرگی هستی.....و هیچگاه به اندازه دوران دبیرستانم بچگی نکردم و چقدر هم خوش گذشت...
من عاشق آواز خوندن تو کوه و در دشت بودم.. یه روز داشتم تو باغمون برا خودم گل گشت می زدم و آهنگ های فرامز جون رو زمزمه می کردم که حس کردم یکی داره منو تعقیب می کنه... که یهو توسط برادر مذکور دستگیر شدم... که مرموزانه به من گفت داری چیکار می کنی...
من: خوب دارم قدم می زنم و...
برادر: فقط ؟!!!!
*: البته اگه از نظر شما ایرادی نداره مقداری گلپر و نمک هم به همراه دارم تا دستبردکی هم به درخت پرتقال بزنم...
-:فقط؟!!!!!
*: (مستاصل و از همه جا بی خبر و تا حدودی پر رو ) اصلا به تو چه بیکار شدی اومدی به من گیر می دی... ادم که نباید صبح تا شب درس بخونه....
-: نه منظورم اینه که تو داری شعرهایه شدید می خونی و این یعنی...
*: شعر شدید ؟!!!!!!!!
_: آره دیگه همین هایی که داری می خونی ...

*: ولی من که همش از این آوازها می خونم.... تازه شنیدی؟ حتماً تو تجربه داری که داری این حرف ها رو می زنی... یا خودت با شنیدن این آهنگها احساساتی میشی....

البته این جملات آخر در حالی بود که به ته باغ در حال فرار بودم...


پ ن1:حالا شماها اگه یه داداش غیرتی دارین بدونین هیچ وقت نباید آهنگ شدید بخونین


پ ن 2: داداش مذکور الان هم فقط به خواهرها و خواهر زنش گیر میده... به زنداداشم میگم خودمونیم ها جرات نداره به تو حرف بزنه.. واون می خنده...

پ ن 3: داداش مذکور یکی از بهترین داداش هایه دنیاست که غیرتی بودنش هم منحصر به فرد.... چون هنوز داره سعی می کنه به من بقبولونه که بعضی از نوشیدنی ها خوردنش ایرادی نداره که... و می خواد همسرمن و هم از راه به در کنه...

پ ن 4: داداش مذکور گاهی از روزهایه ماه یادش می افته که گاهی بعضی از لباسها رو بهش می گن باز و پوشیدنش پیش همه ایراد داره ..

پ ن 5: حالا متوجه اینکه چرا همه به غیرتی بودنش می خندیم... حتی مادرزنش هم از این غیرتی بودنش می ترسه...

/ 0 نظر / 3 بازدید