سفرنامه...

سلام.. خوبیم..

خوبید؟

سفرنامه ای در کار نیست..

حالمون گرفته شد... عزیز یکی از عزیزانمان فوت کرده... حالمون بد بود بدتر شد...

می دونستم یه خبری ها ولی اصلا فکرشو نمی کردم...

هانی جون بهم نگفت.. شاید ترسید مسافرت قشنگمون خراب شه... نم یدونست جز قشنگی مهر امام رضا هیچ چیز قشنگی نبود اونجا...

نمی دونست که همه چیز دست در دست هم داده بودن تا اولین سفرمون یه جورهایی زیادی به یاد ماندنی شه...

اینقدر که بالش مردم روشن شد از اشک های شبانه ...

همسرم خیلی تلاش کرد بهمون خوش بگذره ولی.... بگذریم...

فقط همینو بدونین که سفرمون با حال خیلی بد من شروع شد و با انژین شدید نازگل خانوم به پایان رسید...

فعلا به احترام دوست خوبم از خنده هامون نمی نویسم... و از پست فطرتی هامون...

تا پست بعدی بای...

اخ بمیییییییییرم مادر.. دخترکم با سر خورد زمین... هلاک شد از گریه...

/ 2 نظر / 3 بازدید
آوامين

سلام عزیزم... خوبی؟حالتون خوبه؟ فرگلک که چیزیش نشد خدای نکرده؟! سیب سیبی اونجا رفتی منو هم دعا کردی؟ مواظب خودتون باشین... خدا کنه خوب باشی...غصه نخور...حرص نخور...باشه؟

آوامين

[ناراحت][گل][گل][گل]