اون روی سگ زندگی

زندگی اونروی سگشو چند وقتیه بدجوری داره به ما نشون می ده..

می گم بدجور می شنوید بدجور

هر چند واسه گفتن این حرفها جای خوبی نیست و وقت خوبی

ولی خواهر خوبم.. عزیز من .. چند بار بهت گفتم عاشق نشو..چند بار؟

چرا آخه حرف گوش ندادی...

زندگی خواهرم ناجور گره خورده.. اینقدر ناجور که حد نداره...

هنوز تو شوک حرفها و گریه های خواهرم هستم.. هنوز هم متعجبم از اینکه چرا میخواد زندگیشو حفظ کنه...

هنوز نمیدونم چرا دوسش  داره..چون اگه فقط یکی .. یکی از اون کارهاییکه همسرش در حق خواهرم کرد.. خدای نکرده همسرم در حق من کردهبود.. برا همیشه می ذاشتمش کنار.. از زندگیم .. و دیگه دوسش نداشتم.. نمی گم میتونستم فراموشش کنمنه.. ولی دیگه دوسش نداشتم..

امروز با مادر همسر که از شنبه تا 5 شنبه مهمان من هست ش..!!!!!!!!!! رفتیم امامزاده صالح...

جای همه آرزومندان خالی.. شلووووووووووغ بود...خیلی شلوغ.

همه غم های خودم رو فراموش کردم.. تمام ذهنم پر شده از خواهر خوبم.. خواهر خوبم.. خواهر خوبم... خواهری که خیلیییییی دوسش دارم.. بیشتر از یه خواهر...

صبح تا شب تصویر گریه هاش و حرفهاش تو ذهنمه...

صبح تا شب نگران اینم مبادا اون مبادای ذهنم اتفاق بیفته...

صبح تا شب لبخند نمیزنم.. می خندم.. زیاد حرف می زنم.. ولی کلا نیستم.. تو رویام..

داداشم بابت این موضوع شاید کارش رو از دست بده...

ولی هیچ شکایتی نداره.. بدتر از من تو شوک.. زنگ زده یم گه چرا نموندی اینها رو حل فصل کنی بری...

به همسرم زنگ زده.. از عزیز جون خان تشکر کرده.. بابت اینکه خیلی خوبه.. بابت اینکه داماد خوبیه..

همسرم می گه داداشت خیلی جدی بود..

داشت اقعا ازمن تشکر می کرد.. می گه وقتی این دو تا داماد جدید رو دیدم به این نتیجه رسیدم تو یه فرشته ای...

من نگرانم.. نگران تو خواهرم.. نگران برادرم.. نگران مادرم.. نگران پدرم...

من بغض دارم.. من خسته ام..من ناتوانم...

خدایا.. کجایی تو.. چرا گذاشتی خواهرم دل و دینشو ببازه..

خدایا از دستت گاهی بدجوری شاکی می شم.. بدجوووووووووورها...

ماری می گه سیبی تو هر وقت خیلی ناراحتی و دستت به هیچ جا بند نیست پر حرف می  شی و خندان... خنده هایی که تا ته دل ادمو می سوزونه...

راست می گه..

من خسته ام.. برم بخوابم.. فردا باز شروع می شه و من هنوز نمی دونم چه کاری از دستم بر میاد...

فقط اینومی دونم که نمی خوام سر به تنت باشه.. و صمیمانه ازخدا خواستم بمیری... اینطوری خواهرم  می گه مرد... و نگران این نیست که نکنه اشتباه کرده.. و چه یمدونم دلش واست تنگ نمی شه...

خواهش می کنم بمیر.

/ 0 نظر / 9 بازدید