دست زخمی!!!

-عزیزم این کنسرو رو باز کن..

-چشششششم...آخ بریییییییییییییییدم..

-خیلی درد داره... خیلی بریدی؟

-آره .. زور باش یه چسب زخم بیار اونو کج بزن.. واااااای .. دددم واااااااااااای.. ننه ام وااااااای... ننه جان من غرییییییییییبم...

......

-عزیزم یه لیوان بشور

-انگشتشو بهم نش.ون میده و میگه دستم زخمیه من بدبختم.. من زخمی هستم .. من درد دارم..

-عزیزم یه شیر واسه فرگل درست کن..

-انگشتشو بهم نشون میده  و کلی ننه من غریبم بازی در میاره..

-عزیزم ...

-انگشتشو نشون میده..

-عزیزم..

.. این داستان ادامه داره تا اینکه می بینم عزیز جون داره از خنده بی هوش میشه..

می گم چی شده؟ می بینم در حالی که داره غش میکنه میگه .. الان قریب یه ساعته که من بعد از اینکه چسب دستمو عوض کردم اونو اشتباهی به این انگشتم زدم..

... مردم تا اینو نوشتم.. فرگلک نم یذاره که...

 

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
نانی آزاد

دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند