دخترم..

دیروز تو پارک رو چرخ و فلک کوچیکی دخترم عاشقشه.. داشتم بهترین لحظه عمرم رو م یگذروندم..

نه من به این گندگی تو چرخ و فلک نبودم.. دخترم رو به دختری ١ سال بزرگتر از خودش نشسته بود..

تی شرت زرافه دار جدیدش تنش بود و زیباتر از همیشه بود..

داشتن تو چرخیدن های چرخ و فلک با هم حرف می زدند.. داشتم فکر می کردم چقدر زمان این روزها و اون روزها زود چرخید و چقدر باهاش چرخیدیم..

شنیدم دخترکم داره برا دوستش توضیح می ده که لباسش جدیده.. دوستش گفت من ٣ تا لباس دارم.. دخترم هم گفت منم ٣ تا لباس دارم.. دوستش گفت من ۴ تا دارم..

دخترک نازم گفت من ٣ تا دارم آخ جووون.....

بعد رد مورد تعداد دوستهاشون حرف زدند.. و دخترم با یه شوقی گفت.. من یه عالللللللللللمه دوست دارم.. اینقد...

......

تو خیابونی داریم قدم یم زنیم.. دخترم رو به ساختمونهای زیبا می گه.. مامااااااااااان ساتمونا چه اد اشنگند.. ما از اینها  نداریم..

من با آه می گم.. نه نداریم..

دخترم با خوشحالی می گه.. مامان داررررررررریممم. خونه جدیدمون هیلی اشنگه مامان ...

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
هانی

تو رو که می‌خونم، یادم میفته که زندگی هم می‌تونه یه وقتا قشنگ باشه... یعنی ممکنه یه وقتا یه قشنگی هایی برای بعضی ها داشته باشه.. انشالله همیشه و همیشه و همیشه همینقدر خوشحال و شاد باشی عزیز دل.. هرچند اگه فقط خوش باشی به خوشی فرگل.. [ماچ][قلب]