باطل شد!!!!

یکی از افرادی که یه جورهایی تو ذهنم باطل شد زنداداش جونمه...

مادر پارسا...

رفیق گرمابه و گلستان.. همون که فکر می کردم ساده است و یک رو.. فقط کمی بچه است..

اون روزها .. (دوران ازدواج خواهرها) خیلی موش دوانی کرد و خیلی دو به هم زنی کرد.. خیلی خبر کشی و .... خیلی ... خیلی.. تنها کاری که خیلی نکرد کمک بود...یعن یاصلا کمک نکرد.. حتی در حد نگهداری بچه ا ش که لااقل زیر دست و پا نباشه...

خیلی روحیه داغون کرد.. خیلی...

و آخرین کاری که کرد و ضربه اش نهایی بود... توهین مستقییییییییییم به همسرم بود.. کاری که من نمی تونم بابتش کسی رو ببخشم... و باهاش عین روز اول شم...

در طی مکالمه ای بین عزیز جون و مادرم .. در حالیکه زنداداش جون هام حضور داشتند... و خواهرم... و روز پا گشای خواهرم بود.. (معصومه) و در حالیکه من تو اتاق دیگه ای بودم... و حضور نداشتم.. بی ادب بی تربیت برگشته به عزیز جونم گفته: این عزیز جون هم خیلی شاخ شده ها.. بذار زنگ بزنم تا شاخشو بشکنه شوهرم...

و البته یه سری چرندیات دیگه..

عزیز جون هم با عصبانیت تمام فقط به خاطر خواهرم کوتاه اومد و حرفی نزد و اومد مهمونی...

ولی زنداداش جون سقط من عینی شد... بدجوووووووووور

یه جورهایی باطل شد...

/ 0 نظر / 9 بازدید