سیب راننده

نه دیگه این تو بمیری از این تو بمیری ها نبود

عزیز جون پاشو کرد تو یه کفش که چه معنی داره سیب به این برازندگی (هو هو..) به این خوبی رانندگی نکنه و بترسه

و اینقدر به من اعتماد به نفس داد که بالاخره امروز بدون همسر و با فرگلکم تنها تنها رفتیم کلاس .. بعد رفتیم پارک.. بعد هم رفتیم میوه خریدیم.. بعد هم اومدیم منزل..

......

تازه تو پارکینگ پارک کردیم. و مطمئن هستیم عزیز جون یواشکی یا خیلی غیر یواشکی می ره و یه نگاهی به ماشین می اندازه...

خلاصه اگه شد باز من و فرگل می ریم بیرون..

اگه شد یعنی اینکه اعصابم کشید..

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن...

........

دارم سعی م یکنم عادی باشم..

عادی عادی..

روز پدر در نهایت نفهمی زنگ زدم به پدر همسر...

من: سلام خوبین؟

پدر همسر صداش از تو یخچال و ته چاه می اومد. : ممنون

من: خوبین؟ مامان خوبن.. ...

پدر: ممنون. دخترم؟

من: هست یعنی گوشی رو بدم به فرگل؟

پدر: بله

من: سلام برسونین

پدر: سکوتتتتتتتتتتتتتت

...

بعد اونها با عزیز جون کلی حرف زدن...

کلی ها..

....

من: عزیز جون خداییش حال منو کسی پرسید؟

عزیز جون: نه

من:  ناراحت

...................................

و اینگونه بود که دستمو داغ کردم که دیگه زنگ نزنم

بعدشم هی من اعصابم خرد شد با عزیز جون دعوامون شد

عزیز جون هم گفت اصلا دیگه نباید زنگ بزنی خونه ما..

من: نیشخند

عزیز جون: نیشخند

..............

پرونده زنگ زدن های من به اونها بسته شد. باشد که رستگار شویم..

در ضمن بالاخره متوجه یم شن که این تو بمیری هم از اون تو بمیری ها نیست و عزیز جون تا الان به زور درخواست من می رفت شمال.. و دیگه پشت گوششون رو دیدن عزیز جون رو دیدن...

مگه اینکه من بخوام برم پیش بابام اینها

شیطانشیطان اینها اون روی سگ منو ندیدن انگارشیطان نه اینشکلیهدلقک

/ 0 نظر / 12 بازدید