هووووووووو

بعداز ظهر جمعه است. به درخواست عزیز جون !!!!!می رم کنارش دراز می کشم.

اونم با حالت قهر می یاد.

عزیز جون کلی تحویلش می گیره.

سرم رو گذاشتم رو بازو و سینه عزیز جون و نوازشش می کنم.

سرشو بلند می کنه یه دقیقه نیگاهمون می کنه و کاملا پوزیشن ما رو حفظ میکنه.

حفظ می کنه یعنی به خاطر می سپاره .

عین من اونور عزیز جون رو بازو عزیز جون میخوابه.

چون سرش کوچیکه دیگه قسمتی از سرش رو سینه عزیز جون نیست.

عین من شروع یم کنه به بوسیدن عزیز جون.

مثلا خیلی اتفاقی دست منو که رو سینه عزیز جون.. هل می ده تا بردارم.. و خیلی اتفاقی می زنه رو دستم.

دستمو بر میدارم و خنده ام رو کنترل یم کنم.

کاملا اتفاقی عزیز جون رو به طرف خودش مایل می کنه. و شروع می کنه بوسیدن و نوازش پدرش با دستهای کوچیک و قشنگش.

منم ترجیح می دم خلوتشون رو به هم نزنم و بیام اینهمه محبت و حسادت رو بنویسم تا بزرگ شد حتما بخونه.

و وقتی بچه دار شد به بچه کوچیکش حسادت نکنه و بذار همیشه جاش محفوظ باشه حتی اگه جای اونو گرفته باشه.

 

/ 0 نظر / 11 بازدید