یه چیزی بگم؟

بگم؟

کسی قرص روانگردان نداره؟

من باز زد به سرم...

نه دلم زد به سرش...

چرا اینجوریم من؟

از صبح دارم برا خودم انرژی مثبت می فرستم... چقذه بده ها...

الان فقط دلم گریه می خواد...

چشام اشکیه... اینها هی می گن سیبی سرما خوردی؟

منم می گم نه حساسیته.. این گلهای رو میزم اینطوریم کرده.. ولی اینقذه قشنگن دلم نمیاد برشون دارم...

میگین من چم شده؟

خودم می دونم چه مرگمه.. البته یه کمشو... ولی شما نپرسین.. توضیح نمی تونم بدم...

یه شاهنامه حرف میشه...

این دل لامصب ما هم فقط بلده بگیره....

یه چیز دیگه هم بگم؟

بگم؟

باز مرض ننوشتن گرفتم... کرکره رو  پایین میارم... تا کی... نمی دونم...

یه جور احساس پوچی...

نکنه من یه زمانی نهیلیسم بودم... درست گفتم؟ همین بود؟

اصلا چه اهمیت داره.. مهم اینه که این حال من بدجوری گرفته است....دلمم باز درد گرفته...

میمون ذهنم خسته شده... رفته خواب اورانگوتانی... نانا جونم هم نیست .. برام کامنت بذاره...

خوب ادم دلش میگیره دیگه...

بقیه هم که نمی تونن جاشو پر کنن... هیچکی نمی تونه.. خالجونم بهم گفته کار داره... هیچکی جای اونم پر نمی کنه برام...

وای اگه دنیا سیب نداشت... من راحت می آسودم.. در زیر تلی از خاک سرد و سبز.. روبروی پنجره همیشه آبی اتاقم.. آنجا که گاه شبها در خواب و گاه روزها در بیداری، خواب چشمهایه آبی تو را میبینم... همون نگاه خسته اما پیوسته ات...

همون نگاه شاد اما ساکتت...

دلم برای آبی رنگهای صبحگاهیت.. برای گرمای خورشیدت تنگ شده...

دلم برای سبزی نگاه قله زیبایم بر تن عریانم تنگ شده...

دلم برای تو تنگ شده... دلم برای زیباترین نقطه روی زمین تنگ شده...

دلم برای نجواهای شبانه جیرجیرکها.. برای شایعه پراکنی کنجشکهای سحر خیزت تنگ شده...

آه اگر دنیا سیب نداشت... من در زیر تلی از خاک سرد و سبز رو به نگاه آبیت خفته بودم... برا همیشه...

اینقدر سنگین به خواب فرورفته بودم که نجواهایه دلتنگی مادر را زمزمه گونه به گوشم می رساندی تا مبادا بیدار شوم...

آه اگر دنیا سیب نداشت... باد نگاهت را برایم به ارمغان آورده بود... و از دریچه آبی ترین چشم نگاهم با نیلی دریا در هم آمیخته بود...

گاهی نگرانم کسی جای مرا بگیرد... کسی در بهترین مکان برای بودن با تو .. با تو هم آغوش شود ... و من مجبور شوم تا آخر دنیا سرگردان در پیچ و خم های امواج دریا ..از آن دوردست دور... به امید آبی نگاهت به افق چشم بدوزم...

افق من انجاست که نگاهت با نگاه کوه و دریا در هم می آمیزد... آیا جایی برای وجود سیاهم در آن زیباترین نقطه دنیا خالی خواهد ماند... یا باید در آمدن تعجیل کنم؟؟؟

***خسته ام.. خسته... باز درگیر ماشینی شدن ذهن شده ام.. درگیر روزمرگی برا ی نجات از خستگی های تنهایی... چه دست آویز احمقانه ای....

ولی خرده نگیرید.. احمق ها تمام زندگیشان احمقانه است.. حتی دلخوشیهای مسرت بخششان...

آسمان مال من است؟؟؟!!!

 یه روزی مال من بود.. هر کجا که بودم.. آنروزها پر پروازی بود و اشتیاقی برای پریدن... ولی امروز ... افسوس برای امروز و هر روز...

نه پر پروازی .. نه اشتیاقی... نه همراهی برای پریدن...

... زمین گیر شده ام فلانی... به قولی ....دستها پاها در قیر شب است...

زمین گرم می گویند همین است؟!

ولی من جز سرما چیزی حس نمی کنم....

باید امشب بروم... آری باید امشب بروم... باید امشب کوله بارم را........

کجا برم... به کجا چنین شتابان...

باز همه را با هم قاطی کردم.. حتی محبت کفشدوزک را با نگاه مرموز روباه....

سکوت بهترین چیز است... گاهی سکوت حجم حرفهای نگفته را بهتر نشان می دهد...

چقدر داغم.. چه تبی.. می سوزم... میسازم؟؟؟!!!

نه هیچگاه نساختم... اگر می ساختم... الان برای بودن سیبها آه نمیکشیدم.. می کشیدم؟

شاید امشب بروم...

/ 27 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آمينا

سلام سيب مهربونم اميدوارم حالت خوب شده باشه و تعطيلات آخر هفته خوبی داشته باشی...

يکي که خيلی دوست داره

نبينم غصه هاتو

آمينا

سيب گلاب هر موقع ميومد اينجا هميشه شلوف پلوغ بود.اما الان چه سکوتی حاکمه.بده که آدم به چيزی عادت بکنه؟ هيچکی خونه نيست .حتی مهمونای مهربونت هم انگار سکوت کردن.حالا يه دلتنگی به دلتنگی های من اضافه شده...

آمينا

باز هم کسی خونه نيست... نه ردی نه اثری نه نظری نه پستی هيچی هيچی ...

نانا کامنت

سيب سيب چقذه حرف دارم برات سيبی ! چقذه جای من اينجا خالی بوده ! چقذه من گناه دارم الان .. نه اينکه گناه کرده باشم ! گناه دارم ! ميگمت حالا .. فردا تا ۳-۴ نيستم احتمالا ! اگه بيشتر طول نکشه .. چقذه سيب اينا دلم ميخواد ! تف تف تف تف تف تف تف تف تف تف تف

هويجوری

سيبی پنجشنبه جمعه ها نيست امینا خانوم غصه نخور سیبی ناراحت میشه

برای تو

تو بودی من نبودم چه قصه غم انگيزی

مازنی پاپلی

سلام و صبحت به خیر و شادی ؛ من آمدم ، همین . خداحافظ همین حالا

مازنی پاپلی

سلام ، ممنون از پیامت. راستش در مورد سوغاتی شما شرمنده ، آمل نرفتم یعنی فرصت نشد که برم ، طرفای خودمون هم که فقط شکوفه های گیلاس ، آلبالو ، سیب و گلابی بود . خدائیش جای همه دوستان خالی بود ، نمی دونین باز شدن شکوفه های گیلاس و سیب توی باغمون چه تماشائی شده بود . صحرا و دشت هم که نگو ، همه جا سبز شده بود . راستش مدتها بود که مناظری این چنین ندیده بودم ، با توجه به بارندگی مستمر امسال ، همه جا سبز شده بود ، شده بود بود عین زمانهای بچگیم که همین طور همه جا سبز بود و پاک . از بچه ها شنیدم تلویزیون دیشب دو بار مراسم برف چال آب اسک لاریجان را نشون داد یکیش رو می گن تو اخبار ساعت ۲۲ کانال ۳ بود و یکی هم از کانال یک . راستی نشر دود از دهانه کوه دماوند جدیه . باز هم شرمنده