لعنت به دهانی که بی موقع باز شود...

اصلاض یکی از دلایل ناراحتی دیروزم رو می دونستم و بهتون نگفتم...

ولی نمی تونم خودمو ببخشم...

تازه باید رو راست باشم...

یعنی قرار من تو این وبلاگم اینه که باید رو راست باشم...

دیروز صبح تو راه داشتیم با عزیز جون راجع به یه موضوعی حرف می زدیم.. بحث داغ بود...

البته من جوش آورده بودم... نه برا عزیز جون ها نه... موضوعش داغ بود... خود مسئله کلی ناراحت کننده بود... حالا فکر کنی وسط این حرف ها و تو این گیر و دار من یه حرفی زدم که عزیز جونم رو یاد یکی از خاطرات تلخ زندگیش انداخت...

البته یه بار برام گفته بودها... تازه یادمه من کلی من نازش کرده بودم تا حالش خوب شده بود...

بعد فکرکنین ادم در نهایت حماقت عزیز دلشو اول صبحی یاد اون خاطره بیاندازه...

یواشکی که نگاش کردم دیدم چشاش خیس شده... و کمی هم قرمز... بعد کلی انرژی صرف کردم تا کلاً بحث عوض شه...

بعدشم هی به خودم فحش دادم...

بعد هم کلی ناراحت شدم... و یاد تموم بی عدالتی هایی افتادم که در حق عزیز جونم می کنن.. یاد تمام نامهربونیهای مردمی که هنوز شاید نفهمیدن این عشق من چقدر مهربونه... و چقدر دوستشون داره... و البته بی هیچ چشم داشتی دوستشو ن داره...

بعد دیگه دلم گرفت... البته این یکی از دلایلش بودها... بقیه اش رو فکر کنین فراموش کردم که براتون نمی نویسم...

/ 3 نظر / 3 بازدید
امید

سلام خوشحال مي شم يه سري به ما بزني www.enerzhi.com و در آن فعاليت داشته باشي اگر به دنبال يه محيط دوستانه مي گردي شک نکن که پيدا کردي ما همه منتظرتيم ما را چشم به راه نذار با تشکر

ب...

سلام. جشن بزرگ عمر کشون. برو بچهايی که اهل عمر کشون هستن زود بيان تا جانموندن از اين جشن .

آمينا

آدم عزيزشو ناراحت کنه خودش بيشتر ناراحت ميشه.اما خب پيش مياد ديگه!مهم اينه که تونستی شادش کنی.