از قبل عيد تا عيد...

سه شنبه :

خوب سه شنبه که سه شنبه انتظار ندارین من چیزی یادم باشه...

دارین؟

الان یادم اومد.. واستین...

از اینجا رفتم خونه آزی اینها...

ولی چون عزیز جون کار داشت شبش تشریف آوردیم منزل... ...

چهارشنبه:

من اینقده حالم بد بود... که موندم خونه...

ساعت ۱۳  کمی بهتر شدم...

یه کم به کارها رسیدم...

باز مردیدم... تا غروب...

پنجشنبه:

صبح باز خیلی بد بود حالم ... ولی تا غروب...

حدود ساعت ۱۷ کمی بهتر بودم...

بعد افطار رفتیم دنبال مبلهامون...

خوب شدن...

ولی خوب .... اون مدل خوشگلش و نرمی و راحتی قبلو نداره...

منم مرض خونه بزرگتر پیدا کردم

هی همه چی دلمو می زنه...

می دونم اثرات بارداریه...

چون اصلا آدم زیاده طلبی نیستم...

قبل اینکه بریم مبلها رو هم بیاریم خونه رو تمیز کرده بودیم...

آهان آشپزخونه رو هم شستم ...

جمعه:

تا کی هی خوابیدم...

آخرش با آه و ناله این عزیز جون بد رو بیدار کردم که بابا... پاشو... همه جا تعطیل شد...

نه برا من خرید کردی... نه مایحتاج خونه رو خریدی...

تنبل خان بیدار نشد...

نتیجه اینکه دیگه نون نداشتیم من هیچی بخورم....

کمی سبزی پلو خورم ...

نهار هم نمی دونم چی خوردم...

اهان...

نهار داداشی زنگید که ماهی تازه خریدن... ساعت ۱۵ خونشون بودم و با داداشی اینها نهار خوردم..

خوب زنداداشم روزه نبود... داداشم هم چون گرسنه میشه دکتر گفته روزه نگیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط طفلی همسرم...

یک ساعت قبل افطار رفتیم بیرون...

تا فطریه مطریه نیاد گردن داداش اینها...

البته به اتفاق اونها...

بعد اومدیم خونه.. عزیز جون افطار کرد...

کلی هم با عسل عمه بازی کردم...

اخه همش دوست داره من باهاش بازی کنم...

به قول عزیز جون از بسکه تو جیغ می کشی... بچه خوشش میاد...

بعد رفتیم خونه مادر زنداداشم...

من خسته... حالمم بد...

تا ۲۲ اونجا بودیم...

گشنمم بود تازه...

حالم خیلی بد بود...

شام هم قرار بود بریم بیرون...

رفتیم جاتون هم خالی...

ساعت ۱ خوابیدم...

صبح کلی نق زدم که نون نداریم...

طفلی شوهر جان دو بار رفت بیرون برا نون هیچی یافت نشد...

منم حالم خوب نبود خوب...

برام نهار درست کرد...

وسطهاش منم کمی کمک کردم...

ولی خیلی خوشمزه شده بود...

تازه اولین نهار دسته جمعیمون بود بعد یک ماه...

تا شب من جلو تلویزیون ولو بودم...

این تلویزیون هم هی راه به راه اشک ما رو در می آورد... با این فیلم هاشون...

شب ه م باز خیلی بد خوابیدم...

امروز هم میزون نبودم...

البته الان خوبم شکر...

ولی یه مشکلی دارم.. نمی تونم به شما بگم که...

اصرار نکنین...

این از آخرهفته ما

.

.

.............................

خیلی دلم گرفت که نرفتیم شمال..

خیلی دلم خونمون رو می خواد...

دلم یه کاسه اکسیژن خالص می خواد با یه هوای نمناک و سرد... که با تمام وجود بفرستم تو وجودم...

دلم برا نی نی می سوره که مجبوره هی به جای اکسیژن هر گاز آلاینده دیگه ای رو استنشاق کنه...

دیروز با مادرشوهر صحبت نمودیم... باز من خیس عرق بودم...

اینقدر که ترجیح دادم برم دوش بگیرم...

ولی ظاهرا همه چیز خوب بود...

جالبه که هنوز به خواهرشم نگفته...

نمی دونه خواهرش قبل خودش خبر داشته...

به خاله می گم... یا ما کا ربدی کردیم... یا گناهی مرتکب شدیم... شایدم از خوشحالی مفرطه...

خاله از اونور خط غش کرد از خنده... از این خنده ها که وقتی گوشی رو بذاره می دونم اشکاش در میاد...

به خاطر دل من چه کارها که نمی کنن...

تو دلم گفتم اگه این خاله نبود.... شاید من تو خوب بودن همسرم هم شک می کردم... از بس بدی دیدم...

خاله اش وقتی فهمید عزیز جون پشت خطه عین همیشه گفت: به به آقا....

اینقدر خواهرزادشو دوست داره.. که اینهمه بهش احترام می ذاره...

کلی گفتم خاله... اگه قبل حجتون نیان کرج بریم خرید.. من ناراحت میشم...

صدای بغض گلوشو می شنیدم...

اخه بغضش صدا داشت...

خیلی اصرار کردم...

هی گفت برا شما سخته...

گفتم که سختی نداره...

من فقط چیزی دستم نمیگیرم...

تازه شما باشین من برا خودمون هم خرید می کنم...

تازه می ریم برا نی نی من هم سوغاتی بخریم...

کلی خوشحال شد...

گفت اگه قبل حجمون بیام خرید که خیلی کارم سبک میشه...

میتونم راحتتر به عبادتم برسم...

خیالم هم از بابت حرف مردم راحته...

خدا جون خودت می دونی چقدر خاله رو دوست دارم...

اینقدر بهم خوبی کرده که عین مادرم که دلخوریهامو ازش یادم می ره .. اینو هم فراموش کردم...

هر چند تا حالا کلی با هم دچار ناراحتی شدیم و هی سوء تفاهم پیش اومده...

ولی...

ولی دیگه فکر کنم منو بشناسه... هر چند عید خیلی ناراحت شدم ... ولی بهش حق میدم...

اینقدر برام عزیزه که همه دلخوری هام یادم میره...

خدا کنه اونم یادش بره...

اینقدر خوبه که عین پدر و مادرم.. از خوشی ما خوش میشن و از ناخوشی ما ناخوش...

کلی گشتن تا برا من پرتقال پیدا کنن... از اونها که من دوست داشتم...

کلی عذر خواهی کرد که کم بود...

تازه وقتی برد بده به بابام اینها... گفته اینها رو پدرشوهرش فرستاده...

ما زنگ نزنیم اونها زنگ می زنن...

خدایا... کاش همه عین این خاله من (خاله همسرمه) مهربون بودن.. کاش همه صادق بودن...

نی نی جون من می دونم دوسش داره... خیلی هم دوسش داره...

اینقده اخلاقمون شبیه همه که خیلی برام عجیبه...

این خواهربا مادرشوهرم چقدر فرق دارن با هم....

اگه پسر داشت یکی از بهترین مادرشوهرها بود...

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساندی

اون ته چين بادمجونو هم اميدوارم بپزی و با نی نی و عزيز جون بخوريد کلی گوشت بشه بچسبه به رونهاتون ..در ضمن الهی اصلا اصلا بعد از خوردنش حالت بد نشه

ساندی

خيلی مواظب خودت و نی نی باش خوشگلم... راستی ميگن اين خانمها که نی نی دارن اگه سيب بخورن براشون خيلی خوبه

ساندی

راستی اينو يادم رفت بگم شنبه صبح زود يهو از خواب پريدم بلند شدم تنهايی برا اولين بار تو عمرم نماز عيد خوندم بعدش اسم تو و نی نی و جندتا از دوستايی که گفته بودن برامون دعا کن اومد تو ذهنم..کلی برای سلامتی تو و نی نی دعا کردم..دعا کردم سالم به دنيا بياد تا تو خوشحال بشی...نميدونم دعام اصلا برای خدا مهم هست يا نه اما دوست داشتم که برات دعا کنم

بلفی

سيبی عزيزم. الان کامنتت رو خوندم و کلی ذوق کردم که همچين دوستی دارم. مرسی عزيزم. برام خيلی دعا کن. ۳ تا خواسته دارم... راستی منتظر توصيه‌هات و تجربه‌هات هستم. چاون شکم سيبک‌دارت رو هم کلی ماچ‌مالی کن.

آوامین

سلام سيبی...کاشکی بودی...دارم می ميرم از ...

آوامین

ماماسی جونم کاشکی بودی...نانا نيست؟آره می خواد بره؟؟؟؟؟؟؟؟

آوامین

دلم برات تنگ شده خب...چرا کسی حاليش نيست...همه برن منم ميرم...پس نرو خب؟ چرا تو وبلاگ شهاب نوشتی من هستم فعلا؟؟؟ اين فعلا واسه چی بود آخه؟؟؟؟؟؟؟؟

آوامین

مواظب خودت باش...خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سیبکو ببوس... مامان سيبی من تو نرو ...من که ديگه ديوونه شدم...

صحرا

پس تعطيلات حوبی داشتين!! خدا خاله رو برات نگه داره تو اين قحطی فاميل خوب