ورزشکاران

سلام

صبح زیباتون به خیر..

خوبیم...

دیروز رفتیم دکتر.. کمی ترس برمون داشت..

گفت که تو فامیل کسی زبونم لال سرطان سینه نداشت؟

گفتم داشت و عمرشو داد به شما..

دکترم رو خیلی دوست دارم.. خیلی... کلا انرژی مثبته...

گفت دارو بهت نمی دم.. دخترم دردتو تحمل کن.. بهتر می شی.. اصلا بهش فک رنکن..

دارو اگه بدم ضررش بیشتر از منفعتشه...

و باری به هر جهت یه معاینه هم کرد منو.. که باعث شد چشمم به دیدن روی اجدادم روشن شه...

تا کی نفسم بالا نمی اومد...

......

دیشب از اون شبهایی بود که بدجوری بوی الرحمن میدادم..

نمی تونم بگم چه جوری بود.. هر چند از گاهی بوی الرحمن می دم...

.............

امروز صبح بالاخره قورباغه رو قورت دادم....

و رفتم ورزش....

تصمیم گرفته بودم قبل رفتن عزیز جون و تنها شدن فرگلم برم ورزش..

چند روزی بود.. ولی نشد.. یعنی تصمیم داشتم برم پیاده روی....

امروز صبح خیلی خسته هم بودم.. ولی شاخ غول رو شکستم.. و قورباغه رو با قرص های صبحگاهیم فرستادم بالا...

و یه آب هم روش...

دیدم که خیلی روزه.. حدود هفت صبح بود..

برا همین نترسیدم و رفتم پارک پایینی .. همونجا که وسیله ورزشی داره...

دیدم چند خانم دارن پیاده روی م یکنند.. منم با انرژی شروع کردم.. ساعت ٧:٢٠ دیدم خانم ها بیشتر شدند و واستادند به نرمش و ایروبیک..

منم اجازه گرفتم و رفتم..

فهمیدم ای بابا .. خانمه از طرف شهرداری میاد.. یعنی شغلش اینه..

و روزهای زوج میاد..

باری به هر جهت الان بازو زدم این هوااااااااااااااااااا.. آه ه...

بعد هم اومدم خونه... دیدم عزی زجون از موقعیت دیر کردن من سو استفاده کرده و هنوز لالا کرده..

تازه ساعت ١٠ جلسه داره...

خبر خوب دیگه این بود که امروز برادر عزیز جون نمیاد...

..........

امروز صبح بعد مدتها با عزیز دلم صبحونه میل کردیم..

و تمام مدت که داشت تند تند لقمه می ذاشت دهنش من یه دل سیر تماشاش کردم...

.........

زین پس.. یعنی به زودی ...سیبی جان با بازو به این هواااااااااا خواهید دید.. آخه دمبل هم می زنند..

..........

شمال هم رفته بودیم جاتون خالی بود...

مادر عزیز جون تمام سعیشو کرد تا مبادا خاطره ای خوش بر جای بمونه...

و البته تمام تلاشش کرد تا همون یه روز خوشی رو از دماغ ما بیاره بیرون...

و اینبار من خیلی کمتر از اینهمه چرت و پرت گفتنهاش آزرده شدم..

انگاری داره روش سر شدن در من اثر می کنه...

سر نه سر به کسر سین

.......

یه شب تو ییلاق جواهرده خوابیدیم و کلی حال کردیم..

کنار شومینه.. با سوخت طبیعی چوب...

.........

جاری جان .. جان جانانانان داشت از کمر درد فلج می شد.. الان ٣ ماهه که دوقلو بارداره.. و فکر کنید از من فرزتر و چالاکتر بود...

ماشالله چه قشنک ملت رو خر کرده بودند...

بلانسبت...

................

هفته بعد مهمان دارم.. و سرم شلوغ خواهد بود...

چاق شدم باز..

نیست شمال خیلی خوش گذشت.. منم اصلا با عصبانتی غذا نخوردم. باور کن...

...................

دخترکم هر روز شیطون تر و با نمک تر از دیروز ی شه...

حرفهای قلمبه تر از خودش می زنه...

و با لختی تر شدن لباس هاش و کوتاهتر شدن اونها.. دمبش بیشتر از قبل در میاد..

و این حتما طبق قانون بقای ماده و انرژیه..

ماشالله نگفته و به چوب صنوبر نزده کسی  از اینجا بیرون نمی ره...

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
پماد

سلام دوست خوبم.وبلاگ زیبایی داری!! ممنون می شم به من هم سری بزنی.[لبخند][قلب]

پماد

سلام دوست خوبم.وبلاگ زیبایی داری!! ممنون می شم به من هم سری بزنی[قلب][لبخند]

وبلاگ سیتی

سلام خسته نباشید. وبلاگ سیتی - اولین سایت و انجمن تخصصی وبلاگ نویسان ایران به دنبال جذب مدیرانی فعال در انجمن های خود میباشد. جهت به اشتراک گذاشتن مطالب خود ، ارتباط با میلیون ها وبلاگ نویس ایرانی در سراسر جهان و همچنین در صورت توانائی مدیریت در سایت و انجمن ها در سایت عضو شوید. منتظرتونیم.