عيد داره مياد کينه ها رو بذارين کنار....

آره وقته عید پاشین... کینه ها رو کنار بذارین... دوستی ، لطف و صفا.. صمیمیت...

اینها و جملات مشابه اینها.. حرفهاییه که از رسانه ها روزی صدبار به گویش های مختلف پخش میشه...

شاید هر سال وقتی اینها رو می شنیدم یه موج مثبت می اومد تو دلم... ولی امسال نه..

اصلا دلم نمی خواد این حرفها رو بشنوم... اصلا دلم نمی خواد کسی نصیحتم کنه.. فقط یه سال.. یه سال می خوام باشم و نباشم... می خوام نباشم تا کسی از دیدن عروس سر به راهی مثل من حسودیش نشه و نره عروس خودشو اذیت نکنه... می خوام نباشم تا کسی منو براعروسش مثال نزنه و هی سرکوفت نزنه توسر اون بدبخت...

یکی به زنداداشم گفته: اه اه اه... این سیب تو سری خور خواهر شوهر توئه؟ من که ندیدمش.. ولی دلم می خواد سر به تنش نباشه... حالم به هم خورد از بس مادر شوهرم گفت که عروس فلانی اینطوریه.. عروس فلانی اونطوریه... آبرویه هر چی عروس رو برده...

آره من امسال تصمیم خودم رو گرفتم... یه بار .. فقط یه بار می خوام اونی باشم که هستم...

می خوام یه بار منو فقط برا خودم بخوان... می خوام یه بار مهمون باشم... یه بار وقتی از راه میرسم... بشینم و بگم خسته ام... نه اینکه ... می خوام یه بار وقتی کسی بهم بی احترامی کرد توروش نگاه کنم و بهش بگم که حالم ازت به هم می خوره... یه بار فقط یه بار می خوام احترام خودمو خودم حفظ کنم... چون اونها عاشق کسی هستن که بهشون بی احترامی کنه و محل بهشون نذاره.. کسی رو دوست دارن که براشون کلاس بذاره... همیشه هم مرغ همسایه غازه...

آی لجم می گرفت وقتی از نجابت و خوبیه عروس دخترعموش تعریف می کرد.. وقتی که دوستای خوشگل عروسش رو تو عروسی دیدم و جالبه که همه می شناختنشون... از بس دوستای سر شناسی داشت... اینقدر نجیب بودن که عزیز جون گفت بیا بشینیم.. داره حالم از اداهایه اینها به هم می خوره... تازه از خود عروس  نگم بهتره..

عزیز جون خیلی غصه داره... اون از من بدتره.. میگه حتی دلش نمی خواد تا اونجا بره... چه برسه به اینکه بخواد بهشون یه سر بزنه...

و من باز تمام ناراحتیهامو می ریزم تو دلم و از ته دل بهش می گم: هر چند اگه دست خودم باشه پامو اونجا نمی ذارم..ولی اگه بدونم تو خوشحال میشی.. باهات میام... مهم نیست چی میشه ولی باهات میام... به این شرط که یه دقیقه تنهام نذاری...

و یهو تو ذهنم یاد اون روزهایی می افتم که الکی از تو اتاق می رفتم بیرون... شاید مادر و پسر حرفی داشته باشن که نباید من بشنوم... می رفتم تا شاید یکی بخواد پشت سر من حرف بزنه و با بودنم نتونه اینکار رو بکنه... وقتی نامزد بودیم و اون می اومد پیشم.. با وجود اینکه دلم براش تنگ می شد ... می فرستادم تنها بره خونشون... می گفتم شاید بخوان مثل قدیمها تو رو تنها ببینن... شاید دلشون برا وقتهایی که تو تنها پیششون بودی تنگ شده...

باز که یاد اینها می افتم به عزیز جون می گم... می تونی بی خیال من بشی... اصلا نریم ... قول می دم غصه نخورم و دلتنگ مامانم اینها نشم... فقط عیدی بچه ها و پارسا جونم رو میدم داداشی ببره..

با چشمایه قرمز از غصه نگام می کنه و حرفی نمی زنه....

و من باز می گم خب بگو چیکار کنم؟ هر چی تو گفتی قبوله... من که هیچ وقت ور تصمیم تو حرفی نزدم..زدم؟

و باز سکوت و سکوت... اینقدر ساکته از سکوتش سر درد می گیرم... دلم می خواد یه جیغ بلند تو دلم بکشم تا این سکوت شکسته شه...

***

می رم تو فکر... به این فکرمی کنم که

چقدر دلم برا سال تحویل خونمون تنگ شده...

چقد ر برا طرح هفت سینمون فکر می کردیم... هرسال همه دوست داشتن بیان تا ببینن طرح جدید هفت سین خونه ما چیه....

یاد ماهی خوشگلام افتادم... یاد نینی و نانی... یادش بخیر چه روزهایی بود.. ای کاش عزیز جونم اونها رو دیده بود...

/ 0 نظر / 3 بازدید