من می خندم چون یک مادرم!!

دارم سعی می کنم به یه مورد خوب فکر کنم تا صبح فرگلم منو ناراحت نبینه

تو آینه نگاه می کنم.. به قول فرگلم چشام ناراحته.. بدجور هم ناراحته...

می خوام بخندم نمی شه.

دارم فکر می کنم من هیچ جایی واسه رفتن ندارم. هیچ حمایت کننده ای هم ندارم.

من تنهامممممممممممم ممممم

هیچکی یه سیب تنها رو نمی خواد

من حتی پدری ندارم که حامی من باشه (دارم ولی حمایتم نمی کنه)

هیچکی باورش نمی شه من اینقدرررررررررررررر بدبختم

من امشب فهمیدم خیلی خیلیییی تنهام. کسی اینو می فهمه.

حالا من با این سیل اشکام که بند نمیاد و زبانم که حرف زدنش نمیاد چطور صبح فرگلکم رو با ناز و نوازش بیدار کنم.

کاش خونمون خونه بود. (خونه بابام) من می رفتم یه هفته اونجا به گفته خودش تنهای تنها. تا بفهمه من بخوام برم می رممم. پشت سرمو هم نگاه نمی کنم.

حالا باید بخوابم؟

باید بخندم؟

تازه واسه انبساط خاطرمون رفته بودیم پدیده شاندیز ... من با فرگل رفتیم شوهرمو از شرکت برداشتیم. یعنی تنهایی رانندگی کردم.

به قربون صدقه های مسخره اش که فکر می کنم حالم بد می شه.

هر بار که اینطوری باهام رفتار میکنه یه قدم ازم دور میشه.. الان خیلی وقته که ازم دوره. دیگه خیلی دلم تنگ نمی شه واسش. و الان فکر می کنم یه سایه شده تو زندگیم.

قرار بود بخندم؟

خدایااااااااااااااااا پس تو کجایی آخه. ... خسته شدم

/ 1 نظر / 12 بازدید
عسل

نه !من هنوزم فکر میکنم این یه طوفان گذراست تا اونجایی که بعضی پستها رو رسیدم بخونم فکر میکنم این فقط و فقط یه طوفان گذراست سیب مهربون ...دنبال جا نگرد !جات خوب و امن و گرمه مطمئن باش!