عزيزم کاسه چشمم سرايت... ۲

نمی دونم رضا بود یا عباس...

حالا شما فکر کنی اسمش عباس بود...

عباس جون که دست بردار نبود که... به هر حال به خاطر حس انسان دوستانش هم که شده باید با من ازدواج می کرد تا منو آدم کنه.... و البته تربیت...

اینکه دو سه بار با اون کت شلوار رنگ ... اومدن خونه ما خواستگاری و ما فقط از پشت پنجره نگاشون کردیم و هر و کر خندیدیم . .... بماند...

تو یکی از اون دفعات که اومده بودن... رفته بودن خونه همسایمون نشستن تا ما بیام...

البته اون بار واقعا ما نبودیم...

ببینین چقدر افتضاح بود که همسایمون خودش جوابش کرد...

البته ما زیاد هم با همسایه ها رفت و آمد نداریم... ولی به هر حال همسایمون از چند تا از خواسگارهایه من خبر داشت و می دونست که من حتی راضی نشدم بیان خونمون ... حالا این احمق رفته بود به اونها میگه البته جوابشون مثبته... دارن ناز می کنن... اونم درست میشه...

همسایمون هم گفته بود که اگه خودشم برات پرپر شه حاجی نمی ذاره اسم دخترشو بیاری...

تازه اینها بازم شاهکار آقا نبودن که...

من بهخاطر خود احمق یه بار نزدیک بود کتک هم بخورم... البته از دست داداشی محترم که از گرسنگی در حد مرگ رسیده بود...

تابستون بود و ما با داداشی و دوستاش رفته بودیم تفریح... مامان کمی مریض بود.. قبل اینکه بریم... تقریباً نهار رو آماده کرده بودم تا مامان جون مجبور نشه کار کنه... نهار هم یه خورشت محلی داشتیم...

نزدیک های ظهر مامان زنگ زد که کجایین بیان دوست داداشی از راه دور اومده... و الان تو باغه پیش بابا و...

ما هم تفریح کوفتمون شد و برگشتیم...

تا برگردیم...خیلی دیر بود... مامان مرغ و ماهی هم گذاشته بود بیرون و داشت درست می کرد... می گفت نمی شد که به اون غذا محلی بدیم.. شاید خوشش نیاد...

این دوست داداشی اخر معرفت بود و داداشی کلی بهش مدیون بود... خلاصه مامان رو گفتیم بره استراحت کنه و سریع جهاد سازندگی راه انداختیم و یه نهار مشتی آماده شد با تمام مخلفات ممکنه...

حالا ساعت ۱۴ شده و ما داریم از گرسنگی می میریم..

آهان یادم رفت که بگم آقای دوست داداش با بابا رفت بیرون ... حالا بابا هم رفته عروسی و ما اصلا نمی دونیم دوست داداش کجاست...

می گم نهار بخوریم میاد براش نهار می ذاریم دیگه... همه به من چشم غره می رن... نتیجه این شد که ساعت شد ۱۵:۳۰ و ما در حال مرگ نشستیم نهار خوردیم...

داداشی داره خود خوری می کنه . می گه نمی تونم نهار بخورم... دوستم تو شهر غریب دربدر شد...

مامان میگه شاید با بات رفته عروسی... دادشی هم ضعیف و لاغر... اول با آب شربت حالش رو جا آوردیم و بعد ساعت ۱۶ نهار خورد...

تو خیل خودم نشسته بودم که بابا اومد... ساعت هم حالا ۱۷ شده...

نمی شد فهمید می خنده، ناراحته، عصبانیه، خسته است و ....

که یهو دیدم دادشم با عصبانیت دم در ایستاده... می گه سیبی می کشمت... امروز ما رو حروم کردی سیبی که می کشمت...

بابا میگه کاریش نداشته باشین دخترمو... حالا بدشانسه گناه که نکرده... (این از اون تیکه ها بودها)

بعد میره سر غذاها میگه .. به به عجب سنگ تمومی گذاشتی براش دخترم....

و من هنوز هاج و واج ایستادم و دارم به فرار فکر می کنم.....

نگو جناب عباس خان اومدن منزل ما.. میگه من دوست پسرتونم... حالا خوبه بالا نیومد نکبت...

مونده پیش بابا... حالا خوبه بابا حال نداشته و حرفی برا گفتن نداشته و تحویلش نگرفته زیاد...

بعد با بابا احساس پسری و پدری می کنه و میره تا شهسوار... بابا مونده که پسرم خوب می موندی تا بیان... میگه نه حالا یه روز دیگه... بابا هم گفته بود شاید اینجا فامیل داره.. نگو آقا داشتن منزل تشریف می بردن...

بابا میگه لام تا کام هم حرف نزد...

منم با عصبانیت می گم اون زبون درازشو ندیدی...

و با ز همه چپ چپ نگام می کنن...

آهان یادم رفت ... بابا اومده بود که تا لباسشو عوض کنه به مامانم گفته که به این پسرت بگو که کسی که خواهر داره دست هر کس رو نمی گیره بیاره تو خونه...

اصلا باباجونم اخر آدم شناسیه...

وگرنه خوب یه عالمه از دوستای داداشم بودن که مجوز داشتن تشزیف بیارن منزل ما.. تازه الان با خیلی هاشون رفت آمد داریم... همشون هم با عزیزجون دوستن...

راستی یه بار هم که اومده بودن برام انگشتر خریده بودن.. از این حلبی ها.. همسایمون گفته بود...

اگه این خاطره خوب نشد، برا اینه که از صبح هی پاشدم و هی نشستم...

/ 4 نظر / 3 بازدید
محمد دهدار از دبی

سلام دوست خوبم ممنونم که به من لطف دارید و سر میزنید نوشته هایتان را تحسین میکنم و برایتان آرزوی موفقیت. دستِ کوتاهِ من و دامنِ آن سروِ بلند سايه سوخته دل اين طمعِ خام مبند دولتِ وصل تو اي ماه نصيبِ که شود تا از آن چشم خورَد باده و آن لب گل قند خوش تر از نقشِ تواَم نيست در آئينه چشم چشمِ بد دور، زهي نقش و زهي نقش پسند خلوتِ خاطرِ ما را به شکايت مشکن که من از وي شدم اي دل به خيالي خرسند منِ ديوانه که صد سلسله بگسيخته ام تا سرِ زلفِ تو باشد نکشم سر ز کمند قصه عشقِ من آوازه به افلاک رساند همچو حسنِ تو که صد فتنه در آفاق افکند سايه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود اگر افتد به سرم سايه آن سروِ بلند. ------------------------------------------------ باز هم به کلبه غریبانه من سر بزنید که معتاد روشنایی حضورتان شده است همیشه پیروز و سر بلند باشی یا حی

نانا

سلام سيب جونم ميگم دلت مياد اين نامه ه رو به ما نشون ندی ؟ بايد خيلی جالب باشه ! عزيزم کاسه چشمم سرايت ... راستي ميگم سيب جون قبلا دوتا دوتا ميفرستادی هوا ! الان پيشرفت کردی سه تا سه تا ميفرستی ؟؟ قضيه چيه ؟ ميخواد کپنی بشه ؟ فضای پرشين بلاگ رو ميگم !

هيروديا

سلام گلم چطوری؟چند تا پستت رو نخوندم به گمانم! اين يکی رو خوندم!بيچاره عاشقت شده بوده ديگه! ببين اين قسمتش باحال بود: که یهو دیدم دادشم با عصبانیت دم در ایستاده... می گه سیبی می کشمت... امروز ما رو حروم کردی سیبی که می کشمت... شاد باشی گلم

کپلی

اين گلا يعنی زنده ام ولی مطلبت رو نخوندم هنوز می خونم دوباره خدمت ميرسم