Daisypath Anniversary tickers تولد - سيب مهربون

تولدم مبارک

امروز تولدمه

دیشب شب تولدم رو تو کندوان گذروندیم

هر چند ماشینمون روغن هیدرولیک خالی کرد

هر چند دیگه نتونستیم ماشینمون رو بیاریم

ولی خدای مهربون هدیه قشنگشو به من داد. با حفظ سلامت من و همسر و دخترم و البته همسفرمون.

خدایا بابت هدیه قشنگت ممنون.

شب قشنگی بود. هدیه قشنگت. هوای خوب کندوان. خلوت جاده. هر چند سخت به منزل رسیدیم ولی خوب رسیدیم و شیرین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠




سلام... سال نو مبارک!!!!!!!!!!!

سلام..

سال نوتون مبارک..

دلم میخواد قبل هر چی اینجا تولد دخترکم رو تبریک بگم.. هدیه زیبای آسمونی ام.. فرگل نازم.. که حالا ٣ سال  و ۴ روزه است..

دختر نازم که خیلی شیرین زبونه..

ببعد هم به خاطر نبودنم ببخشید..

کلی کار داشتیم.. کلی زندگی سامون دادیم.. کلی فامیل پوکوندیم..

در ضمن از نانای عزیزم هم ممنون.. من باز میام.. ولی قول می دم زود به زود بیام.. تاحالا تو زندگیم  (زندگی وبلاگیم.. پس از تولید این وبلاگ) سابقه نداشته اینهمه عدم حضور.. حالا هم با یه عالم حرف برگشتم..

خواهرهام ازدواج کردند.. یعنی جفتشون نامزد دارن..

دیروز خانم دکتر فارغ التحصیل شد (معصوم رو می گم) :)

کلی مراسم داشتیم..

و کلی اعصاب خرد..

اندرون سینه بنده در اثر این ناملایمات غده ای بوجود امد که تازه تشریف برد.. ولی درد جانکاهش جانم را می آزارد...

باری به هر جهت.. من باز خوام آمد.. فقط موضوعی که هست اینه که گودرم در دسترس نیست..

کلی توش ادرس وبلاگ داشتم..

و موضوعمهم دیگه این که خوب من نبودم.. دوستان هم نبودند؟؟؟؟

هیچکی دلش برام تنگ نشده بود؟

هیچکی پیامی.. پیغامی .. پس غامی !!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید همه منتظر بودند من اول بیام..

شاید دوستام هم عین فامیل ما (البته دور از جونتون و بلانسبت) کودتا کردند..

این دوستان غیر از اونهایی هستند که با اس ام اس و تلفن منو شرمنده خودشون کردند..

من برم.. چون طبق معمول مهمان داریم.. اونم جان جانانانانان ، جان جانانانانان .. یعنی برادر شوهر عزیزززززززززززززززززززززززززززززم...

به هر حال داره فوق می گیره و منم باید در این امر مشارکت داشته باشم..

تا بعد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠




بابا جون تولدت مبارک..

سلام بابا جونم تولدت مبارک..

عاشق صدای خوشحالت پشت تلفن..

عاشق خوشحالیتم..

وقتی بهم گفتی کلک چطور یادت مونده من کلی کیفور شدم..

تا عمر دارم سعی می کنم یادم نره بابا جون جونی.. شهریوری من..

 

 

 

 

یه سری پ ن بی ربط ناجور:

.................

عکس لباس خاص موجود در وبلاگ دخترکم عکس لباس من نیست..

اینقدرها هم با شما صمیمی نشدیم که..

...........

یحتمل مشکوک خان (دوست معصوم) به دعوت عزیز جون خان بیاید منزل ما..

فکر کن..

عزیز جون هم مایندش جر خورده..

انگاری فقط منم در عصر پارسنگی زندگی می کنم..

...........

لباس های جینگول مستونی خریدیم.. که عزیز جون همه اش در فکر ماست..

گفته باشم ..

نگی نگفتم....

احساسات را این لباس ها تلطیف می کند..

من خودم را در اینه می بینم احساساتی می شوم چه برسد به عزیز جون خان..

هر چند اصلا تمایلی به برانگیختن احساسات توسط لباس نیستم.. ولی خوب پیش می اید..

و البته هر چند عزیز جون خان می گوید بی لباس برانگیزاننده تری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و زیباتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

...............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩




عکس های تولد 89...1

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩




و اما تولد من!!

دیروز مهمان های قبلی که رفتند..

زنگ زدم به ابجی هام.. دیدم همشون مشغولند و سرشون شلوغه..

مشکوک بودند شبیه اینها بودند که می خوان تولد بگیرند.. (کلا حس ششمم در حد تیم ملیه) ولی خوب دیگه تا ساعت ١۵ هم زنگ زدم ولی اونها همه خونه بودند در شمال..

اس ام اسی فرستادم برای خیلی از دوستان و فک و فامیل من جمله برادرم..

مبنی بر این مورد..

ما امروز افطار م یاییم خانه شما

ستاد ایجاد رعب و وحشت در کشور..

.......

القصه داداشی جواب داد من نترسیدم..

من در حالیکه همسرم داشت استراحت می نمود و با هر خرو پفش عبادت می کرد و کلا فضای منزل را دی اکسید کربن عباداتش پر کرده بود به داداشی زنگ زدم.. نه اون زنگ زد.. گفت دارین میان پیش ما گفتم اون اس ام اسی بیش نبود. بعد گفت راستی تفلدت مبارک..

من گفتم داداش با حافظه شدی.. گفت اره خانم یادم اورد.. و خنده مرموزی کرد..

گفتم بیان پیش ما.. گفت ممنوون..

گوشی رو دادم به عزیز جون که از خواب بیدار شده بود..

به داداشی تعارف کرد احساس کردم فیلم دارن بازی می کنند ولی همه چیز عادی بود..

یه لحظه از جلو چشمم دور شد عزیز جون ولی همه چیز عادی بود..

رفتیم من ارام پز گرفتم برا خودم از طرف مامان اینها(مامانم همراهمون بود)

کیک خریدیم.. (الحق و الانصاف خیلی تازه و خوشمزه بود)

نیم کیلو زولبیا بامیه خریدم که عزیز جون گفت داداشی اینها م یخرند و من اونو دادم به پسرک دست فروشی تا دل اون هم روز تولد من خوشحال باشه..اومدیم خونه من خیلی خسته بودم.. شامی درست کردم.. شله زرد داشتم.. سوپ قارچ هم درست کردم.. و ذرت مکزیکی و قارچ..

حلیم هم خریدیم..

جاتون خالی دلتون نخواد..

بعد افطار و شام که با هم بود من تا بقیه سریال ابکی و اعصاب خورد کن مسخره رو ببینند عذر خواهی کردم و رفتم دوش گرفتم. و چای ریختم و رفتم ارایش کنم و سشوار بکشم خستگیم داشت رفع می شد.. سشوار روشن بود و در بسته بود .. یهو زهره با دسته گل قشنگی وارد شد.. فرگلم هول و سراسیمه اومد گفت مامانی معصوم اومده..

منو می گی تا یه دقیقه کلا هنگ بودم.. یه دور هم ری استارت شدم..

تازه فهمیدم سوپرایز من اومد...

من هم عزیزانمو (قسمتیشون رو) داشتم.. هم دسته گل  هم سوپرایز..

کلی خوش گذشت..

کلی هیجان زده شدم..

قبلشم که کارت پستال داشتم ای میل داشتم ... و یه عالم کامنت از دوستای دوست داشتنیم..

تازه کلی اس ام اس.. و تلفن..

یه اس ام اس جدید هم داشتم از طرف همسر اینده معصوم جونم.. همون مشکوک ٢..

اسمش اینه.. منم محبت امیز جوابشو دادم مبادا فکر کنه دوسش نداریم..

کادوهامم عکسشو می ذارم.. نقدی هم کادو گرفتم که امروز رفتیم دو جفت کفش خریدم باهاش..

کفش قبلیهام دو تاشون گربه ای شده بودند.. خیلی چندش اور بود برا همین نمی پوشیدمشون.. چون من خیلی نم یرم خرید .. رفتیم کفش خریدیم..

فرگل و معصوم مامان زهره و من هر کدوم دو جفت کفش خریدیم..

برا مادر شوهرم هم یه صندل چرم خریدم ٣٢ چوق...

تا باشد مورد قبول افتد...

خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت.. الان هم باراک اوباما زنگ زده ...

بازم ممنون...

همسر عزیزم ممنون.. فقط سعید زنگ نزده

تا پست بعدی و عکس بای

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩




تولد ..

مراسم تولد عزیز جون خان رو گرفتیم...

پای سیب داشتیم ..

عزیز جون خان نتونست کیک بخره..

کلی فرگلم شیرین کاری کرد..

ازش فیلم گرفتم..

کلی ذوق کرد از فوت کردن شمع..

کلی هم از دیدن فیلمش خوشحال شد..

خدا زودتر من و اون خوب شیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩




تیر باران!!!!!!!!!

یادش به خیر تیر باران...

تیر باران شاید شما را یاد اتفاقات ممنوعه بیاندازد ولی من را یاد دوستان و آشنایان متولد تیر می اندازد و یاد مهربانی خداوند جهت آفرینش موجودی به نام عزیزجون خان در این نیمه تیر ماه گرم...

عزیز جون خانی که زندگیم با او رنگی دیگر یافت . و این روزهایش هر روز یه رنگ .. نمی گویم زندگیم رنگین کمانی زیباست که در رنگهای رنگین کمان رنگ مشکی نیست...

آری عزیز جون خان مهربانی که یه تیر ماهی است به تمام معنای کلمه...

و هر روز مرا تیر باران می کند!!!!

آری مرا تیر باران می کند.. گاهی باران محبت است .. گاهی باران رحمت.. گاهی خشم.. گاهی خستگی.. گاهی بی لطفی.. گاهی محبت بیش از حد.. گاهی ....

ولی در میان اینهمه باران ... و در پس ابرهای رنگارنگ... قلبی پرمهر نهفته.. قلبی که صدای تپیدنش به من امید می دهد...

امروز تولد عزیز جون خان است... عزیز جون خانی که دو تولدی است.. یکی ١۵ تیر یکی ٢٠ شهریور...

امروز تولد عزیز جون خان است و فکر می کنم یکی از شیرینترین تولدهایش است...

وسط نوشت نامه: ادامه این مطلب از اینجا به بعد پس از 3 ساعت شاید در حال نوشته شدن است!!!

چرا بهترین .. بهتون می گم..

نه اینکه فکر کنید من جان فشانی کردم برایش نه.. نه اینکه فکر کنید مهمانی داریم نه...

حتی برایش کیک هم درست نکردم.. حتی شمع هم هنوز فوت نکرده...

من امسال ....یعنی از دیروز خیلی حالم بده.. فرگل هم گریپ شده.. یعنی امیدوارم گریپ باشه... فعلا عطسه و آب ریزش بینی داره..

راستی دیفن هیدرامین می تونم به بچه بالای دوسال بدم.. اگه اره چقدر؟

خلاصه ...

دیشب در اوج نقاهت.. در اوج بد ریختی.. از لحاظ قیافه رفتیم با عزیز جون بیرون.. تا خرید مایحتاج کنیم.. من برم دکتر.. آلبالو بخریم.. ژوشک بخریم برا فرگل...پوشک.. نه ژوشک...

بعد به عزیز جون گفتیم گرسنه ایم بریم پیتزا بخوریم...

با پدر خوب رفتیم به پدر خوب!!!!

تا عزیز جون پارک کنه خودمون حساب کردیم.. و به فرگل گفتیم بابا اومد بهش بگو تولدت مبارکککککککک...

از لحظه ای که همسرم در چارچوب در ظاهر شد.. هی فرگل داد زد بابا تبلد.. مبارکک..

تبلد مبارک...

عزیز جون هم یادش نبود تبلدشه.. هی می گفت چی مبارک دخترم؟

اونم می گفت تبلد مبارک... اووو اووو اووو

خلاصه کلی همسرم خرسند شد...

هدیه فرگل به باباش شام دیشب بود.. هدیه من هم یه خروار ادکلن.. و یه پیراهن..

درست می فرمایید ادکلن کالای مصرفی است و هدیه نیست.. ولی وقتی همسرتان ادکلن را جای چای صبحانه می خورد.. ادکلن می شود هدیه.. البته با این تبصره که طرف مقابل یه عدد ادکلن بابت مصرف روزانه داشته باشد.. شما بروید سه عدد ادکلن دیگر برایش بخرید..

دو تاش عین همه مارک فلورما که کلی طرفدار پیدا کرده..

یکیش دانهیل سبز..

یکیش هم .. ازرو ... نم یدونم چی...

می دونین چون من میگرن دارم و هر عطری رو نم یتونم تحمل کنم.. باز برا عزیز جون دانهیل سبز خریدم..

با این ادکلن هاش مشکل ندارم..

پیراهنش هم همون مارک .. ه... ی ... م... است.. جدا نوشتم تا کسی با سرچش نرسه به وبلاگ من...

کار از محکم کاری عیب نم یکنه...

......

پ ن: عزیییییییییییییییییییییییییییییییزم تبلد.. مبارررررررررررکککککک... اووووووووووووووووووووت..

پ ن 2:چه بده ها ادم سرما داشته باشه نتونه همسرشو ماچ کنه...

پ ن 3: آوامین جان.. تولدت مبارک..

پ ن 4: دیروز هم تولد برادرزاده جان بود..

پ ن 5: دو  روز دیگه تولد برادر عزیز جون خان .. بزرگه.. و البته هانی جان..

پ ن 6: دیگه یادم نمیاد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩




یادت به خیر انگوری!!!

یادش به خیر.. قدیم روز تولد وبلاگمون لااقل یادمون نمی رفت..

ولی هم اکنون با اینهمه تاخیر وبلاگ جان که تولدت ٢٩ خرداد بود.. و الان ۴ سالت تموم شده ... تولدت مبارک...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩




تولدت مبارک

تولد گرفتیم.. خیلی خوب بود.. خیلیخوش گذشت.. دخترم کلی خوشحال شد..

جای دوستانم خالی..

جای خاله هاش و مادربزرگها و پدربزرگ ها  هم خالی بود..

فعلا مهمون دارم.. فرصت ندارم..

به موقعش میام می نویسم.. کسی اگه یه سایت برا آپلود عکس داره بگه من عکس بذارم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩




صدای ملت ما!!!!

یعنی اگه من و فرگل می رفتیم طزاحراط ...اگه گفتی این چی بود؟؟؟) همش منو و فرگل رو تو تلفسیون نشون می دادن..

چرا؟

فکر کن ... یعنی چشاتو ببند یه دختر کوچولو موچولوی ناز و نقلی رو در نظر بگیر.. وقتی می شنوه صدای ملت ما... (البته با صدای بم و عین همون که تو بلندگو شنیده یم شه) مشتهاشو گره می کنه و دو سه بار تو آسمون می زنه به همون دشمن فرضی!!! و می گه مگ بگ امی یا (مرگ بر امر * ی * کا)

می گم صدای هر بصی جی.. می گه مگ بگ امی یا.. . بعد دستهای کوچولوش می گیره جلوی دهنش و می خنده مثلا...

خداییش اگه من جای امر ی کا بودم و (دلم یم خواد اینطوری بنویسم) اینو می دیدم و می شنیدم ترحیج می دادم تا عمر دارم!!!!!!!!!!!!! جهان خوار باقی بمونم تا نازگلی مثل این خانوم با مشتهای گره کرده خوشگلش بزنه تو دهنم... تا من به جای درد کیف کنم...

......

تازه جدیدا صدای صلوات فرستادن می شنوه خیلی قشنگ صلوات یم فرسته و عین همون بچه ها آخرش جیع می زنه و دست می زنه و می خنده...

.....

البته این شعار بچه نازم قابل نوشتن بود.. یه سری شعار دیگه هم هست که نمی تونم بنویسم..

....

راستی وقتی می گم استقلال قهرمان اون دست می زنه و می گه دیش دیش دیش دیش.. و البته یه موج مکزیکی کوچیک هم می ره.. ..

بعد می زنه رو دستم و می گه ای ول...

.........

دیروز دختر عمه ام بعد چندین بار سقط و این حرفها بالاخره تونست بچه ای به دنیا بیاره.. یه دختر کوچولو... که حتما نازه.. چون همه کوچولوها فرشته و نازند...

......

یادم باشه تولد دختر دختر عمه ام دیروز بود..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸




تولدانه!!

دیروز تفلد ممد زهره بود..

جاتون خالی بود.. زهره با داداش اینها اومد .. یعن یبین راه شمال به تهران پیاده شد و با داداش اینها اومد...

معصوم هم از دانشگاه اومد..

سربازخان هم بود.. یعنی اون پنجشنبه سحر رسید..

بهتره بگم یه گونی پشم و این حرفها بود .. داداشمو می گم دیگه.. انگاری به یه ریش داداشمنو چسبودنده بودند...

دو ساعت طول کشید تا ریش میششو بزنه...

خلاصه کیک درست کردم..

باقلا قاتق..

مرغ ترش..

خوراک گوشت...

سالاد..

ژله...

جاتون خالی بود..

برا افطار هم نون و پنیر و سبزی و فرنی..

ممد زهره تا قبل اینکه کیک رو بیاریم اونو ندیده بود..

بهش یه تاپ و شلوارک دادم و یه روسری ..

خلاصه جالب بود...

فقط اخر مهمون بازیمون.. یه عدد استکان حاوی چای در دست من منفجر شد...

چایی درونش هم سردبود ها.. رفع بلا بود..

اخر اخر ش هم سینی کریستال بزرگم هم نابود شد..

اونم ترکید.. بازم رفع بلا بود...

امشب هم برو بچز ار کرج اومدن رفتیم افطار و شام جمشیدیه بودیم.. یعد هم رفتیم نیاروارن تا این جغله ها بتونن بازی کنند..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸




سی سالگیم مبارک!!!

من بیست نه مرداد ٨٨ سی ساله شدم..

دلم نمیخواد تو این پس هیچ گله ای کنم.. و م یخوام فقط از تولدم بنویسم..

می دونم خیلی ها شاید ناراحت شن.. من همه رو دوست دارم..

یعنی همه تبریک تولدها برام خیلی مهم بودند..

ولی الان که کامنت هانی رو دیدم اشک الوده شدم از خوشحالی..

خیلی مهم بود .. هر چند من نتونستم تولدشو به مهربونی اون تبریک بگم.. ولی اون علی رغم میلش اومد اینجا و تولدمو تبریک گغت..

هر چند موبایلش هر وقت زنگ زدم خاموش بود.. ولی چیزی از دوست داشتن من کم نم یکنه..

اگه روزگاری اومدی اینجا گل ناز .. بدون ما هممون.. همه اکیپمون دوستت داریم..

و اما تولدم..

اولا آوامین مربان از کامنتهات.. و اس ام اس هات ممنون.. انگاری اس ام  اس های من امروز رفت....

داداشی از تو هم ممنونم.. یادم باشه پسوردمو برات اس ام اس کنم.. ای وبلاگ به دور...

چهارشنبه شب که شب تولدم بود منزل مادرمون بودیم..

زهره اینها یه کیک قلبی خوشگل درست کرده بودند که خیلی هم خوشمزه بود..

برای شام پیتزا داشتیم و البته زهره ژله هم درست کرده بود که باز خیلی خوشگل و خوشمزه بود...

کادوهامو که دادن.. زنداداشم یه تی شرت برام خریده بود...

عزیز جون و فرگل هم عینک افتابی و بچه ها هم پول دادن بهم..

ولی همه مشکوک می زدن.. دیدیم یهو یه کادوی کوچیک اما بزرگ به بزرگی قلب مهربون همسرم برام اوردن..(اینها دلیل نمی شه من از دستش ناراحت نباشم ها.. اون یه موضوع جدا بود)

بازش کردم یه پلاک زیبا بود با زنجیر .. حتما باید عکسشو بذارم.. چون فکر م یکردم بچه ها گرفتند .. گفتم حتما بدلی یا نقره است.. ولی خیلی زیبا بود..

ولی فهمیدم عزیز جون خان اینو برام گرفته .. و عینک از طرف فرگل مامانم.. بابام .. زهره و معصوم و سعید بود..

البته اون پولشونو برداشتن و دروغی بیش نبود..

زنجیر پلاکم هم داشتم.. عزیز جون از تو طلاهام دزدیده بود..

خیلی زیبا بود.. عزیز جون خان وقتی هیجان منو دید چشاش پر اشک شد..

خیلی اصرار کرد بوسش کنم ها.. ولی من بهش رو ندادم..

م یدونین از اون روز اون دوست مرد منه .. آخه پسر نیست که بشه دوست پسر..

ول یمن دوست دخترشم..

اخه قراره ما مثلا زن و شوهر نباشیم.. اخه اون لیاقت منو نداره... (هر هر هر )

اخر شب هم رفتیم لات بازی کنار ساحل..

مثلا می دیدم کنار یه چادر ماشین پلاک مشهد.. می گفتیم .. مشهدی ها بیدار شین صبح شده...

یا اینکه یه ماشین پلاک یزد.. طرف فقط یه شلوارک تنش بود و دراز کشیده بود.. زنش هم روبروش نشسته بود.. داد زدیم یزدیها لباس بپوشین .. لخت نگردین..

خلاصه کلی خندیدم و برگشتیم..

این  از شب تولدم.. روز تولدم هم رفتیم پرو کت و شلوار عزیز جون بعد نهار رفتیم خونه مادر شوهر.. بعد از ظهر هم رفتیم خونه عمه عزیز جون بعد رفتیم خونه خودمون که بریم ییلاق.. بعد این معصوم اینقدر خسته بود که رید به حال ما.. بعد تو ییلاق هم خیلی اعصاب منو ریخت به هم.. بعدشم که فرگل از سر غروب هی بالا یم اورد..غذا نمی خورد..

بعد هم ما نیمه شب برگشتیم خونه اونها اونجا موندن..

نهار هم رفتیم خونه عمو عزیز جون.. بعد هم رفتیم وسایلمون رو از خونه خودمون برداشتیم.. بعد هم اومدیم خونه....(یعنی تهران)

..........

ما دوشنبه شب راه افتادیم و سه شنبه اذون صبح خونه مامانم اینها بودیم ..قبلش هم یه کله زدیم تو رگ... تا شب...بعد رفتیم خونه مادر شوهرم تا فردا ظهرش... بعد از ظهر رفتیم خونه مامانم اینها...

روز تولدم مصادف است با سالگرد خرید عقدم..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸




سیبی ژیگول می شود!!!

نه بابا فک رکردین فقط ادم ها با گوگل ریدر ژیگول می شن...

نه وقتی آدم ها یه شوهر لارج و مهربون داشته باشن هم ژیگول می شن..

امشب مهربونم و البته من و فرگل با هم رفتیم فلسطین..

باری انتفاضه؟

نه بابا ..

برا کمک رسانی به مردم غزه؟

نه بابا.. رفتیم خیابون فلسطین..

قابل توجه حضار محترم. و خوانندگان عزیز در این لحظه خاص از زندگی چیز من وعزیز جون به چیز رفت.. یعنی تا صبح چیزمون پاره است..

چون فرگل جانم الان . اساعه از خواب بیدار شدند.. ایشون طبق گفته علمه باید دیگه تا صبح می خوابیدند...

داشتم یم گفتم رفتیم فلسطین.. همسرم برام یه عینک آفتابی مارک دار ژیگول خرید .. تا ما هم ژیگول تر بشیم..

حدود ٢٠٠ چوب..

چی فکر کردی مرفه بی درد به من می گن دیگه...

..

پ ن: امروز صبح رفتم استخر و کلی حال کردم..

یخچال فریززم رو تمیز کردم و کلی حالم گرفته شد.. ولی این قورباغه ای بود که باید قورت یم دادم و خوشبختانه طی یه غافلگیری از خودم قورتش دادم..

فقط دعا کنین خرابش نکرده باشم یخچالمو.. یه جورهایی مشکوک می زنه..

طی تمیز کردن یخچال دو فقره بستنی چوبی... دو نیم بسته بستنی.. یه بسته موز.. و مقدار کمی هم سبزی به لقا الله پیوستند..

دستم درد میاد.. بای..

یادم باشه یه عکس از خودم بگیرم براتون بذارم..

یه عینک دیگه بود دویست و ینجاه چوب .. ولی ترسیدم نگین های روی فریم دلمو بزنه..

این ساده و شیک.. مارک پلیس..

آخه چند تا عینک فروشی بیشتر باز نبود..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸




دست ها بالا.. تیر باران شروع شد!!! حالا کمرتو بچرخون!!!!

چیه کسی رو نخواستیم بکشیم... که البت کشته شده همونیم که مارو کشته!!!

 

خبر ..

خبر..

امشب شب تولد.. نه شب میلاد با سعادت و پربرکت بهترین آفریده خداست...

همتون می دونستید؟

عمرا..

چون منظور من همسرم بود که امشب شب تولدشه...

قربونش برم..

براش هر چی دوست داشت درست کردم..

البته هر چی که نه.. ولی چیزهایی که دوست داشت...

الان موندم با این خسته گی چطور نشسته ام..عزیزمممممممممممممم تولدت مبارک..

الهی خدا هیچ وقت سایه بلند تو رو از سر ما کوتاه نکنه...

امیدوارم در جشن ١٢٠ سالگیت اینقدر سر حال باشی که بتونی با اهنگ مایکل خدا بیامرز (انگاری مسلمون بوده پدر سوخته) ... برامون بریک بزنی...

امروز امینی جون زنگولید و کلی تبریک و گله و حرف و اینها..

بعد اون من دیدم نه بابا نمی شه که.. اخه خانوم خونه.. نشستی با بچه بازی می کنی.. بعد به تو می گن خانوم خونه..

خانوم خونه ای نه شام درست کردهب را شوهرش .. نه کیک ... نه هیچی...

ولی الان لازمه به عرضتون برسونم..

یه کیک خوشمزه خامه ای .. یه عالم سالاد الویه مخصوص عزیز جونی..

و البته شامی که الان اندرون معده مون درست کردم...

شاممون هم دلتون نخواد .. کلی مرغ بود با سیب زمینی بدون نون.. مرغ سوخاری..

کلی هم قارچ و هویج و این حرف ها..

تازه غذای مخصوصو گلی خانمم رو هم الانه خاموش کردم زیرشو..

فردا نهار هم مهمون ازی  اینها هستیم تو پیک نیک...

قربونشون برم.. پدر دختر وسط هال غش کردن.. منم خیلی خسته ام..

می رم دیگه..

...........

مخصوص نوشت اول: آمینا نازنینم تولدت مبارک... به امید همه ارزوهای خوب برا تو...

مخصوص نوشت ٢: تولد همسرتون مبارک..

مخصوص نوشت ٣:پارسا جان.. بهترین عمه تولدت مبارک...

مخصوص نوشت ۴: هانی جان... هی هانی جان.. ٣ روز مونده.. از الان تولدت مبارک گل زیبای خدا... هانی جان.. هانی جان.. خیلی بده فرشته ها دلشون گرفته باشه که وقتی اونها دلگیر باشن.. دل ما هم می گیره...

یادش به خیر تیر بارون...

تو تیر ماه بهترین های خدا اومدن رو زمین...

.........................

عمو دیوید زنگ زده بود و ما رو برا عروسی پسرش مخصوص دعوت کرد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸




وبلاگ همیشه مظلوم تاریخ من!!!

وبلاگ جان.. تو این وانفسا من فقط می تونم ازت عذر خواهی کنم.. بابت اینکه تولدت رو جشن نگرفتیم...

ببخششید وبلاگ جان...

همه اش تخسیر ماموته.. ماموت همون جناب ماموت خان منتصبه...

و البته تخسیر ما که یادمون نبود تو این ٣ سال فقط تو بودی حرفهامو خوب گوش کردی...

قربونت.. سیبی نادم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸




تولدت بازم مبارک..

خواستین نخونین.. خانوادگیه...

سلام عزیزم.. سلام مهربونم...سلام عشق من...

سلام نازنین ترینم...

هر چند الان خوابی...

سلام ...

هر چند امیدوارم در حال دیدن رویایی شرینی باش.. به شیرینی لبخند دخترمون...

امسال روز تولدت یه مهمون عزیز داشتیم... دخترمون.. که سال دیگه بهت میگه بابایی تلودت مبالت... وبعد می بوستت..

امسال مثل پارسال باز این کیکت داستانی شد ها... پارسال کیک گیرمون نیومد. امسال کیک رو بهمون انداختن...

خوشحالم امسال هم تونستم برات هدیه ای بخرم که دوست داشتی... هر چند کم بود...

مطمئن بودم تا سال دیگه هم نمی ری یه کفش دیگه برا خودت بگیری.. برا همین همون یکه دوست داشتی رو با فر ینا جون رفتیم برات خریدیم..

عزیزم...توجه کردی؟ هر سال مهمون داریم روز تولدت.. یعنی الان دوساله که فامیلهای خودت هستن روز تولدت.. و من خوشحالم... چون میدونم تو هم خوشحالی...

عزیزم.. مهربونم... هر چند باز عین همیشه نتونستم برات تولد خوبی بگیرم..

هر چند نشد که همه عالم رو دعوت کنم برا روز تولد بهترین همسر دنیا...

هر چند نتونستم تو شهر جار بزنم که امروز یکی از بهترین روزهای خداست.. چون تو متولد امروزی...

هر چند هیچوقت هیچی اونطوری که من می خوام نشده...

ولی ... میدونی تا زنده ام و سر پا برات تولد می گیرم.. تا نفس می کشم و هستم یادم نمیره که بهترین روز خدا کی بود...

تا هستم یادم می مونه تو بهترینی...

تا هستم و می تونم حرف بزنم بهت می گم دوست دارم...

تا وقتی بتونم نگاه کنم با نگاهم بهت می گم عاشقتم..

تا وقتی ...

تا وقتی هستم مال تو هستم هر چند اگه نخوای مال من باشی!!!

تا وقتی هستم . می خوام برات بهترینها رو فراهم کنم...

یادت یه روز گفتی اینقدر غرق.......... شدی که یادت رفته من شوهرتم و تو زن منی....

و خودت می دونی من همینم...

عزیزم.. نازنینم... همسر مهربانم... دوست دارم... تولدت مبارک... پاینده باشی و شادمان

**همیشه همین بوده وقتی غرق در احساس خوب باتو بودنم یادم میره چطوری احساساتم رو برات بیان کنم... ببخشید قلمم هیچ وقت خوب نبوده مخصوصا برای تو... چون قلم گویای من برای تو نگاهمه و صدای قلبم که به عشق تو می تپه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧




تولدتون مبارک..

پارسا گلم امروز تولدش بود.. عمه جون.. نازگلکم.. برادرزاده خوبم.. تولدت مبارک...

فردا تولد عشق منه.. امشب براش تولد گرفتم.. ۵ نفری...

من .. فری نا.. نغمه.. مرجان... عزیزم تولدت مبارک... سالهای سال.. (۶٠٠ سال) زنده و سلامت.. و خوش باشی و سایت رو سر ما باشه.. که بهترینی همیشه برای منو دخترمون...

آمینا جان.. دوست نازنینم.. تولدت مبارک.. نمی تونم ببینمت.. یعنی نزدیکت که نیستم.. ولی بهترین آرزوها رو برات دارم.. و امیدوارم یه روز به همین نزدیکی ببینمت...

برات اس ام اس می زنم... شاید بتونم با اینکار بگم تو یکی از بهترین دوستهای منی... بهترین یعنی بهترین...

تا بیام و براتون بگم این چند روز رو فعلا بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0