Daisypath Anniversary tickers عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد!!!! - سيب مهربون

عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد!!!!

چند روزی بود که دردهای خفیف و گاه شدیدی داشتم..

همه م یگفتن طبیعیه...

خیلی کار می کردم.. خیلی تحرک داشتم..

زهره اومده بود پیشم تا تنها نباشم..

بابا اینها م یخواستن برن مسافرت... اومدن خونه ما... شنبه با  داداشم اینها رفتن استقبال عمو و زنعمو که از مکه اومده بودن... من و معصوم و زهره و عزیز جون ... هم خیلی دیر رفتیم...

من زیاد سر حال نبودم... کمر درد شدیدی داشتم... خیلی شدید...

اون روز شنبه بود...

دوشنبه نوبت گرفتیم بیمارستان عزیز جون اینها... پیش همون خانوم دکتره که قرار بود اگه دکت رخودم از مکه نیومد اون منو عمل کنه...و نینی ما رو دنیا بیاره.. می ترس نی نی با این قندی که من دارم اذیت بشه...

خلاصه دوشنبه صبح ما یعنی من و عزیز جون و زهره و معصوم رفتیم بیمارستان... عزیز جون رفت سر کار...

خانوم دکتره که منو دید گفت سونوی سه ماه ا ولت کو.. گفتم خوب اون دفعه گفتید لازم نیست...

خلاصه هی گیر داد.. حتی منو معاینه هم نکرد.. گفت من نمیتونم اصلا عملت کنم.. از کجا معلوم تاریخی که تو میگی درست باشه.. طبق این مورد و اون مورد تاریخ زایمانت ٢٢ ماه بعده...

بچه ات نارس بشه چی...

برام یه سونوی بیفیزیکال نوشت و منو از سر باز کرد.. من سریع رفتم و اقدام کردم. خانومه گفت  دکترمون بعد از ظهر میاد..

گفتم باشه.. رفتم به خانوم دکتر گفتم و اون گفت من بعد از ظهر مطبم..

من و مخواهرهام ظهر رفتیم خونه آزی اینها.. من حالی نداشتم...

داغون بودم...

نهار خوردیم و باز با آژانس برگشتیم بیمارستان.. سونو دقیقا همونی رو می گفت که من می گفتم.. نی نی مون ٣٨ هفته و ۵ روزش بود...

عزیز جون اومد دنبالمون و ما رو برد مطب...

رفتم پیشش.. خیلی با بی میلی بهم گفت خوب این سونو تا یه  ماه احتمال اشتباه داره!!!!

م یخواستم بگم اگه داره غلط کردی گفتی برو..

گفت ببین من هیچ مسئولیتی قبول نیم کنم.. اگه بچه نارس باشه این بیمارستان امکاناتشو نداره یا باید بری ... یا باید بری می لاد.. گفتم باشه..

به عزیز جون گفتم.. و رفتیم...

تو راه به این نتیجه رسیدیم که خانوم نگران دستمزدش بوده... اخه بیمارستان برای من مجانی در می اومد. تازه یه چیزی دستی هم بهم می دادن جهت تشکر...

اهان قبل سونو منو یه جای دیگه هم فرستاد... یه سری نوار پوار گرفتم...

خلاصه اینکه زنگ زدم به داداشم.. گفتم که یه کاری کن.. اون خیلی نگران شد.. خودش تهران نبود.. ماموریت بود.. برا همین زنگ زد اینور اونور که منو تو اورژانس پذیرش کنن. لا اقل این آخرها بستری شم و تحت نظر باشم...

شبش رفتم دوش گرفتم.. غسل کردم.. زیر دوش همش داشتم گریه می کردم. یه حس عجیب داشتم.. از حموم که اومدم به عزیز جون گفتم اگه من یه چیزیم شد مواظب دخترم باش.. مواظب خودت باش...

یه عالم باهاش حرف زدم.. جای یه چیزهایی که نمیدونست بهش گفتم... بهش یه عالم سفارش دادم.. یه حس عجیب بود..

معصوم می گفت یه طوری حرف م یزنی انگار یداری به اموات می پیوندی...

لباس سفید هم پوشیده بودم...

کمرم.. پاهام و زیر دلم خیلی درد داشتم.. نم یدونم تا کی عزیز جون داشت پاهامو می مالید که من خوابم برد..

صبح تهوع شدید داشتم... صبحونه کم خوردم... تازه به عزیز جون گفتم اگه رفتیم و منو بستری کردن و گفتن باید عملت کنیم.. زیاد نخورم بهتره...

در واقع ما داشتیم می رفتیم پرونده تشکیل بدیم.. همین...

من و عزیز جون رفتیم...

ساعت ١١ بود که دکتر منو دید.. گفت حالا مونده تا زایمانت... بعد گفت برو بخواب معاینه ات کنم..

یعد گفت چهار سانت...

منو فرستاد برم بخش بستری شم..

من فکر کردم میگه ۴ سانت بچه اومده پایین!!!

رفتم بیرون. به عزیز جون گفتم گفت بستری شم...

فرم ها رو پر کردیم..

من پر اشک و تنهایی بودم...

کلی یادداشت برا عزیز جون نوشتم... عزیز جون رفت یه سری وسایل رو خرید و اومد...

رفتیم و گفتن باید خانومت بره.. چشای عزیز دلم پر اشک بود... باهم روبوسی کردیم.. دستم تو دستش بود... دلم نمی اومد ترکش کنم.. گفتم منو تنها نذار... و رفتم تو بخش...

صدای ناله و جیغ از هر طرف می اومد.. یعنی از هر اتاقی...

م یدونم برا عزیز جونم چقدر سخت بود و قتی لباسامو بهش دادن...

منو بردن تو یه اتاق..تنهایی... دیگه هیچکی نبود.. من بودم دخترم بود و خدا...

آره خدا بود...

اولش فکرکردم باید اماده شم برا عمل..

بعد از دو ساعت فهمیدم که باید طبیعی زایمان کنم.. ماماهه گفت مشکلی نیست.. داریم با دستگاه تو و دخترتو چک   م یکنیم..

البته اولش یه ماما بداخلاق بود...

بعد یه دخترخانوم مهربون اومد...

اونم کم می اومد پیشم.. بهش گفتم منو تنها نذار...

لحظه لحظه دردم بیشتر میشد..

هر چند از گاهی م یاومد و منو معاینه می کرد...

معاینه خیلی درد داشت.. البته اوایلش بعد اینقدر درد داشتم که دیگه درد معاینه توش گم می شد...

یاد حرف زنعموم افتادم که می گفت مامانت هیچ وقت جیغ نمی کشید...

صدام رو میفرستادم تو دلم..

یادم افتاد با اون حرف بزنم.. و با دخترم..

خدا رو صدا می کردم تو خلوتم.. دیگه هیچکی نبود.. من بودم. دخترم بود. صدای قلبش و خدا..

هیچکی نبود...

من بودم درد بود.. دعا بود... نفسهای عمیش و گاه تند تند ... دعا بود...خدا بود.. خدا بود... خدا بود....

یاد خونده هام تو کتابا افتادم...

نزدیکهای زایمان دردها فاصلشون کم میشه...

ساعت بالا سرم بود.. نه روبروم...سرم رو یم برم و نگاه می کردم هر ١٠ دقیقه...

بعد هر ۵ دقیقه..

ماما اومد گفتم شده هر ۵ دقیقه.. تنهام نذار.. هر چند خدا بود...

تشنم بود.. تهوع داشتم.. بالا آوردم...

خسته بودم.. کم آوردم.. ۵ ساعت بود .. داشتم درد می کشیدم... دخترمو حس نم یکردم.. درد بود.. خدا بود.. و دعا بود...

کم آورده بودم. تو دلم یم گفتم اگه سزارین بود بهتر بودها...

و لی.. از دخترم کمک خواستم.. صداش کردم تو دلم.. گفتم مامان زودتر بیا.. دیگه مامان نم یتونم...

مهربونم بیا دیگه توان ندارم...

نم یدونستم زائو کم دردسری هستم برا ماما مهربون..

نیم ساعت آخر.. نه.. بیست دقیه اخر.. گفتم می تونم جیغ بکشم؟!!!

ماما مهربون گفت آره ولی سعی کن تو دلت بکشی که بتونی نی نی تو دنیا بیاری...

چند بار آخر فقط خدا رو صدا کردم.. فکر کردم رفته!!!

دیدم خانومه گفت حالا پاشو...منوبرد یه جای دیگه... یاد وبلاگ یکی از بچه ها افتادم.. راست می گفت..چند نفر تو یه اتاق.. نگاه نکردم.. حس م یکردم دخترم داره میاد...

ماما گفت تحمل کن...

رفتم رو تخت .. با بدبختی.. داشتم حس م یکردم سر کوچیکشو...

منتظر دکتر بود که از بالا سر کناری ها بیاد پیشم...

خوبه که به هیچکی توجه نمی کردم.. چون من بودم دخترم بود خدا بود و ماما مهربون..

به ماماهه گفتم دیگه نمی تونم.. و با یکی دو تا فشار دستها و پاهای کوچکشو حس کردم که ازم اومد بیرون..

حس عجیب و جالبی بود.. شاید دردناکترین قسمتش همون بود.. ولی اینقدر لذت بخش بود که هیچ دردی نداشت...

همیشه آرزوم بود که فرزندم رو بعد دنیا اومدن بغل کنم..

دکتر بالا سرم نیومد.. لبخند ماما مهربون رو دیدم.. انگاری کمی برا اینکار جوون بود و می ترسید...

حس رضایت رو تو چشماش دیدم..

دخترم رو گذاشت رو دلم.. از ته دل می خندیدم.. ساعت روبروم بود.. اول ساعتو دیدم...

خندهام صدای گریه داشت.. مامامهربون گفت چرا گریه می کنی.. گفتم نه می خندم...

دخترم با تمام وجود داشت گریه می کرد...

صداش کردم.. حیف نتونستم ببوسمش...

بردنش و من با چشمام دنبالش کردم.. کلی درد داشتم.. کلی ضعف داشتم... ولی هیچی مهم نبود..

منو بردم تو یه جای دیگه.. دخترم رو هم بعد اوردن.. خیلی ناز بود...

بعد از اونجا رفتیم تو بخش.. منو دخترم... البته با تخت.. از در که رفتیم بیرون یه صدای مهربون گفت: سیبی...

همسرم بود.. دخترم رو از زیر ملافه نشونش دادم .. گفت دیدمش...

دلم آروم شد...

رفتیم تو بخش...

باورم نمی شد تونستم...

باورم نم یشد...

اگه اون خانومه اینطوری باهام برخورد نیم کرد..

اگه مجبور نم یشدم بیام این بیمارستان.. اون روز صبح تو خونه دردم می گرفت... خودم که نمیدونستم.. بعد چی می اومد به سر من و دخترم...

اگه دکترم نم یرفت مکه تازه سزارین می شدم... بعد کی به داد من می رسید... م یگن خیلی بده.. تازه قندم دیر خوب می شد...(اینطوری می گن)

هیجکی باروش نم یشد...

هیچکی...

عزیز جون مجبور بود برا همه چند بار بگه واقعا سیبی زایمان کرد...

شبش آژی اومد.. با اون وضعش... برام کاچی اورد.. نون و پنیر و سبزی... و چند شاخه گل خوشگل...

زهره اومد..

فقط از این ناراحتم که نتونستم برم پیش عزیز جون.. خیلی ضعف داشتم.. خونریزیم زیاد بود...

دخترم پیشم خوابیده بود...

باورم نمی شد...

یه موجود کوچیک و مهربون.. با دستها و پاهای کوچولو. با لپهای آویزون که البته بعدش آب شد...

با موهای مشکی.. چشای مشکی.. چشاشو که وا م یکرد با تمام وجود باز می کرد...

خدایا.. ممنون که بودی...

دعاتون کردم.. همتون رو.. تازه به خدا گفتم هر کی که یادم رفت خودت می دون ی دیگه..

حالا الان تقریبا چهل روز گذشته.. دخترم بزرگ شده.. من حالم بهتر شده...

و باز خدا رو شکر که هر چند هیچکی نبود.. ولی خدا بود...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0