Daisypath Anniversary tickers یادم نره که من خوشبختم!!!!!!! - سيب مهربون

یادم نره که من خوشبختم!!!!!!!

سلام

اوه اوه چقدر حرف دارم..

دختر نازم الان خوابه... منم منتظرم چایی بخورم.. نه بنوشم..

ما الان 6 روزه که داریم زندگی سه  نفری رو تجربه می کنیم.. تجربه سختیه.. ولی دارم فکر میکنم می توه شیرین باشه..

خدا رو شکر حالم خیلی بهتر شده..

دوست جون جونی.. هانی نازنین .. گاهی بغض ها با شنیدن صدات فرو خورده می شن.. گاهی محیط مناسب اشک ریختن نیست... هر چند حالم اون روز خیلی بهتر از روزهای دیگه بود...

افسردگی ناجوری بود. و روزهایی که میتونستن خیلی شیرین باشن برای هممون ولی با اشک های من خیس بودن...

گاهی حرفهای دیگران هم به جای مرهم می تونه عین خنجر باشه.. نه اینکه کسی عمدا قصذ آزارار منو داشت ها نه..ولی این جملات عنی پتک می خورد تو سر من...

بچه ات شیر خشکی میشه ها...

بچه شیر مادر بخوره خیلی بهتره ها دیگه مریض نمیشه...

تلاش نکردی.. باید گشنه میذاشتیش...

و یه عالم حرف دیگه..

البته اینها فقط مال یه موردش بود...

بی اشتهایی.. ضعف شدید جسمانی... دردهای عصبی... و ..... .... همه  مزید بر علت و یزید بر ملت... حال منو جا آوردن...

اگه خدا نبود!!!!!!!!!!!اگه مادرم نبود... اگه دوست مادرم نبود... اگه خدا نبود!!!!!!!!!!! و بازم اگه خدا نبود... دیگه نه من بودم.. نه یه سیب پر حرف که در نهایت خستگی.. بیاد اینجا وراجی کنه...

الان به قول معصوم سیبی دیگه حال به هم زن شده...

هر چند فاستوسم... ولی دیگه به قول معصوم از خنده های کفتاری سه خواهر کم شده.. سیبی مثبت شده...

به همه عشق می ورزه.. حتی از کسی خوشش نیاد هیچ فکر بدی رو در مورد اون به خودش راه نمیده...

سیبی با یه دختر سرشار از مهربانی ... نمی تونه (حداقل تا الان نتونسته) بد باشه...

سیبی با یه عالم دستاویز برای به هم زدن جشن شیرین برادر شوهرش شاید جز معدود افرادی بود که داشت تلاش می کرد مهمونی به بهترین نحو انجام شه...

نه اینکه فکر کنین دارم از خودم تعریف می کنم.. نه... ولی خوشحالم... خوشحالم که نتونستم و نخواستم بهترین روز زندگی اونها رو خراب کنم..

هر چند روز قبل و هفته قبلش خیلی به من بی احترامی شده بود.. البته نه از جانب جاری جان... ولی به هر حال هر لحظه بهانه ای برای داد و بیداد بود... و برهم زدن.. تا جایی که بی احترامی تا جایی رسید که همسرم در نهایت خونسردی برید... و قاتی کرد... همه هم به اون حق می دادن... به من که خونه مامانم بودم اس ام اس داد که ناز نازان برو حال کن.. مامیم داره به همه عالم بد بیراه میگه...

من بهش اس ام اس دادم.. نه گناه داره داداشی.. بی خیال... مامی رو اروم کن... من فردا اول وقت می رم خونه عروس کار مار و رو ردیف می کنم...... و البته عزیز جون نذاشت...

جریانات خیلی زیاد بود.. خیلی.. البته برادر همسرم وجهه خوبی نداشت... هیچکی حوصله اش رو نداشت... و دخترهای فامیل هم حوصله عروس رو نداشتن...

ولی من فکرمی کنم برادر همسرم خوب فهمید من دارم ابروداری میکنم.. خیلی سعی کرد هوامو داشته باشه..

بعد عقد به فیلمبردار گفتم عکس نم یگیرین از عروس و داماد؟

گفت دیره...

گفتم حیفه.. اینهمه زحمت کشیدن سفره عقد انداختن...

برگشتم به نفیسه گفتم.. می دونی چیه.. نمی خوام عین من ارزو به دل بمونن...

بعد یه عالم عکس گرفتن... همه... انگاری منتظر بودن من بگم...

حرف زیاده... ولی نفیسه یه چیزی گفت که باعث شد شاید برا همیشه ناراحتیهام تموم بشه... می دونین .. شاید دیگه از این به بعد از ازدواج کردن کسی دلگیر نشم... شاید دیدن مراسم عروسی کسی منو آژار نده.. و این خیلی خوبه... وقتی می دیدم همه چیز داره به خوبی پیش میره خوشحال بودم... خوشحال بودم عروس و داماد به همه کاراهای قبل مراسمشون رسیدن.. خوشحال بودم....

نفیسه گفت: تو خودتو هیچ وقت با عروس جدید مقایسه نکن.. می بینی برو بچز هیچ هیجانی برا عروسی ندارن. می بینی... همه اینقدر خوشحال نیستن.. عروسی شما بابام تو پوست خودش نمی گنجید.. و من یاد بشکن زدن عمو افتادم که وقتی من رفتم خونشون قبل عقد گفت: نه چک زدیم نه چونه عروس اومد تو خونه..

دخترم رو هم از همه بیشتر دوست دارن...

من خوشحالم.. من خوشبختم..

من یه همسر دارم که تو دنیا لنگه اش پیدا نمیشه...

من یه دختردارم که حتی گریه هاش  بوی مهربونی میده...

من یه مادر دارم که تو نیا نمونه اش وجود نداره...

من دو تا خواه ردارم که حتی یه موی سرشونو با یه دنیا عوض نمی کنم...

من یه پدر دارم که حاضره برا تنها نموندن دختر و نوه اش بیاد با من زندگی کنه... یه پدر که دلش مثل دریاست...

من برادر دارم.. 4 تا ... که اونیکه شاید هیچکی به حسابش نیاره با دیدن یه روز زندگی من میگه... حالا فهمیدم چرا میگن بهشت زیر پای مادران است...

یکیشون با گریه من گریه می کنه.. یکی به خاطر سختی های من عصبی میشه.. و یکی که با بغض وامیسته میگه: سیبی فری نا جون شیرتو می خوره؟!!!

من خوشبختم...

اینقدر که حتی تو این دنیای مجازی هم دوستهای فراوون دارم. دوستای که برام کامنت می ذارن و میگن سیبی کجایی...

من خوشبختم.. اینقدر خوشبخت که قبل از همه این چیزها.. یه خدا دارم... فقط یه خدا.. یه خدا که همیشه با منه... همیشه با من بوده... و امیدوارم اینقدر خوب باشم که همیشه با من بمونه... یه خدا که منو آفرید ...یه خدا که توانایی همسر شدن به من داد...

یه خدا که توانایی مادر شدن به من داد... یه خدا که یه خانواده خوب به من داد...

من خوشبختم... اینقدر که چند وقتی بود یادم رفته بود... چقدر خوشبختم...

..........

دلم برا همتون تنگ شده بود..

چند وقتی تو خودم گم شده بودم...

بابت دعاهای سر ظهرت بعد نماز ممنون...

بابت یادهای مهربونتون که پیش من بود ممنون...

به خاطر همه چیز ممنون...

دارمیواش یواش زندیگمو میارم رو روال...

دارم سعی می کنم هر چیزی دلمو شکوند خورده هاشو بریزم دور که تیزی یادش بیشتر دلمو خراش نده...

دارم سعی می کنم ه رچیزی که ناراحتم کرد رو به همسرم بگم...

زندگی اینطوری خیلی بهتره...

دارم سعی م یکنم همون سیب اکتیو باشم. دارم سعی  می کنم هر چیزی ناراحتم نکنه... به قول عزیزجون بی خیال ... 

من بمر دیگه.. برم یه دوری بزنم...

ماجرای به دنیا اومدن دخترکم رو هم یادم نرفته می گم براتون...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0