Daisypath Anniversary tickers جوابهای خاله خانباجیانه+حرفهای خودمونی... - سيب مهربون

جوابهای خاله خانباجیانه+حرفهای خودمونی...

سلام
خوبید؟
خوبیم...
خوب قبل هر چی بگم.. بابا اینتر برا کسی ای که هنوز اساسی خاله خانباجی نشده باشه... وگرنه خاله خانباجی ها لاینقطع و یه نفس همونطوری که من نوشتم حرف می زنن.. اونم همه چی از همه جا.. تازه یه عالم هم غیبت می کنن که ما از شدت این قسمتش کاستیم...

دخترم نازنینم دیروز خیلی وول وول کرد تو دل مامانش... امروز باز آروم شده... دیگه باورم شده بچه به مادر پدرش میره... آخه  مامانش هم همین بود... یه روز که نه ۵ روز عین چی هی راه می رفت و کار می کرد و می ژخت و می زد و میگرفت و سر کار می رفت.. بعد دو روز نابود می شد... یعنی دیگع هیچگونه علائم حیاتی نداشت...
البته ۵ روز بیشترین رکورد بود... ورنه اساسا ۳ روز در میون بوده...
نازنین مامان وقتی باباش داره میره هی خودشو لوس می کنه... قایم میشه... هی باباش بوسش م یکنه.. هی می گه بخوریمش.. نازش می کنه.. ولی هیچ حرکتی نم یکنه... ولی همینکه می بینه باباش داره دیگه جدی جدی میره و دیگه وقت ناز کشیدن نداره .. شروع می کنه وول خوردن... اونم عین مامانش میگه.. ۲ دقیقه بابایی رو بیشتر ببینیم بازم غنیمته... اونم عین من بابایی رو دوست داره...باباشم که نمی تونه از خیر تکونهای نینی گولوش بگذره یه کم باز می مونه و نازش می کنه و میره...
(پلیز بالای ۱۸ سال)
دیشب باباییش منو بغل کرده بود.. باید می دیدید.. نه نباید می دیدید!!! ولی این دخترک این وسط بین ما یه وولی می خورد... اولش گفتم بابایی دخترم حتما جاش تنگ شده.. بعد که باباش کمی فاصله گرفت دیدیم نه.. داره هی میگه منو بغل کنین...
باباش میگه چند وقت دیگه .. ما نمی تونیم اینطوری پیش هم باشیم که.. یکی تا مارو ببینه عشقولانه ایم می پره وسط خودشو جا می کنه و میگه منو بوس کنین..
بعدش ما آخر شبی یه غذای ممنوعه خوردیم.. یعنی بستنی خوردیم... البته خلی کم.. باباییش باز رفت تو حس که چند وقت دیگه وقتی بستنی بیاریم وسط این دخترمون هی باید بالا پایین بپره و خوشحالی کنه...
بعد دیگه با خودش شروع کرد به ناز دادن نی نی کوچولوی مهربونش...
خوب من برم دیگه.. غذام رو گازه... خیلی هم بدنم درد میکنه... کی بشه من بتونم به پشت بخوابم ...
از بس به پهلوهام خوابیدم بدنم درد گرفته...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0