Daisypath Anniversary tickers حرفهای خاله خانباجیانه.... - سيب مهربون

حرفهای خاله خانباجیانه....

سلام
خوبید؟
خوبیم.. شکر.. امروز دخترم خوب تکون می خورد...

اخ مامان قربونش بره...داره عادت می کنه به اینکه صبحها بابا جون جونیش.. عشق مامانیش ما رو بیدار کنه.. برامون صبحونه انگلیسی بیاره ... (شنیدم انگلیسی های با کلاس صبحونه رو تو رختخواب میل می کنن!!!) ما دخترها هم لبه تخت میشینیم و صبحونه ر و در جوار بابا عزیز جون جونی می خوریم...این بابا جون جونی از الان غصه دار شده... میگه تا حالا یکی رو باید بغل می کردیم می بردیم دبلیو سی.. حالا دخترمون هم به دنیا بیاد باید اونم بغل کنیم به زور ببریم دستشویی...تازه عسل عمه.. پارسا جون جونی هم عین عمه شه...اینقده سختشه بره  دستشویی...البته  من از کوچیکی اینطوری بودم ها... یادمه بابام التماس می کرد تا برم دستشویی.. و جدی جدی بغلم می کرد ...تازه از همه سخت تر شستن صورته اول صبحه و شستن دندون ها...به گفته عمه معصومه.. یه روزی روزگاری پارسا رو بیدار میکنه و میگه... برو دست صورتتو بشور...تا صبحونه بخوریم.. پارسا میگه من همین پایین صبحونه میخورم.. تازه مربا هم بیارید!!!عمه میگه باشه ولی برو دست صورتتو بشور تا من برات بیارم...پارسا یه کم فکر میکنه میگه.. اصلا من صبحونه نمی خورم گرسنه نیستم!!!!تازه یه بار رفته دستشویی بهش میگن دستاتو نشستی... میگه منکه به چیزی دست نزدم!!!عین عمه سیبیشه ها...البته من می شورم... ولی این تیکه کلام قدیم ندیمهامه...(همون موقع که به مزیت میکروب کسی پی نبرده بود!!!!!)الانه خبر رسید که عسل عمه آخر هفته میاد...خدا کنه خبر موثق باشه...کلی حرف دارم ها...امروز یک یاز دوستام که نه... یکی از بهترین دوستانم زنگ زده بود... با هم حرفولیدیم... داشتم یه چیزی م یگفتم گفت می دونم!!! اومدم باز یه چیز دیگه بگم دیدم باز می دونه!!!گفت تو وبلاگت نوشته بودی!!!من موندم من اینهمه حرف رو کی نوشته بودم... بعد رفتم وبلاگم رو نیگاه کردم دیدم راستی راستی نوشته بودم ها..حالا چطوری در چه وضعیتی خدا می ذونه...می دونین چیه.. فکر کنم یه چیزی موقع نوشتن وبلاگم منو طلسم می کنه... یعنی هیپنوتیزم می کنه.. باور کنین...راستی تا حالا کسی نتونسته بود برام روسری یا شال بخره به طوری که اینقدر به دلم بشینه که سرش کنم اونم زیاد...حتی خودم هم گاهی نمی تونم برا خودم یه شال یا روسری بخرم که به دلم بشینه...یه همین دلیل همه با هم بگید.. بابا تو دیگه کی هستی.. دست سیبی ور بستی... البته امسال یه شال دیگه هم عزیز جون برام خرید که خیلی دوسش دارم... خیلی هم بهم میاد.. مگه نه؟؟؟؟از توی دستشویی (گلاب به روتون) بوهای ناجور می اومد.. البته از هواکش دستشویی.. یعنی مربوط به همسایه ها بود... بعد از مدتی طولانیییییییییییی یهو هی بوی عطر و ادکلوون اومد.. ما دخترها رفتیم سرکشی.. گفتیم شاید تو توالت مهمون اومده!!! دیدیم ای بابا اون طرفی که قبلا دستشویی خونشون رو مزین کرده بود و البته دماغ ما رو حالا یه شیشه ادکلون خالی کرده تو دستشوییشون...تابستونها هوا که گرم میشه.. میوه های خوشمزه میاد یه خوبی هایی داره و یه بدیهایی...یکی از بدیهاش کولره... خوب من سینوزیت دارم.. از طرفی طاقت گرما رو هم ندارم...بعدیش سوسکه... و پشه...کابوس سوسک منو ول نمی کنه...یکی دیگه اش هم بوی نامطبوع افرادیه که تو ماشین های حمل و نقل عمومی یا تو خیابون میان و نظافتشون رو رعایت نمی کنن...یکی اش هم اینه که باید بمونی هموا کمی تاریک شه تا بتونی بری بیرون...دیگه یادم نمیاد...ولی از خوبیهاش میشه خیار تازه و گوجه تازه و بادمجونهای تازه تازه رو نام برد...باید بشینم به زودی هی دستور غذا بنویسم... خداییش خیلی سخته اصولی دستور غذا بدی ها...و. اما دیروز...دیروز ما دخترها هی با خودمون کلنجار می رفتیم بریم سبزی بخریم... بعد بریم قدم بزنیم تا عزیز جون سر راهش ما رو جمع کنه بیاره خونه... تا بجنبیم دیدیم عزیز جون رسید... یعنی داشت می رسید.. و از اونجاییکه دل به دل راه داره برا ما زنگید که حاضر شید بریم نون تافتون بخریم...ما هم ایکی ثانیه حاضر دم در بودیم...رفتیم خیار و گوجه خریدیم و بادمجون...سبزی خوردن هم خریدیم. نون تافتون تازه هم خریدیم...بعد اومدیم منزل...تا تو ماشین نسشتم این دختر نازم شروع کرد به ورجه وورجه کردن... چقدر این دخترها بابایی هستن...شب عزیز جون بعد یه چرت بعد از شام رفت پشت کامی تا به کارهاش برسه.. منم کمی رو تخت با دخترم دراز کشیدیم تا کمی خستگی نی نی رفع شه...بر گشتم دیدم عزیز جون داره فیلم می بینه...برا اینکه من غر نزنم میگه آخه دختر چوچولوی بامزه داره... تو رو خدا ببین...راستی راستی دختره بانمک بود... ولی دلیل نمیشه عزیز جون کارهاش رو ول کنه.. و فیلم ببینه...باز یه 20 روزی عزیز جون امپول برام زده بد عادت شدم.. و می ترسم امپول می زنم...صغری خواستگار داره .. یعنی براش خواستگار جدید اومده می دونین؟خواستگاره قراره اینجا صغری رو ببینه... اخه صغری داره میاد پیشم..موبایل منو بهش دادن.. یه روز قراره به صغری خواب آور بدم خودم برم سر قرار.. بعد پسره این شیکمو ببینه فرار کنه.. منم بگم خوب خیلی هم دلت بخواد.. بد کردم خواستم تو زندگی پیشرفت کنی... و هی جیغ جیغ کنم و ادعای خسارت کنم.. و پول دوا درمون ازش بگیرمو و با کیف بکوبم تو سرش و بیام.خونه... به نظر شما دیگه پسره هوس می کنه تا آخر عمرش بره زن بگیره؟خوب باید از اول می گفت می خوام دختر بگیرم باهاش ازدواج کنم... گفته میخوام زن بگیرم... به من چه خوب!!!!این شبکه یک بعد برنامه کودکش یه برنامه دیگه داره برا نوجونها فکرکنم.. دیدید... چه مجری های تخ ماتیکی داره ها...البته ببخشیدها...احتمالا چهارشنبه یا پنجشنبه وسایل دخترمو بچینیم...یه شب مهمون داشتم.. اومده بودن خونمون عید دیدنی... من خر... دقیقا من خر.. داشتم گل سرهای دخترمو بهشون نشون می دادم... دو تا دختر کوچولو هم مهمون ما بودن البته با ماماناشون...  یه بسته گل سر دادم به این نینی یه بسته دادم به مامان اون نی نی که نمی تونست ازم بگیره...بعد فکر میکنین چی شد...د رنهایت بی ادبی مامان دومیه به من میگه اخه به دردش نمی خوره.. موهاش کمه... نم یخواد... ولی مامان اولیه کلی تشکرکرد...خیلی بهم برخوردها... خیلی... تازه همه مدعوین می گفتن نده نم یخواد.. مال نی نی خودتونه... ولی این خانومه خیلی رفتارش زننده بود...منم گفتم بالاخره موهاش بلند میشه...عزیز جون ندید.. وگرنه از دستش می گرفت و می گفت راست میگی نگه میب دارم برا دختر خودم...تازه باز نسشته بود در مورد مادرشوهرش اینها بد می گفت.. منم برا اینکه بچزونمشون هی تعریف کردم. البته به قول مادرشوهرم ادم باید حقیقتو بگه... منم چیزی اضافه نگفتم یا دروغ نگفتم.. خوبی های مادرشوهرمو گفتم... به هر حال یه خوبی هایی هم داره دیگه... حالا با من بده یا از من بدش میاد دلیل نمیشه...عزیز جون هم وقتی فهمید باز کلی از من تشکرکرد.. می دونه من هیچ وقت نمیشم بدی های مادرشوهرمو پیش کسی بگم.. تو این وبلاگم اگه چیزی نوشتم خودش اجازه داده.. می دونه دیگه ظرفیتم تکمیل شده و اگه ننویسم می ت رکم از غصه...تازه من اگه بخوام در مورد اونها بد بگم پیش خواهرهام یا مامانم منو از خونه می اندازن بیرون... ما اینجوری بزرگ شدیم خواهر...مامانم اول می زنه تو دهن خودم اگه بخوام بدشون رو بگم... تازه الان اگه می دونن اونها ریب می زنن و منو اذیت می کنن به خاطر اون شب کذاییه... همون موقع که من برا اولین برا تنها رفته بودم شمال... همون موقع که پارسا جونم تازه به دنیا اومده بود... همون موقع که  خاله عزیز جون دل منو شکست...همون موقع که فکرکرده بود من تنهایی بدون عزیز جون میرم عروسی پسر دخترعموی مادر شوهرم..و عروسی دختر پسرعموی خودم نمی رم... (عروسیشون تو یه شب بود)و اینقدر منو انگولک کردن که گفتم اگه عزیز جون هم بیاد من میرم عروسی دختر عموی خودم... (آخه پسرعموم از عموکوچیکم هم بزرگتره و بیشتر از عمو هام دوسش دارم.. و خانومشو بیشتر از زنعموهام دوست دارم) مجبور نیستم بیام عروسی یه نفر که عقدش رفته ام... تازه نسبتش با من خیلی دوره...همین بهتر که نرفتیم.. اینقدر بی ادب هستن که نگو.. حالا مادرشوهرم به عروس دخترعموش میگه میمون... چون خیلی به مادرشوهرم امسال بی ادبی کرد.. حوصله پسره رو هم نداره... تازه  رسیدن به حرف من... البته عروس یکی از دخترهای معلوم الحال شهر بودها... وا چقدر غیبت کردم خواهر...بی خیال...باز عزیز جون جونی من برا یه سری آدم کار انجام داد و باز موقع گرفتن پولش همه نابود شدن...خدایا ... یه کاری کن عزیز جونم به حقش برسه.. و یه کاری کن از کار زده نشه...چقدر بهش گفتم بابا قبل عید زنگ بزن بهش بگو.. گفت گناه داره.. بذار تو عید پول تو جیب خودش باشه زن و بچه داره... عید خرج داره.. بعد عید حالا براش زنگ می زنم... البته خداجون می دونم.. می دونم تو اجر کارها و دلسوزی های عزیز جون جونی منو یه جور دیگه می دی... ولی کمک کن از زندگی ناامید نشه...خدایا من به داشتن چنین همسری افتخار می کنم... حتی اگه به خاطر مهربونیهاش به مردم مجبور باشم سخت زندگی کنم .... (البته تا حالا زندگیم به سختی اکثر غریب به اتفاق مردم نبوده)(بترکه چشم حسود هی)زندگی  شرافتمندانه خیلی قشنگتر از زندگی بی قید و بند ولی به ظاهر راحته...دیگه خسته شدیم ها...من برم.. دارم برا جایی یه خاطره می نویسم...خدایا کمک کن هممون ببخشیم.. خدایا کمک کن هممون بخشنده باشیم...تا بعد بای...  

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0