Daisypath Anniversary tickers عیدانه... از اول تا سیزدهم... - سيب مهربون

عیدانه... از اول تا سیزدهم...

سلام
خوبید؟ خوبیم..
تا کی براتون نوشتم یادم نیست...
ولی می خوام از دو شنبه بنویسم... دوشنبه یعنی 27 اسفند...
صبح من رفتم خونه آزی اینها... نهار اونجا بودم... البته عزیز جون ما رو رسوند...
بعد از نهار رفتم دکتر... یه جا یه مانتو دیدم خوشم اومد.. ولی نشون به اون نشون که دو روز بعد رفتم بخرم فروخته بودش...
صغری ظهر رسید .. البته ما یعنی من و دخترم و باباش رفته بودیم پیش عمو دکتر.. عمو دکتر گفت می تونین برین مسافرت..
صغری رفته بود خونه داداشم... اونجا مشتری داشت... مشتری ها می خواستن آخرین صفاها رو به ریختشون بدن و برن مسافرت... کاش نمی دادن...
بعد از دکتر من رفتم سمت جمهوری.. دو سه بسته کاغذ تست بخرم... بعد رفتم مترو صادقیه... مطمئن ترین راه بود تو اون شلوغی... رفتم شهروند.. دو سه تا تیکه وسیله خریدم.. و عزیز جون هم رسید.. بعد با هم راه افتادیم سمت خونه... سر راه رفتیم صغری رو برداشتیم.. بردیم خونه مشتری بعدیش که همسایه ما بود... صغری اونجا موند و صبح اومد... چهره اش در نهایت خستگی بشاش بود... دستمزدش رو داده بودن خوب...
زنداداشم بعد از ظهر اومد خونه ما وسایل دخترمو دیدیم... ... منم با عزیز جون رفتیم کلی خوراکی خریدیم.. یعنی ماهی و مرغ و مایحتاج سالادی.... وقتی اومدیم خونه صغری هنوز داشت کار انجام می داد.. یعنی داشت زنداداشمو درست می کرد...
البته ما عسل عمه رو با خودمون برده بودیم... داداشم هم رسید.. شام نگهشون داشتم... جاتون خالی بود.. بعد اینکه رفتن... دیدیم صغری ناراحت ... نگو یکی از بچه ها یه حرفهایی بهش زده که صغری خلی بهش برخورده... دیدم بچه ام سیاه شده... نگو ناراحت... یکی از بچه ها بابت این کارهایی که صغری انجام داد هیچی بهش نداد... یعنی داد... حدود 1000 تومن... و داشت می گفت صغری گرون می گیره...
حالا بی خیال...
فرداییش ما با عزیز جون و دخترم و صغری رفتیم خرید... اولین چیزی که خریدیم کفش عزیز جون بود.. بعد رفتیم برا من مانتو بخریم... و خریدیم.. البته دخترم کاملا از زیر مانتو دیده میشه... ولی عزیز جون عاشق مانتومه...یعنی عاشق منه... ولی خیلی از مانتو من خوشش اومد...
بعدش که نه یعنی قبلش برا  صغری یه شلوار لی خریدیم .. آه... تازه یه چیزی.. اونجایی که رفتیم خرید خیلی خلوت بود .. نهار هم خوردیم... بعدش مانتو خریدیم.. دیگه از پیدا کردن یه کفش مناسب نا امید شده بودیم که یه کفش دیدم که خیلی راحت بود... یعنی هست.. ولی یه مغازه دار های بی ادبی  داشت... خیلی حالمو گرفتن... بعد دیگه خسته شدیم اومدیم خونه...  راستی مامیم و بابایی و خاله معصوم هم اومدن ظهر.. البته خونه داداش بودن... گوهر  دشت که رسیدیم یکی از دوستای عزیز جونر و دیدیم.. ما رو تا خونه رسوندن... بعد رفتیم من کفش عزیز جون روباز کردم دیدم ای بابا آقاهه اشتباه گذاشته.. اعصابم ریخت به هم...
عزیز جون قول داد بریم عوضش کنیم...
بعد صغری رفت خونه مشتری خوبش... خیلی خسته بودها .. ما هم برا شب ماکارونی درست کردیم... بعد خانواده گرامیم اومدن...  بابا از خستگی فقط خوابید... خیلی خسته بود... شام خوردیم.. جاتون خالی... بعد من و عزیز جون ساعت 22 رفتیم دنبال صغری و بعدشم رفتیم شیرینی و سوهان که هوس کرده بودم خریدیم.. گفتیم بریم گوهر دشت ... باورتون نمیشه... عین بازار روز شلوغ بود. انگار نه انگار ساعت 24 ... بعد ماست خریدیم و اومدیم خونه...
راستی باز صغری چهره اش بشاش بود...
خوابیدیم..
صبح پا شدیم صبحونه خوردیم.. و بدو بدو سفره هفت سین چیدیم... و در دقیقه نود نشستیم سر سفره...
چه عید خوبی بود... یعنی چه سال تحویل خوبی بود... فقط دلم برا داداشیم سوخت که خونه تنها بود و اون زنداداشم که خونه تنها بود و داداشم کشیک بود..
من بودم .. دخترم بود.. عزیز جون بود.. بابام بود.. مامانم و دو تا خواهرهام بودن...
نهار هم داداشی اینها اومدن...
جاتون خالی سبزی پلو با ماهی داشتیم....
بعد از نهار تا غروب داداشی اینها بودن.. اونها رفتن.. بابا هم از هر فرصتی برا خوابیدن استفاده می کرد.. ما با خواهرهام و عزیز جون رفتیم تهران...
چه خوبع آدم عید بیاد تهران.. بلولر کشاورز از این سرش تا اون سرش عاری از ماشین بود.. میدون ولیعصر هم اصلا اگه تنها بودم که توش گم می شدم از خلوتی...
کفش عزیز جون رو عوض کردیم.. بعد رفتیم طرف میدون فاطمی... خلووووووووووووووت .. عزیز جون به مناسبت عید برام یه شال قشنگ خرید... برا مامیم هم یه شال خریدیم...
دخترم امسال هم از باباش هم از خاله هاش و داییهاش عیدی گرفت... و هم از بابا و مامانم...
باباش اولتیماتوم داده حق ندارم عیدی های دخترشو خرج کنم!!!
اومدیم خونه... بابا باز خواب بود...
عیدی بابا و مامان رو دادیم... به بابا یه پیراهن های کلاس مارک دار دادیم...
بعد صغری شروع کرد به درست کردن مامیم... منم معصوم رو اپیلاسیون نمودم.... تخصص دارم بابا....
من دیگه خوابیدم... ولی اونها مشغول بودن...
راستی در اون روز هم با تلاش های بی وقفه عزیز جون اینترنت ما وصلیده نشد...
حالم گرفته شده بود اساسی...
خوب صبح که بیدار شدیم و صبحونه خوردیم ساعت شد 11...
ما الان عمریه که ساعت خونمون یه ساعت جلوئه... حالا که ساعت اومده جلو من هنوز قاطی می کنم... یعنی در واقع ساعت 11 رسمی کشوره ولی من فکر می کنم ساعت 10 رسمیه... خلاصه جی جی اسی گرفتیم که نگو...
بعد بابا که هی بهش گفتیم تپلو شیکم گنده پا شد از این سر شهر تا اون شهر شهر پیاده رفت...
ما هم ساعت 14 رسیدیم خونه داداشی...
بعد نهار... مامان رو حاضر کردن فرستادن عروسی... بعد ما هم اومدیم خونه تا حاضر شیم..
البته خواهرام رو گذاشتیم خودمون رفتیم خونه دوست عزیز جون عید دیدنی و بعد اومدیم خونه...
موهای معصوم و صغری ور خودوم شینیون کردم که دستم درد نکنه... بعد راه افتادیم رفتیم عروسی... دیر رسیدیم.. یعنی رسیدیم داشتن شام می دادن.. بعد شام هم خیلی نموندن و رفتیم خونه عروس داماد...
یه داماد با حالی بود. هی خداحافظی می کرد با همه!!!!!!
شب مامان و بابا رفتن خونه داداشی و صبح با اونها رفتن شمال... ما هم رفتیم خونه خودمون.... من تا 4 بامداد بیدار بودم و داشتم اسباب می بستم. صغری هم تا 5 بیدار بود ...ظهر راه افتادیم ... آخه من کمر دردر و پا درد شدید داشتم که نم یتونستم تکون بخورم..... ماهی هامون رو بردیم تو رودخونه انداختیم... عین پارسال...
ساعت 23 و اندی... (اون اندی نه این اندی!!!!!) رسیدیم خونه مامیش اینها... البته اول رفتیم خونه ما.. بچه ها رو با بارها تحویل دادیم... بعد رفتیم...
جنازه شده بودم از بس خسته شدم... اینقدر که ترافیک بود...
مامیش با داداشش عروسی بودن...
اومدن... عیدیهاشون رو دادیم... و من غش کردم از خستگی...
فرداش دیر بیدار شدم... کسی به کا رمن دیگه کار نداره... تا دلم بخواد می خوابم.. تا دلم بخواد هم بیدار می شم...
قبل ظهر مهمون اومد.. جایی نرفتیم.. ولی بعد نهار رفتیم خونه عموش اینها عید دیدنی... از اونجایی که حال نداشتم گفتم شب می رم خونه مامانم اینها... بعد رفتیم خونه عموی عزیز جون البته با خانواده... بعد رفتیم خونه داییش... بعد هم رفتیم خونه آماده شدیم رفتیم عروسی... البته من فقط جهت صرف شام موندم.. جهت مراسم بزن برقص نموندم... بعد رفتیم خونه بابام  اینها... فرداش رفتیم خونه عموی من... بعد نهار خونه داداشم بودیم... بعد نهار هم رفتیم خونه دایی عزیز جون... بعد هم خونه مامیش... باز آماده شدیم رفتیم عروسی... چه عروسی ای... تا می تونستن به ما بی احترامی کردن.. فکر کن از گرسنگی مردم... ساعت 23 شام خوردم... در حالیکه قندم افتاده بود و دست و پام می لرزید... البته به خاطر عزیز جون . برا اینکه به اون خوش بگذره موندم.. ولی تو خونه موندم... و فکرکنین چقدر خسته بودم که تو اون همه سر وصدا خوابیدم...
بعد رفتیم خونه... فرداش باز رفتیم خونه ما.. البته رفتیم خونه عموم و خونه مامان زنداداشم و خونه اون یکی عمو که نبودن...
نهار هم رفتیم خونه ما... بعد نهار که نه بعد از ظهر رفتیم خونه عموش اینها... یعنی عروب رفتیم... شام اونجا بودیم... جاتون خالی شام خیلی به ما چسبید... البته داداشم اینها اونجا بودن اومده بودن عید دیدنی...
خواب رفتیم خونه مامیش اینها... نهار هم اونجا بودیم... بعد از ظهر جیم شدیم اومدیم بیرون... البته دیگه شب شده بود.. مامیش اعتراض کرد که همش اونجا بودین... منم جواب این اعتراض رو بسیار قشنگ دادم... اصلا نرفتم دیگه خونشون... البته قبلش گیر داده بود که هی دراز نکش... کار نکن ها.. راه برو... پاهات ورم کرده.. و من مونده بودم اگه پام ورم داره چرا کفشم از پام میاد بیرون....
نه اینکه خودم نخوام برم خونه عزیز جون اینها ها.. نه... دیگه نشد برم...
شب خونه بابام اینها بودیم... مامان زنداداشم هم اومدن اونجا.. زنعموم هم بود... البته شام نموندن... صغری موهای خواهر زنداداشم رو درست کرد... اینقدر قشنگ شده بود رنگ موش که حد نداره.. یه چیز استثنائی بود.... ولی طی مراسمی خواهر زنداداشم از صغری خواست تا تمام زحماتشو با دست خودش به باد بده...
یه سری از بچه از رو حسودی به خواهر عزیز جون گفته بودن که اینکه رنگش کوچه بازاری شده.. عین زنهای خیابونی... و هزار و یک عیب رو موهاش گذاشته بودن....
شبش رفتم بیمارستان تا ضربان   قلب دخترمو چک کنه... تکونهاش کم شده بود...
خواب اونجا بودیم... فرداییش عزیز جون رفت خونشون... یعنی رفت ماشین رو سرویس کرد و بعد تنها رفت خونشون... بعد ازظهر اومد و ما شام رفتیم خونه داداش زنداداشم... ولیمه بود... آهان یادم رفت دختر عموی عزیز جون اومد خونه مامانم اینها.. اونو بردیم رسوندیم.. اومدیم خونه... دوست عزیز جون اومده بود با خانومش... اونها رو گذاشتیم خونه. دم در خاله اینها رو دیدیم.. فقط اومده بودن سر بزنن برن... بعد رفتیم ولیمه... بعد از شام برگشتیم... با دخترها رفتیم ولگردی... البته من بعد ماهها بستنی خوردم...
جمعه شام مامیش اینها و خاله اش اینها خونه بابام اینها دعوت داشتن...
صبح عزیز جون باز رفت خونشون... تا نهار اونجا باشه... ولی من با دوستاش رفتم تا اونها بگردن... جاتون خالی بود.. البته از همه بیشتر جای عزیز جونم خالی بود... بابام اومد و دید من تنهام موند پیشم.. با هم رفتیم گشتیم... البته قدم زدیم... بعد چایی خوردیم و برگشتیم...دوستهای عزیز جون نهار رفتن بیرون... عزیز جون بعد از ظهر اومد... با دوستاش رفتیم کنار دریا... بعد برگشتیم خونه... مهمونها هم اومدن... منم اکثرا خوابیده بودم.. یعنی دراز کشیده بودم...
مهمونها رفتن.. عزیز جون با دوستاش رفت تا اونها برن ویلایی که براشون کرایه کرده بودیم. بعد اومد...
صبح دیر بیدار شدیم... من و دخترم غصه دار بودیم. چون می خواستیم بیام...
اون روز شنبه بود... وسایل رو جمع کردیم. دوستای عزیز جون هم اومدن صبحونه خوردیم... و ساعت 11 راه افتادیم... ان سولینم تموم شده بود.. ولی تو این شهر خوشگل ما یه جا نبود که داشته باشن... البته داشتن ها.. مرتیکه الاغ برگشته میگه نمی تونم بدون نسخه بدم.. ممکنه کسی بخواد خودکشی کنه.. حالا حالشو می گیرم...تا از محدوده شهر بیام بیرون ساعت 12:30 شد...  خیلی ترافیک بود.. نهار رفتیم نمک آبرود و خیلی خوش گذشت.. هر چند نگشتیم... ولی خوب بود... یه جا هم واستادیم چای خوردیم و ما دخترها قدم زدیم... یه جای دیگه هم واستادیم بریم یه جاهایی که گلاب به روتون باشه.. یه جا ماست موسیر خریدیم... و بعد رسیدیم آش خوردیم با ماست موسیر... بعد هم ما دخترها غش کردیم... تا خونه.... رسیدیم خونه.. تا عزیز جون از دستشویی بیاد ما دخترها رفتیم دوش گرفتیم!!!!!!!!!!!
باور کنین...
چایی خوردیم و خوابیدیم تا ظهر فردا...
نهار که داشتیم... بعد ازظهر رفتیم یه دوری زدیم... خرید کردیم  (مایحتاج سالاد خریدیم... ) ...
دوشنبه صبح که هیچ... بعد از ظهر رفتیم دکتر... از دیروز که از دکتر اومدیم دیگه دخترم تکون می خوره... بازی می کنه... البته بعد از دکتر رفتیم دور زدیم.. مغازه ها اکثرا بسته بود... می خواستیم چاییمونو ببریم پارک لا  له بخوریم ها.. ولی اونجا جشن بود بی خیال شدیم... اومدیم تو کرج یه جایی خوردیم و بعد اومدیم خونه... ولی خودمونیم ها آدم باید عید تو تهران بمونه.. کرج نه ها.. تهران.. چه خلوت بود.. چه خوب بود.. چه هوا عالی بود... اینقدر خلوت بود که ما یه صحنه عجیب تو خیابون انقلاب دیدیم.. من ازش عکس گرفتم.. آقاهه هم یه حرف زشت زد.. البته کمی شیرین می زد آقاهه... عزیز جون سعی کرد به رو خودش نیاره.. ولی به ریش آقاهه بخشید.. قرمز شده بودها... منظور آقاهه این بود برم از اعضا و جوارح خودم عکس بگیرم!!!!!! عکسشو می ذارم براتون... عزیز جونم کارهاشو انجام بده من عکسها رو آماده می کنم می ذارم...
سیزده بدر هم که صبح دیر بیدار شدیم.. دیر نهار خوردیم.. می خواستیم نهار رو ببریم بیرون و زود برگردیم.. ولی بی خیال شدیم.. به خاطر دخترم موندیم خونه... حالا هم ساعت 16:30 روز سیزده بدره.. ما می خواییم بریم یه دوری بزنیم تا نحسیه سیزده نگیرتمون!!!!
فعلا بای...
آهان بابام اینها ییلاقن.. و همینطور خاندان بزرگ عزیز جون... البته در دو جای مختلف هستن ها...
سلام
الان ساعت 19 است و ما خانوادگی (سه نفری ) از سیزده برگشتیم... یه دوری زدیم تو خیابونها و اومدیم... البته بستنی هم خوردیم...
من اینها رو براتون بفرستم... تا بعد...
 
 
** پارسا بعد اینکه شلواری که عموش بهش عیدی داده بودرو پوشید: عین عمه زهره خوش  تیپ شدم ها!!!
راستی عمه معصوم می دون یعمه سیب برام چی عیدی خریده؟ حدس بزن...

خدایا به عمه نی نی نده... به پارسا جون یه نی نی آبجی بده...

البته کارهای با مزه زیاد کرده ولی الان حضور ذهن ندارم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0