Daisypath Anniversary tickers برگی از دفتر خاطرات يک گربه - سيب مهربون

برگی از دفتر خاطرات يک گربه

ديگه دارم از گرسنگي ميميرم.تصميم گرفتم بشم گربه خونگي.خونگيها الآن خيلي نونشون تو روغنه
-امروز رفتم پارك ونگاهي به اطراف انداختم تا ببينم ميشه يك نفرو پيدا كردكه هم پولدار باشه هم گربه دوست يانه.اولش يك دختره را ديدم كه خيلي به من اشاره ميكرد.اما چون از دوستهام شنيده بودم دخترها زياد آدم را ميشورند محلش ندادم.بعد يك پيرمرده به من اشاره كرد كه تا طرفش رفتم يك لگد زد به پشتم ومجبورشدم فراركنم.داشتم نااميد ميشدم كه كامبيز ودوستهاش را ديدم كه اومده بودند پارك.رفتم طرفش وخودمو براش لوس كردم.كامبيز تا منو ديد گفت:اِ.بچه ها.اين گربه هه از آدمها نميترسه.وبه من نزديك شد ومنو برداشت.راستش اول ترسيدم نكنه ميخواد بلايي سرم بياره.اما بعدديدم نه.منو برد تو ماشينش وبعداز چندساعت رفتيم خونه شون.همون اول كاري بهم يك مقدار گوشت داد كه خوردم وحسابي سير شدم.بعدم يك سبدتميز به عنوان خانه ام گذاشت گوشه اطاق.توي اين فكرم اگرببينم اوضاع مناسبه برم خواستگاري نازيلا.
-امروز دوستهاي كامبيز اومده بودند تا خونه رابراي پارتي فرداشب مرتب كنند.قراره فردا خونه كامبيز اِكس پارتي باشه.فقط نميدونم اِكس يعني چه.اماهرچي كه هست حتما يك دلي ازعزا در ميارم
-امروز بدترين اتفاق زندگيم افتاد.مهموني خيلي زود شروع شد.اولش ازاون همه سروصدا ترسيده بودم.اما بعدعادت كردم.بعدازمدتي كامبيز اومد ومنو برداشت وبرد پيش يك دختره.وگفت:اين گربه جديدمه.دائيم از كانادا برام فرستاده.نميدوني چقدر مودبه.دختره ذوق كرده بود وداشت هي منو نازميكرد.منم كه خوشم ميومد خرخر ميكردم.اما يكي از دوستهاي كامبيز كه تو پارك بود يكجوري به كامبيز نگاه ميكرد.يكساعت بعدم ديدم اومد منو برداشت وبرد يك گوشت به من داد.من همه شو خوردم.البته يك مزه خاصي ميداد.يك كم كه گذشت،ديدم همه آدمها قيافه شون داره تبديل به سگ ميشه.خيلي ترسيده بودم.هي اينور واونور فرار ميكردم.همه داشتند منو نگاه ميكردند.كامبيز اومد طرفم تا منو برداره.اما ديدم اونم يك دُم داره.ازترس داشتم ميمردم.كامبيز منو برد وگذاشت توي يك قفس.همون دوست كامبيز اومد با دوستهاش كنارم وگفت:بچه ها،به گربه اش اكس دادم.حالا ببين بازم تيكه هاي ماروتورميكنه يانه
-بخاطر كارهاي ديروزم كامبيزاز دستم ناراحته.نه منو از قفس بيرون مياره.نه بهم غذا ميده.فقط همون دوستش دوباره اومد وميخواست به من گوشت بده كه ازش نگرفتم.اما بعد كه دوباره اومد از شدت گرسنگي مجبور شدم گوشتشو بگيرم وبخورم.ايندفعه با خوردنش ديدم تمام خونه عوض شد.بعد بابام رو ديدم كه داره مياد طرفم.اما تا بهش سلام كردم ديدم سگ شد.نميدونيد چقدر ترسيدم.خودمو ميزدم به دروديوار قفس كه بيام بيرون.امانميشد.مادركامبيز اومد وشروع كرد سر كامبيز جيغ زدن كه اين گربه هه هاره.بندازش بيرون.مادرش فقط كله اش آدم بود.باقي بدنش عين سگ خونه كناري نازيلا بود
-امروز كامبيز ميخواست منو ببره وبندازه بيرون كه دوستش اومد وبهش گفت كه جريان چي بوده وچي به خوردمن ميداده.كامبيز هم به جاي اينكه ناراحت بشه شروع كرد به خنديدن.بعدم باهم نقشه كشيدند كه دوباره به من اكس بدهند وتوي نميدونم كجا ولم كنند.
-بدبخت شدم.كامبيز ودوستش تا ميتونستم دادند خوردم.خيلي مواظب بودم كه دوباره ازاون چيزها به من ندهند تا بخورم.امانميدونم چرا وقتي غذام تموم شد دوباره حالم بدشد.تندي منو بردند وازلاي پنجره انداختند توي يك كلاس درس كه توش پردختر بودويك زنه داشت براشون حرف ميزد.همون دوست دختركامبيز هم توش بود كه انگار خبرداشت.چون داشتند بادوستهاش هرهركركر ميخنديدند.نميدونم چرا معلمه كم كم داشت تبديل ميشد به پلنگ.براي همين ازدستش فرار ميكردم.آخرش پلنگه غش كردويك مرده كه دستهاش شبيه مرغ بود اومد منو برداشت انداخت بيرون كه تندي كامبيز ودوستش اومدند منو برداشتند
-ميخوام يكجوري فراركنم.اينها كارشون شده اِكس دادن به من.با هركي دشمنند منو ميندازند پيشش.به من بدبخت هم اصلا فكرنميكنند
-ديگه احتياجي نيست به من اِكس بدند.اتوماتيك ديگه همه رو سگ ميبينم.البته تنها سگ نه.چون هرجور حيوون بگي جلوي چشمهام داره راه ميره
-ديروز يك سگه راديدم كه داشت بندري ميرفت.خيلي دوست داشتم منم بندري برم.اماتا خواستم برقصم،يكهو همه سگها ساكت شدند وبه من نگاه كردند.وبعداز خنده افتادند زمين.يكي از سگها ميگفت:كامبيز خدا بكشدت.چطوري رقص يادش دادي؟نميدونيد چقدر قشنگ ميرقصيدم.همه برام دست ميزدند
-تازگيها ديگه فهميدم كه دارم در يك جنگل زندگي ميكنم.چون مدتهاست كه هيچ آدمي نديدم.فقط نميدونم ازكِي تاحالا حيوونها مثل آدمها حرف ميزنند.تازه همه عين آدمها زندگي هم ميكنند…انگار اين چند سالي كه نبودم همه چي عوض شده

از یه جایی این مطلب رو برداشتم به کسی هم ربطی نداره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0