Daisypath Anniversary tickers انچه گذشت... - سيب مهربون

انچه گذشت...

سلام

دیروز یه پست نوشتم.. ولی متاسفانه دیگه هیچوقت نتونستم بفرستمش..

چرا؟

خوب بابا این دیوانه شد.. بعد هم مجبور شدم سر مسائل امنیتی بدون هیچ دستنویسی صفحه رو ببندم..

از کی حرف نزدیم...

پریروز که بنده و همسر و دختر نازنینمون رفتیم خونه...

توراه نزدیکیهای خونه..وارد موضوعی شدیم که هم من حالم بد شد هم عزیز جونم...

اینطوری بود که... نمی دونم سر چی...باز یادم افتاد... یادم افتاد که خانواده همسرم اینقدر به ما لطف دارن که حد نداره... کمی در هر موردی حرف زدیم.. و من این زخمم دهنش باز شد و گفتم خداییش انصاف بود با من و زندگیم اینکارو بکنن...

انصاف بود اینهمه منو اذیت کنن..

.... اره عین ما که رفتیم که ماه عسل..

بعد عزیز جونم عین همیشه گفت: سیبی جونم این موضوع سفر رفتنمون رو نکوب تو سر من..

من گفتم.. من منظورم تو نیستی...

عزیز جون گفت به خدا اگه دلیل نرفتنمون اونها بودن...

و من یاد حرف مادرشوهرمو افتادم که گفت: یعنی همدان نرفتی؟!!!!!!!! اینهمه سال تو زندگیتون چیکار می کردین؟؟؟

یعنی آستارا نرفتین؟ دیگه اینکه همین بغل بود...

ولی یادش نبود یه بار که زنگ زد و من گفتم رفتیم همین عظیمیه کرج.. دو قدم اونورتر خونمون.. حونه داداشی اینهام.. جاتون خالی بود... تا مدتها بابت اینهمه خوش بودن ما ناراحت بود و اصلا با ما حرف نمی زد...

اینقدر نگران بودم نکنه ما یه روز خوش باشیم که اولین برف بازی دوران متاهلیم تاریخ همین پارسال بود!!!!

عزیز جون گفت خوب... عزیزم.. با دختر نازنینمون میریم... حیف نیست اون تو خوشی ما شریک نباشه...

منم گفتم مطمئنی بعد این همیشه خوشیم؟!!!

تازه تجربه های دو نفره.. و ... باید دو نفره باشه...

بی خیال.. م یدونم بالایی ها رو درهم برهم نوشتم.. شما هم نخونین...

رسیدیم خونه...

شام خوردیم...

اخبار دیابتی ها رو نشون داد... و عزیز جون در به در با چشمای قرمز دنبال کنترل همیشه گم شده تلویزیون که بزنه یه کانال دیگه...

وقتی پیداش کرد.. چشمش به چشمای اشک الود من افتاد..

اومد منو که رو مبل ولو شده بودم.. متفقد کرد ... (مورد تفقد قرار داد)

ولی مگه من اروم می شدم...

باز جای زخمم درد گرفت...

گفتم تو میتونی ببخشیشون... میتونی...

اگه دیابت من خوب نشه.. منم میشم عین همونها...

عزیز جون نتونست اشکهاشو قایم کنه...

ولی باز داشت منو نوازش می کرد..

گفتم اگه بهشون نگی به خاطر اونها اینطوری شدم من می دونم و تو...

بعد یاد خاله افتادم که قندش ۴۵۰ بود...

و دیدم تو تلویزیون میگه اگه بیشتر از ۵۰۰ بشه میرن تو کما...

و وقتی به عزیز جون گفتم.. اون رفت تو آشپزخونه شاید بقیه اشکهاشو نبینم...

حتی قند بالای اونم تقصیرش با مامی عزیز جونه!!!

خودخواهی با ادم ها چه می کنه...

.

.

یه خورده گذشت...

من رفتم تو رختخواب...

باز اومدم بیرون..

چای خوردیم..

داشت ساعت شنی نشون می داد...

بعد من گریه کردم...

نه به خاطرفیلم... نه... به خاطر خودم.. به خاطر نی نی... به خاطر همسرم...

ازش قول گرفتم اگه یه روی یکی گفت بین زن و فرزندت یکی رو انتخاب کن.. دخترمو انتخاب کنه...

نذاره یه آدم مهربون بی گناه ....

بی خیال...

بعدش... دوباره رفتم خوابیدم...

کلی با نی نی جونم حرف زدم...

یه کم خوابم برد.. باز بیدار شدم و حرف زدم...

دیدم عزیز جون سراسیمه اومده تو اتاق و میگه: سیبی جونم بیدار شو... بیدار شو.. داری خواب می بینی گلم...

منم چشامو باز کردم... و بهش لبخندیدم و بوسیدمش...

وارسیم کرد.. دمای بدنمو چک کرد... و گفت.. خوبه تب نداری...

داشتی خواب می دیدی؟

گفتم نه.. داشتم با دخترم حرف می زدم!!!

.........

دیروز صبح هم اومدم اداره...

اینجا یه کم اوضاع قمر در عقربه...

البته نه برای من...

کلی کار داشتم...

شب عزیز جونم اومد دنبالم...

تو راه گفت شام بریم بیرون... اولش قبول کردم... ولی بعد باز خسته شدم.. و الکل هم پیدا نکردیم تا امپولمو بزنم.. برا همین رفتیم.. خونه...

خیابونها بدجوری شلوغ بود..

تخت و کمد هم دیدیم ها...

ولی از نزدیک که دیدم.. از تختش خوشم نیومد...

شام خوردیم...

عشقولانه بیدیم...

دیدم عزیز جونم رفته بخوابه..

گفتم داداش رفتی بخوابی؟ گفت نه یه کم دیگه پا شم به کارهام برسم...

منم رفتم پیشش... یه کم دیگه شد ساعت ۴:۳۰

بعد باز عزیزجون یه کم دیگه اومد بخوابه... ساعت شد ۵:۳۰...

سر موضوعی کلی نازش کردم اول صبحی... کلی حرفهای خوب خوب بهش زدم...

جای هیچکی هم خالی نبود...

دختر نازم ساعت ۶:۳۰ بیدار میشه... الان خیلی وقته...

............

خیلی حرف داشتم ها یادم نمیاد...

معصوم خوله... نه ببخشید خاله امشب میاد... فردا تفلد داریم... تفد عسل عمه..

معصوم خله نه ببخشید خاله امروز امتحانش تموم شد...

حالا بیاد در مورد مشکوک حسن خان کلی باهاش کار دارم...

بابام اینها با مامانم هم فردا میان...

این عزیز جون جونیم هم از من یاد گرفته برا خودش از خودش پول می دزده...

نزدیک عیده دیگه...

طلا هم گرون شده.. ولی مهم نیست.. می خوام برا دختر خوشگلم یه چیزی عیدی بخریم...

تازه به این فکر کردین.. از سال دیگه من هم از همسرم کادوی روز زن می گیرم.. هم عسل مامان بهم کادوی روز مادر میده...

تازه ... عیدی هم بهم میده...

اخ جون اخ جون...

(خوب یهو حرفهام یادم اومد دیگه...)

دیشب پارسا گلم زنگ زده ...

-الو .. سلام..

-سلام عمه خوبی؟

-خوبم..

- به عمو عزیز جون بگو بیاد دنبالم منو بیاره کرج برم پیش سپ نتا...

-کجا بیاد..

-بیاد دنبال من...

-چشم...میخوای با اون دنبال بازی کنی؟

- دنبال بازی چیه؟ کجایه؟

-هیچی ..

-بعد نینی هم بیاد با هم بازی کنیم..

-باشه.. دیگه چی؟

-نی نی جون جونی ناز داره ها !!!!

-چی داره؟

-ناز داره

....

گوشی بدم عمو حرف بزنی؟

-آره بده

....

- سلام ...

-سلام پارسا جون خوبی؟

- خوبم... عمو بیا دنبالم بیام کرج خوب؟

- بیام دنبالت بعد با چی بیام...

- با تیم تیم تیش می خوام بیام کرج... ماشین بابا داغونه...

- بعد کی تورو با تیم تیم تیش بیاره؟

- تو بیاری دیگه...

کار نداری خدافس (خداخافظ)

........

شاید پارسا اینها هم بیان...

دعا کنین جاده و هوا خوب باشه...

......................

دیشب تصمیم گرفتم که برا نین خوشگلم لباس محلی بدوزم...

فکرشو بکنین .. دختر گلم تو اون لباس... اخ که خوردنی میشه...

............

خاله ام زنگ زده بود.. گفتم خاله برا نینی ما نمیخوای لباس ببافی...

گفت بله می بافم...

گفتم صورتی دیگه...

گفت بله صورتیم یبافم اگع دوست داشته باشی...

دستت درد نکنه خاله...

خاله از پشت تلفن  من و من کرد و گفت: مگه دختر خانومه....

من گفتم بله...

وای نمی دونین دیگه خنده خاله ام جمع نمی شد...

اینقذه  منو دوست داره.. از الان ذوق زده شده که یکی می خوام بیارم لنگه خودم...

تازه خیلی عزیز جونم رو هم دوست داره.. برا همین بیشتر ذوق کرده...

هی میگفت واییییییی.. دختر گلت میشه لنگه مامان و باباش... بعد می خندید و میگفت.. اخ جون چه شود...

.......................

کسی نمی دونه شمع های هیجان انگیز و متفاوت کجا دارن؟

.......................

من برم دیگه...

تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0