Daisypath Anniversary tickers پست های درهم برهم.. تکون های شدید نی نی!!! - سيب مهربون

پست های درهم برهم.. تکون های شدید نی نی!!!

۱- سلام خوبید؟ خوبیم.... مرسی...

۲- نی نی الان که تکون می خوره شیکمم بالا پایین می پره...

۳- طبق معمول مطالب این پست خیلی خیلی بی ربط به هم خواهد بود.. پس از الان مواظب سر گیجه باشید...

۴- من کلی کار دارم.. پس نتیجه می گیریم برم به کارهام برسم بعد میام بقیه اشو می نویسم...

۵- من برم خوووووووووووب...

۶- ادامه مطالب را در همین پست مطالعه فرمایید.

الان رسیدیم به ادامه پست...

۷- کارهام تقریبا تموم شد..

۸- فامیلی همسرمو گفتم.. نگران نباشید... نهایت اینه که لو میره دیگه...

۹- الانه فهمیدم یه نفری با یه نفر دیگه با هم دوست بودن... اون پسره فامیل عزیز جون اینهاست

ازش بدم میاد

این پسره گفت خیلی قده.. یا غده... خلاصه اینکه اینو وقتی گفت که من گفتم ما نسبتی نداریم باهاشون و فقط تشابه اسمیه...

۱۰- الانه با پسر عمو چتیدیم... حالش خوب بود... (قابل توجه دختر خانومهای دم بخت... زیر ۲۲ سال)

۱۱- پنجشنبه دیگه ساعت ۱۳ بنزینم تموم شد... کارت سوخت داشتیم ها.. ولی حالم اصلا خوب نبود...

اینقدر بد که وقتی نشستم تو ماشین تا سر چمران رو دیدم... چشم بستم و باز کردم کرج بودم...

۱۲- برا عزیز جون یه ژاکت خریدیم.. پلیور قشنگی که عزیز جون رضایت بده بگیرم براش نداشتن...

۱۳- فروشندهه به من گفت جیگرتو!!!!!! البته وقتی فهمید باردارم.. و البته دختر بودها... 

۱۴- رفتیم ماهان خرید مایحتاج زندگی... خداییش سبزی خوردنش و مخصوصا نعناش تازه تازه بود...

۱۵-رسیدیم خونه.. یه غذای هوسانه درست کردم. عزی زجون غش کرد از خستگی... منم خسته بودم ولی تحمل کردم.. ما دختر ها تحملمون زیاده...

کاهوها رو تمیز کردم ومقداریشو شستم..

خریدها رو جابه جا کردم..

سالاد درست کردم.. جمع و جور کردم..

بادمجونهارو هم پوست کندم و گذاشتم تا نمک بخورن..

بادمجون.. سیب زمین سرخ کردم..

مرغ رو پختم و رییش ریش کردم..

گوجه خورد کردم..

پیاز رو کمی با فلفل سبر تفت دادم..

قارچ خورد کردم..

همه رو با هم قاطی کردم با کمی پنیر پیتزای رنده شده...

ریختم تو ظرف گذاشتم تو فر..

اینو هم از خودم دراوردم..

چیو ؟ خوب این غذا رو دیگه...

البته عزیز جون گفت خیلی خوشمزه شده...

تازه پنیر پیتزاش کم بود چون من نباید بخورم... الان ۳ماهه نخوردم... وگرنه یه غذای خوشمزه بود ها...

تازه  من خوب براتون توضیح ندادم که چطوری درست کردم تا کسی درست نکنه...

۲۰- خودم می دونم قبلیه ۱۵ بود ولی این قبلیه اندازه ۵ تا ارزش داشت...

۲۱- سبزی ها رو پاک کردم ...

۲۲- شب قبل خونه داداشی بودیم رو نگفتم...  اونها می دونن ما دختر داریم ها...

۲۳- جمعه ساعت ۵ صبح سراسیمه عزیزجون رو بیدار کردم... بعدا فهمیدم تعطیلیم..

۲۴- کمر درد عجیبی دارم..

۲۵- بعد صبحونه می دونستیم باید بریم خونه مامان اینهای زنداداش و نذری های جمع آوری شده!!!!!!!! رو  بخوریم... من خیلی حالم بد بود.. هی ولو می شدم..

۲۶- به زنداداش زنگیدم که فلونی.. ما یه کم دیر میام.. یه قرار غذایی ساعت ۱۳ داریم...

۲۷- ساعت ۱۱:۳۰ به ما زنگیدن که کجایید!!!!!! قرار غذاییتون افتاد جلو...

۲۸- انگار نه انگا رحالم بد بودها.. یهو پا شدیم و حاضر شدیم و زدیم به خیابون...

۲۹- یه اقا مهربونی ما رو که پشت ترافیک یه هیات عزاداری که هنوز نفهمیدیم چرا در جا می زد مونده بودیم با شیر کاکائو پذیرایی کرد...

۳۰- بعد ۴۵ دقیقه رسیدیم...

۳۱- ما دخترها کلی خوشجال بودیم چون می خواستیم بریم با نازنی جون تجدید دیدار کنیم.. تازه دوست نازنین جون رو هم دیدیم...

۳۲- روم نشد بگم ما سه نفر هستیم ولی یه دونه غذا کافیه... اخه بذارین برسه دست یه بنده خداییکه شاید غذا نداشته باشه... ولی رومون نشد.. این شیکم گرسنه و هیجان زده هم بی تقصیر نبودها.. هز چند موقع خوردن که میشه از بس به قند و افزایش اون فکر میک نمکه اشتهام کور میشه...

۳۳- باز هم با این همزاد جان دچار تفاهم شدیم... از رون مرغ گرفته تا جوراب آدمی زاد!!!!!!!!! و ایفون...

۳۴- عزیز جون گفت من پیاده نشدم که مبادا مردمای بیرون از پنجره های مشرف به خیابون ما رو ببینن!!!!!!!بعد برا همه دخترها بد بشه.. تازه ۴ تا دختر من کجا باید می اومدم!!!!!!!

۳۵- رفتیم اونجا.. کلی غذای نذری رسید... ما که غذامونرو گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین..

۳۶- باز این دل لامصب ما موقع غذا خوردن یاد اونهایی افتاد که چقدر این روزها خوشجالن... خوشحالن از اینکه می تونن یه دل سیر که نه. یه کم غذا بخورن... باز بغض الود شدم.. باز دعا کرم تو دلم خدایا هیچکی گرسنه نمونه!!!

۳۷- بعد از غذا کلافه بودم می خواستم بریم خونمون.. ولی متاسفانه دیر رفتیم. با این قول که حتما بر می گردیم..

۳۸- عزیز جون هم عین من غصه دا رگرسنه ها بود.. بهم گفت .. سیبی سال دیگه اگه کرج بودیم غذا درست کنیم... اینهمه غذا کفاف این مردم رو نمیده..

۳۹- رفتیم خونه.. ۲:۳۰ دقیقه خونه بودیم... همه کارهامو انجام دادم.. از جارو زدن گرفته تا شستن آشپزخونه.. هی عزیز جون گفت نکن.. من گوش ندادم... این شدکه شبش دیگه کمر مداشتم. نیمه شب از کمر درد بیدار شدم...

۴۰- رفتیم تو خونه عسل عمه اینقدر از خوشحالی جیغ کشید که حد نداره...

۴۱- صدای چیه؟

عزاداری؟

عزاداری منو میخوره؟

نه عزیزم عزاداری همونه که مردم سینه می زنن...

۴۲- عمه بیا دنبال بازی... داری سالاد می خوری.. منم بخورم زودتر تموم شه بریم دنبال بازی...

فقط یه دونه .. نه دو تا.. نه ۵ تا دنبال بازی..

۴۳- سر بندشو بسته به گلوش میگه اینو بستم تا برف نره تو پیراهنم...

۴۴- بیخشییید عمه... منو دوست داری؟؟؟

۴۵- در حالی که می زد رو سینه ام تا راضی بشم بریم دنبال بازی یهو چشاش برق زد.. دو سه تا دیگه در سکوت زد رو سینه ام... اوووووووه عممممه.. می  می داری؟

۴۶- روز عاشورا حالم باز بد بود.. البته یهو بی هیچ دلیل حالم بد شد.. بدون غذا خوردن قندم شد ۲۰۰... گریه کردم.. به خاطر دخترکم...

موندیم نهار بخوریم تا بریم.. باید انسولین می زدم...

سر نهار زدم زیر گریه.. از اون گریه بدها... از اونها که عزیز جون رنگش عین گچ دیوار سفید میشه...

از اونها که اگه من دهن وا کنم برا گلایه عزیز جون هم با من گریه می کنه...

البته اینبار برا مرثیه ای که داشت تلویزیون پخش می کرد گریم گرفت... برا همین عزی زجون فقط رنگش پرید...

 

تا حالم خوب شه بریم عزاداری ببینیم خیلی دیر بود.. یعنی خیلی هم دیر نبود.. ما فکر نیم کردیم تو کرج مردم بعد اینکه ساعت ۱۴ شد و خیالشون راحت شد خیمه ها رو اتیش ردن .. می رن پی زندیگیشون ... شمال فقط ظهر برا نهار یه وقفه کوچیک دارن.. بعد تا غروب عزاداری می کنن. بعد هم شام غریبان دارن... ساعت ۱۴ هم نبود.. دیدیم همه دارن بر می گردن... خیلی دلم گرفت... اومدیم خونه .. کلی گریه کردم... عزی زجون گفت حتما حکمتی بوده که نریم ...

امروز فهمیدم صدای بلند رو شنوایی جنین تاثیر منفی داره...

یعنی امام حسین می خواست نی نی ما اذیت نشه؟؟؟

۴۷-غروب رفتیم تا به شام غریبان برسیم.. همه جا سوت و کور بود... یکی دو جا پیدا کردیم که مردم بودن.. البته دیر پیدا کردیم...

۴۸- شب باز یه غذای هوسانه با برنج نذریمون درست کردم..

توضیح نمیدم تا کسی دلش نخواد..

۴۹- غذای نذری دوست نازنین جون خیلی خوشمزه بود... کلی ظهر عاشورا دعا کردیم براشون..

عزیز جون گفت عین شمالی ها سرخش کردن.. تازه برنجش دودی بود ... هر یچ بود بوی برنج نذری های شمال رو می داد...

۵۰- چقدر دیشب دلم شام غریبان محلمون یمخواست..

چقدر دلم می خواست به رسم هر سال شمع روشن کنم... و شمع بدم دست مردم...

........

۵۱- صبح حالم اینقدر بد شد .. وقتی اومدم اداره که رفتم کمی خوابیدم...

۵۲- ساعت ۱۰ بود که کمی بهتر شدم..

۵۳- الان هم بعد کلی کار منتظر بابای بچه هام...

۵۴- یکی از همکارام که مجرده و اقاست تازه فهمیده من نی نی دارم... بابا این شیکم تابلو نیست؟

۵۵- دیشب پارسا میگه.. عمه گوشی بده با نی نی صوحبت کنم... بعد هم میگه من با موبال باباجون با نینی صوحبت کردم ها...

۵۶- مثل اینکه گوشی رو بر میداره و میره یه گوشه با دخترکم حرف می زنه...

پدر سوخته از الان داره رو مخ دختر ما کار می کنه...

۵۷- بابا ش اینقدر بدش میاد یکی اسم دخترمو بد بگه... دیشب اولتیماتوم داده که هر کی اسم دخترمو مسخره کنه دیگه خونشون نمی رم که هیچ یه چیزی میگم نفهمن از کجا خوردن ها!!!!!!

۵۸- تازه دخترم کلی شیطونی می کنه ...

۵۹- قربونش باباشو دخترم برم...

۶۰- من برم دیگه .. بای بای..

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0