Daisypath Anniversary tickers قضاوت زودرس!!! - سيب مهربون

قضاوت زودرس!!!

سلام خوبید؟ خوبیم...

ولی روز رو با خوبی شروع نکردیم.. حالا میگم براتون.. هر چند الانه قندمون ۸۰ بود و خودمون رو یه شیرینی مهمون کردیم .. ولی روز خوبی نیست.. یه کم دلگیریم...

یادمه یه روزی نه یه شبی خونه دختر خاله بودیم.. داشتیم در مورد نمی دونم چی حرف می زدیم.. بعد خاله گفت که همیشه ادم اون تصوری که تو ذهنشه درست نیست.. یه داستان در مورد مردی گفت که فکر می کرد همسایشون داره از تو باغشون انگور می دزده ولی وقتی رفت نزدیک فهمید خیار های باغ خودشو زیر بوته های انگور اون گذاشته و ....

شاید متوجه منظورم نشده باشین.. بذارین بگم امروز چی شد.. بعد متوجه میشین...

ما چند وقته که وسایلمون رو یم ذاریم تو صندوق عقب.. تا اگه تو این سوز سرما یکی تو خیابون منتظر ماشین بود.. تا یه جایی برسونیمش...

البته قبلا هم همین کارو یم کردیم.. ولی به خاطر حال بد من .. و گلاب به روتون شدن کسی رو سوار نمی کردیم...

امروز داشتیم می رفتیم تا فلکه اول یه خانومی وقتی منو دید با اون حجاب کامل (خودش چادری بود) دلش اروم شد و دست نگه داشت.. عزیز جون کمی دنده عقب اومد و سوار شد..

اومدم بگم سلام دیدم اصلا سلام نکرد...

یه کوچولو گفتم سلام.. ولی جواب نداد...

تو دلم داشتم می گفتم که مردم چه جوری شدن.. ادم تو تاکسی هم میشینه میگه سلام... این خانومه چرا حالا جواب نمیده...

اصلا راستشو بخواین دیگه پشیمون شدم حتی بگم که ما مسیرمون فلان قسمت تهرانه...

فلکه اول که رسیدیم.. عزیز جون خودش گفت: خانوم ما میریم....

که خانومه وسط حرف عزیز جون پرید و گفت: م پاده شم...

(من پیاده میشم!!!!)

بگم چه سکوتی تو ماشین حکم فرما شد... تنم لرزید... احساس کردم یه پارچ آب یه تو اون صبح تاریک و سرد ریختن رو سرم...

وقتی پیاده شد گفت: م م و mamo

(ممنون)

طفلی کر و لال بود... و من داشتم به ادبش فکر می کردم...

بغض کردم... عجیب... از خودم بدم اومد.. دخترکم که تا اون لحظه داشت ورجه وورجخ می کرد ساکت شد و تا تهران تکون نخورد...

سر دلم می سوخت... معده ام درد گرفته بود.... عزیز جون غصه دار شد...

از خودم و قضاوت بی موردم بدم اومد...

.........................

...............

سر این خیابون داریوش ... همون نزدیک فلکه اول... چند تا اتوبوس مهربون!!!!!!! با راننده های متشخصی هستن که خیلی ببخشیدها شعور ندارن... امروز باز داشتن موجبات یه تصادف رو بوجود می اوردن..

حالم از این آدم های بی قانون به هم میخوره...

خیلی من و عزیز جون سر اون مورد حالمون خوب بود... این اتوبوسه دقیقا وسط خیابون واستاد...

تا مسافرهاشو سوار کنه (سرویس)... می خواستم پیاده شم برم بزنم تو دهن اون رانندش... بعد هم بگم آقا چرا تو مسیر مشت من بودی!!! و ادعای خسارت کنم...

مرتیکه بی فرهنگ...

وا می ایسته سر خیابون.. اون پاشون یه کم دیرتر بذاره رو ترمز و بره جلوتر واسته میمیره؟

کار هر روزشه ها...

اول صبحی یه ترافیکی راه می اندازه بیا و ببین..

بعد میره جلوتر ... ادم فکر می کنه راه افتاده دیگه.. یه نفر رو می بینه که از سرویس جامونده... نمی ره یه کناری واسته ... یهو پاشو می ذاره رو ترمز... تازه اگه لازم باشه 5 دقیقه بمونه که همونطوری سر خیابون می مونه...

بعد اونی که می خواد از دور برگردون دور بزنه و اونی که داره مستقیم میره و هر وسیله ای نقلیه دیگه ای رو دچار مشکل می کنه...

امروز یکی شون شدن دو تا... بعد دومیه در نهایت پررویی اومد پیچید بره طرف پمپ بنزین..

این از اون خرتر...

مرتیکه نتونست بپیچه همینطور خرکی دنده عقب گرفت...

ما پشت سرش..

نه می تونه بریم عقب چون همکار خرش پشت ما مونده... کنارمون هم پر ماشین... جلومون هم یه اتوبوس با راننده احمقش که داره دنده عقب می گیره..

در یه حرکت عجیب عزیز جون از مهلکه رد رفت.. اون هم با خلاف کردن... برا همین بیشتر ریخت به هم...

مجبور شد بره از اون طرف که خلاف بود بره تو خیابون... اونم به ناچار... اگه یه ماشین بزرگتر بود حتما اتوبوسه از پشت کوبونده بود بهش و له شده بود...

این صحنه اینقدر تکان دهنده بود که اسیدهای معده ام دیگه عروسی گرفتن... و سر درد گرفتم.. دستم درد گرفت.. و کلا ناک اوت شدم...

خفه شدم.. ولو شدم . و مردم تا تهران..

رنگم که پریده بود نیومد سر جاش که...

دخترکم تکون نخورد که نخورد...

..................

دیروز رفتم دکتر گفتن همه چیز اوکی اوکی... نی نی جون هم قلبش تالاپ تولوپ می کرد...

دکتر گفت باید اطرافیانت هواتو خیلی داشته باشن...

فهمید من دچار نوعی افسردگی مزمن شدم...

گفت باید شاد باشی!!!!!!!!!!

شب به طیبه اینها گفتیم دختر داریم...

بابایی می گفت دخترم که خیلی خوشگل شده بود .. من مطمئن بودم پسر داره!!!!!!!!

باباست دیگه.. بچه اش به نظرش خوشگل میاد...

دیشب عزیز جون می گه به مامانم اینها هم بگیم؟؟؟ می ترسم بابات ببینه تبریک بگه بعد سوتی بشه...

من: نخیر لازم نکرده... من راضی نیستم بگی... نیست از اول خودشون رو برا من وتو نوه اشون پر پر کردن.. نیست اگه بدونن دختره دیگه نمی رن یه خروار کادوی پسرونه بخرن!!!! نیست خیلی من براشون مهم هستم...

نیست از بس زنگ می زنن منو شرمنده کردن!!!!!!!

و گریم گرفت...

گفتم اصلا بابا بهشون نمیگه.. ولی خدا کنه بگه.. می خوام ببینم کی چی می خواد بگه...

دیوونم کردن.. روانی شدم از دستشون.... تموم شدم... حالا زنگ بزنم بگم: (با دهن کجی بخونین) الو سلام .. خوبین.. ما خوبیم.. به لطف زحمت های شما قندمون 200 شده... بچمون هم دختره ها.. کنیز شماست...

عزیز جون طفلی نه تنها حرفی نزد.. حرفی برا گفتن هم نداشت.. تازه از ناراحتی من هم خیلی ناراحت شد...

گفتم این زنداداشم هر شب زنگ می زنه حال ما رو می پرسه.. از وقتی هم فهمیده می خوام برم سونو هی میگه رفتی یا نه... مامی خان شما که می دونه من حالم بده یه زنگ نزده.. تازه زنگ نزد عین بابا جونم بگه.. عزیز دلم نری خیابون لیز بخوری اذیت بشی ها...

مواظب خودت باش...

فقط تو این فکره که من تو با اینهمه حقوق!!!!!!!! هر دومون کارمند!!!!!! چرا خونه نداریم.. چرا نمی تونیم براشون بریز بپاش کنیم... (نیست نمی کنیم)

............

قندم یه ساعت پیش 80 بود... ولی الان با این خاطرات قشنگ فکر کنم 200 شده.. نی نی جان هیچی نمی گه...

من و نی نی تصمیم گرفتیم جواب بدیم...

جواب همه اونهایی که من و اونو بابایی رو اذیت کردن...

فکر می کنین بتونیم؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0