Daisypath Anniversary tickers تعطيلات زمستانی در کنار کانون گرم خانواده... - سيب مهربون

تعطيلات زمستانی در کنار کانون گرم خانواده...

۱- سلام  خوبید خوبیم...

۲- امیدوارم هیچکی نه سردش باشه نه گرسنه باشه

۳- یکشنبه از اینجا رفتم خونه آز ی اینها..

۴- بقیه اش باشه فردا...

الان فرداست.. اینم بقیه اش...

۵- شب اونجا بودیم دیگه... عزیز جونم زود اومد... دلم براش کلی تنگ شده بود... هی اونها رو مخ من داشتن راه می رفتن که فردا نرو سر کار... منم گفتم زود نمی رم ولی میرم...

خلاصه فهمیدیم تعطیلیم...

حالا موندم ما هم جز اون تعطیل ها هستیم یا نه... ولی نرفتم...

شب مردم و زنده شدم... یکی هم رو اعصاب من راه رفت تا بالاخره من خوابیدم...

وقتی می بینم پسر آزی راه میره آشغال می ریزه بیشتر حرصم می گیره...

صبح هم به عزیز جون گفتم هوا بهتر شد بریم خونه... من دلم خونه خودمون رو می خواد...

بعد از صبحونه.. وقت یهوا خیلی افتاب خوبی داشت... یکی از بچه ها آماده شد بره بیرون... تنها...

عزیز جون این صحنه ها رو می بینه اعصاب مصابش می ریزه به هم...

صدای آزی بلند شد که خوب تو الان کجا می ری؟

گفت می رم یه دوری بزنم...

تو زندگیم به یاد ندارم حتی بابام اینطوری حاضر شه و بگه من میرم بیرون یه دوری بزنم... چه برسه به عزیز جون جونیم...

آزی قاطی کرد...

من زیاد حال نداشتم....گفتم تو برو بیرون من غذا درست کنم...

قبول نکرد... گفت الان نیم خوام برم بیرون.. ولی الان ساعت ۱۱ این بره دیگه خیلی زود بیاد ۲

ما گفتیم.. پس اگه ما نبودیم خداحافظ.. آخه می خوام بریم خونه. دیر هم راه بیفتیم باز یخبندون میشه...

صاب خونه رفت... البته با پسرش...

پسرش هم به عشق خریدن یه با زی جدید رفت...

باباش برا اینکه پسرش شیر بخوره گفته بخور برات سی  دی می خرم...

رفتن برگشتن ... خیلی زود... پسرش یه گریه خرکی ... الکی می کرد که نگو... داشتم روانی می شدم...

چرا گریه می کرد؟ نتونسته بود سی دی بخره...

من هی تو دلم برا دوستم حرص می خوردم..

اومدن... صاب خونه زنگ زد که آقای فلانی بیاد با اون برن  تا فلان جا سی   دی بخرن...

عزیز جون میگه خوب دربست بگیری زودتر میری که.. اگه نمی خوای گل پسر سرما بخوره...

ولی اینها موندن طرف سریع رفت .. سی   دی خرید اومد...

خودش هم با اون اقاهه رفت ...

آز ی ناراحت بود.. ولی به کارهاش رسید.. ما هم کمکش کردیم...

الان بعد اینهمه سال زندگی تازه یکی از بچه ها یه روز در میون یه ظرف ی برا دوستم می شوره فکر می کنه شق القمر می کنه...

خلاصه نهار هم حاضر شد...

من نشستم کمی اینترنت بازی کنم.. ولی از بس فکرم مشغول بود نشد...

پسرش... اعتیاد کامل به بازی پیدا کرده... باورتون نمیشه... وقتی از اون بازی ها خسته میشه میاد میگه .. خاله موبایلتو بده باهاش بازی کنم..

خوشبختانه تا حالا این کارو نکرده...

یعنی بهش ندادم.. ولی بی قراری رو تو اصرارش باید ببینین...

همش دعا می کنم خدایا بچه  ما اینطوری نشه... یعنی ما یه طوری نشیم بچمون اینطوری بشه...

تو اتاق یه سر و صداهایی می شنیدم... فهمیدم دوستم قاط زده عجیب...

انگاری همسر گرامی رفته ما ش ین بخره.. یعنی رفته بود ببینه... آز ی گفته بود ایندفعه م یخوام خودم ما شین رو انتخاب کنم..

منکه نفهمیدم...

بعد یکی از بچه ها اومد خونه...

آز ی طفلی... شروع کرد همون حرفها رو گفتن...

همسرش قاتی پاتی شد...

یعد یه حرفهایی بهش زد...

مثلا گفت: من آدم حسابت کرده بودم بهت زنگ زدم.. اصلا به تو چه ...

من مثلا داشتم مجله می خوندم. عزیز جون رو ندیدم مشغول چی بود...

ولی داشتم می ترکیدم از غصه...

فهمیدم آقا از اون جا زنگیده که فلانی... دوست داری کمر یت ب ژ  باشه یا سفید...

دوستم می گه آخه من با این ماش ین نم یتونم برم شما ل ... تازه چه لزومی داره مستاجر ک مری سوار شه... خونه برام واجب تره...

این وسط کلی کل کل کرده با دوستم...

بعد یکی از بچه ها برگشته میگه... فکرکردی حا مله ای هر چی دوست داری می تونی بگی!!!!!!

حالا من هیچی نمی گم...

می خواستم اینو شنیدم منفجر شم از غصه...

طفلی دوستم..

بچه اش لنگه باباش... یعنی بابایی بابایی...

اومده اون وسط سر مامانش داد می زنه...

فکر کنم قن دم رفت رو ۲۰۰...

بعدشم که موقع نهار بود... اومد نشست... بچه اش خورده بود غذا نیومد و مشغول بازی بود...

ولی هی می گفت من گشنمه و نمی اومد...

سالاد کمی خورد.. بعد اومد غذا ریخت.. می گه این چرا بو میده... (غذا رو نی گفت) انگاری ما هم اصلا ادم نیستیم رو سفره... خوب بر فرض هم بو میده...

توش روغن محلی ریختی...

آز ی میگه روغن محلیم کجا بود...

بعد میگه: ولی بوی بدی میده.. اه اه اه... سالادش هم نخورد...

پا شد رفت از سر سفره.. ما هم ادم نبودیم...

پدر کم بود چند دقیقه بعد پسر اومد... غذا ریخته.. میگه مامان این غذا بو میده من دوست ندارم.. اه اه اه..

مطمئن هستم که این جناب پسر صدای باباشو شنیده بود.. مطمئن هستم.. بعد ادا درآورد.. بعد هم رفت پی کارش...

آ زی پا شد غذا دیگه براش گرم کرد...

یه بساطی بود...

شب قبلش هم یه بامبولی سر غذا درآورده بود که من غذای تکراری نمی خورم...

نفهمیدم چی خورم.. پا شدیم جمع کردیم.. بعد هم اومدیم...

طفلی دوستم...

۶- تو راه خیلی ساکت بودم... عزیز هم همینطور... اونم ناراحت بود... ولی هیچی نگفتیم.. تا شب... که نمی دونم چی شده بود.. کم گفتم.. تو اخلاقت بعد اینکه نی نی بیاد عوض میشه؟

گفت: یعنی عین فلانی؟!!! نه عزیزم نمیشه...

منم یهویی گریه کردم... عیز جون فهمیده بود چقدر غصه خوردم...

۸- عزی زجون جونی من می خوام بیام بیرون. نه تو و دختری باید بمونین خونه.. نه ما دلمون گرفته...

خلاصه با اصرار ما دخترها، پسرها راضی شدن ما رو ببرن بیرون.. دست در دست همر فتیم میوه اینها خریدیم از سر کوچه و برگشتیم.. منم خودمو پوشونده بودم...

شما یه خانوم تپلی پیچیده شده.. که فقط تخم چشماش دیده می شد ندیدین؟

هم کلاه هم روسری هم شال و هم همه چی پوشیده بودو عین پنگوئن راه می رفت؟

من بودم دیگه.. تازه یه ورژن قطبی از زنان فل سطینی بودم...

همین تا سر کوچه رفتن و برگشتن خودش حدود یکساعت طول کشید...

۵/۸- شب نود داشت.. با دخترم به خاطر اون پسره یهو زدیم زیر گریه...

خیلی دل نازک شدم.. خیلی... خدا کنه بتونه ببینه....

۷- خیلی خوب بود ها... فرداییش کانون گرم خانواده داشتیم.. صبح پا شدم یادم افتاد فیتیله است... پس من و دختری و بابایی باز خوابیدیم..

البته زیاد نه ها...

۸- نهار چی داشتیم... اهان یه غذای محلی و مرغ... با سالاد و این حرفها...

ولی برای دخترم خیلی خوب شد ها.. هی می خوابیدیم.. از شب قبلش... تلویزیون رو بردیم تو اتاق خواب..

۹- البوم دخترم رو هم درست کردیم یه ذره اش رو...

۱۰- تازه غروب رفتیم بیرون... نمی دونم کجا ولی رفتیم...

۱۱- چهار شنبه هم بیرون رفتم با عزیز جون.. تا باهم بریم سر کار... تا کی طول کشید بریم سر ایستگاه... تا کی منتظر موندیم. من از سرما دچار تهوع شدم. ساعت حدود ۱۰:۳۰ شد دیگه عزیز جون منو فرستاد خونه...

خودش رفت سر کار...

۱۲- یه لیز کوچولو هم خوردیم.. کلی ترسیده بودم. کلی گریه کردم... دلم ترکید تا دخترم تکون خورد... بعدشم دیگه خوابیدیم. تا ۱۴...

به زور تکون های دخترم بیدار شدم تا چیزی بخورم به بچه ام انرژی بزسه...

۲ تا لیوان شیر خوردم...

باز افتادم تو رختخواب...

بعدش... ساعت ۱۶ کمی برنج اینها خوردم...

دیگه باز افتادیم تو رختخواب تا عزیز جون اومد...

تو بغلش گریه کردم تا اروم شدم...

۱۳- عزیز جون میگه تو تاکسی بوده.. رانندهه گفته یه سرباز کجا می تونست ۵۰ میلیون پول ببینه...بره کیف کنه.. خیلی حال داد بهش...

منم گفتم: دسته چکت رو در می اوردی می گفتی: آقا شما که کیف دنیا رو کردی (حدود ۴۵ سال داشت) دو تا چشمات چند؟

بعضی ها شعورشون رو از تو سطل آشغال پیدا کردن...

۱۴- پنجشنبه هم کانون گرم خانواده داشتیم...

چرا یادم نمیاد نهار چی داشتیم...

غروب رفتیم بیرون.. من برا عزیز جون شال خریدم... برا داداشش عیدی یه پیراهن جین.. برا سعید یه پلیور.. برا معصوم هم یه بلوز جینگیلی...

یعد اومدیم خونه... قرار شد بریم خونه ح سین اینها... زنگ زدیم دیدم داداشی هم میاد...

فوری شام خوردیم...و رفتیم...

اولش خانومش ناراحتم کرد.. ولی بعد خوب شد...

اهان نهار هوس ماکارونی کرده بودم که اونو خوردیم...

۱۵-جمعه هم رفتیم خرید آذوقه... یه کم هم دور زدیم ماشین از حالت رخوت بیاد بیرون !!!!!!!

۱۶- باز من غروب جمعه هی ابغوره گرفتم...

۱۷- دیشب اون خانومه می خواست سیب بدزده.. دلش سیب خواست... آخه نی نی تو دلش بود... منم یهو هی گریه کردم. هی گریه کردم...

۱۸- هر وقت غذا می خوریم من بغض می کنم .. به دخترم میگم که دعا کنه هیچکی گرسنه و بی خونه نباشه...

۱۹- من برم دیگه...

خسته شدم...

۲۰- برین دیگه مغازه تعطیله

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0