Daisypath Anniversary tickers باز يه تعطيلات قشنگ ديگه گذشت!!!!!!!!!! - سيب مهربون

باز يه تعطيلات قشنگ ديگه گذشت!!!!!!!!!!

سلام...

خوبید؟

خوش میگذره؟

خیلی فکرکردم عنوان این مطلب چی باشه...

یادم افتاد باز یه هفته از عمرم تموم شد.. باز یه تعطیلات زیبای دیگه رو پشت سر گذاشتیم.. در کنا رکانون گرم خانواده...

باز یادمون افتاد باید شعور داشته باشیم و بدونیم اونها چقدر سخت زندگی می کنن.. باز یادمون افتاد... یادمون افتاد باید متنفر باشیم...

باز یادمون افتاد خیلی خریم... اینقدر خر که باز راه افتادیم به امید خوش بودن. تغییر روحیه رفتیم در کنا رکانون...

اصلا حال نوشتن نداشتم.. از صبح دارم به این صفحه نگاه می کنم... از صبح دارم فکر می نم چی بنویسم...

بنویسم.. به به سلام.. ما اومدیم. با کوله باری بر دوش.. با شونه هایی خمیده... با لب و لوچه ای اویزون.. با بغضی که دیگه تمومی نداره...

اومدیمتو غربت خودمون.. با تنهایی خودمون.. با بی کسی خودمون خوش باشیم.. و به این فکر نکنیم ...

به این فکر نکنیم ادم های چقدر پسفطرتن...

چقدر بده تو هوای پر دود  و آلوده... یه نفس راحت بکشی .. در حالی که نتونی حتی کنار دریا بوی ماهی ها رو تا ته حلقت با آرامش فرو کنی...

یادت بیاد باز اون روزهای قشنگ خونه پدریت.. و باز چشات پر اشک بشه...

با این تفاوت که حالا یه موجود کوچیک و مهربون تو دلته و تو غصه های مامانش شریکه...

یه طفل معصوم که از حالا تواون دنیای پاکش داره به تنفر فکر میکنه و شاید ....

یه نی نی مهربون که از الان با کلمات متنفرم.. حالم ازشون به هم می خوره... و دلمو شکستن آشناتره... تا با مهربونی و خوبی... 

یه نی نی کوچولو که هر وقت مامانش میگه ..گل نازم... بهار مامان... یه تکون بخور... تکون می خوره... تا مامان بدونه هنوز دوسش داره...

یه نینی که معنی گریه رو بهتر از خنده فهمیده...

یه نی نی مهربون... یه دختر خوب... گه وقتی دید تو راه برگشتیم... تا خود حونه از شادی هی وول خورد... هی تکون خورد...

و شاید متوجه نشد مامان بابت این شادیش چقدر غصه خورد...

آره یه تعطیلات قشنگ دیگه شروع شد...

سرشار از خوبی...

از کی بگم؟

از چهارشنبه...

چهارشنبه که رفتیم خونه آزی اینها...

پنج شنبه حدود ساعت ۱۱ با بابا مهربون تو بازار بودیم...

پنجشنبه غروب رفتیم خونه خودمون...

بابا مهربون!!! بابا مهربون.. میشه نریم شمال... من و دخترکم داریم از ترس می میریم...

وقتی دیگه فهمیدیم قرار نیست زود بریم شمال.. علی رغم همه دلتنگیهامون برا خونمون و عسل عمه خوشجال شدیم...

جمعه و شنبه به درد این خوشجالی گریه کردیم.. و هی بغض کردیم. هی گریه کردیم...

چرا؟

اخه دلمون برا خودمون سوخت.. سوخت که چرا نباید بریم شمال و از کنار هم بودن لذت ببریم. سوخت برا اینکه چرا اینها اینقدر بد هستن.. چرا؟؟؟؟

دیگه توضیح نمی دم.. حالم گرفته میشه...

شاید بعدا نوشتم...

ولی روزهامون اینطوری بود...

یکشنبه...

هر هر هر... (یعنی خندیدیم) های های های(یعنی گریه کردیم)

دوشنبه... هر هر هر... هور هور هور (یعنی دلمون هری ریخت پایین)... های های های... رفتم خونه خودمون.. های های های.. غروب مثلا هر هر هر هر و لی تودلمون های های های...

شب تا ساعت ۳ بعد نیمه شب. تنها با نی نی مون بدون پدرش... های های های... های های های... و اینقدر های های های تا چشامون دیگه باز نشد..اشکامون خشک شد.. بعد دیگه مثلا خوابیدیم...

سه شنبه صبح...

های های های...

سه شنبه بعد از ظهر... های های های...

سه شنبه غروب..های های تو دلمون... بعد یه کم هر هر هر .. بعد هور هور هور.. باز های های های...وای وای وای...

چهارشنبه... مثلا هر هر هر ولی های های های... غروب.. مثلا هر هر هر ولی های های های.. هور هور هور .. هو رهو رهور...

شبش یه کم خوش بودیم و مثلا هر هر هر ولی بعد باز های های های...

بعد هور هور های های هور هور های های... تا غروب...

بعد دیگه در دیگاه عموم مردم. های های های های های های... مرده شور دلسوزی احمقانه ات رو ببرم...

تازه یادت افتاد من باردارم؟!!!!!!!

تازه یادت افتاد باید مواظبم باشی؟

(با مامیشم ها) تازه یادش افتاد من روزی سه بار به خاطر یه عمر هور هور هور دلم باید انسولین بزنم.. و روزی ۵ بار گریه کنم...

های های های های تا صبح جمعه...

های های تا نزدیک ظهر...

بعد دیگه غمباد تا خونه حودمون...

و باز دیگه های های یه دل سیر تو بغل عزیز جون...

این بود از روزهای خوش تعطیل ما...

امیدوارم اگه خوشی اینه به شما هیچوقت خوش نگذره...

هیچوقت...

تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0