Daisypath Anniversary tickers بايد از باباش اجازه می گرفتم... - سيب مهربون

بايد از باباش اجازه می گرفتم...

۱- سلام خوبید؟ خوبیم؟ شکر

۲- نگرانیهام بیشتر شده.. دیروز رفتیم سونو گرافی... حالا دیگه خیلی حساس تر شدم.. اگه فلانی بچه ام رو اذیت کنه...

اگه فلانی بغلش کنه هی ببوسدش.. اگه یکی لپ لپی هاشو گاز بگیره...

اگه لباس کوتاه تنش کنم. بر وبازوی قشنگش دل مردم رو اب کنه...

اگه...

اگه...

اگه...

اگه پسر فلانی از بچه من خوشش بیاد.... نه من بهش نمی دم.. کیو؟ خوب دخترمو دیگه...

دختر قشنگمو...

دختر نازنینمو... (تصحیح می کنیم... مالکیت ها همه مون می باشد.. یعنی جمع است... به هر حال هیجان زده هستیم و این طبیعی است...)

اخه اون مرد زندگی نیست که.. باباشو ببین .. پسرشو ببین.. از الان به مادرش دستور میده... بعد حتما یم خواد دور از جون دختر من بره تو خونش کلفتی...

واه واه ...

باید از اول به دخترم یاد بدم.. یه کاری کنم از اونها بدش بیاد... نه باید هی در مورد مرد زندگی نبودن اونها باهاش حرف بزنم...

اوه اوه... باباشو بگو.. از قدیم ندیم ها می گفت.. نبینم با این برادر زاده هات بره بیرون ها.. پسر دایی هستن که هستن... اگه نی نی دختر باشه .. دست اینها نمی دم ها...

حالا هدا رو شکر اون دایی کچلش دختر داره... وگرنه دیگه کلا باید بی خیال دایجان کچل می شدیم... هم حساسیت رو من.. هم رو دخترمون.. اوه اوه...اوه..

۳- دیروز رفتیم سونو دیگه.. موندم تا باباش بیاد... با هم رفتیم تو.. باید چهره عزی جونمو می دیدین.. اخ من قربون اون دقتت..

می دونم از اول خودش داشت بچه رو بررسی می کرد..

آقای دکتر هم خوب توضیح داد...

منم هی هر دقیه یه بار می پرسیدم آقای دکتر.. حالش خوبه؟ سلامته؟ مشکلی نداره.. دست و پاهاش ...

آی که من اون انگشتهاتو میخورم جیگر...

هی وول می خورد عسل مامان.. دکتر میگه خیلی تکون میخوره و این خوبه..

گفتم هر وقت من از اداره میام بیرون بچه ام خیالش راحت یمشه.. و شروع می کنه به بازی...

دکرت تا اومد یه چیزی بگم گفتم.. وای دکتر نی نی مون چیه؟

گفت دختره.. نگفتم.. بعد من و عزی زجون همو نیگاه کردیم..

یه چند دقیقه ای که اصلا نمی فهمیدم دکتر چی می گه...

دکتر: این دستاشه.. الانه اینطوری گذاشته رو سرش... بچتون متفکره.. داره فکر می کنه...

من: هرو کر ... هر و کر...

دکتر  با خنده: ....نخند خانوم .. نخند سیبی...

من:  آخه دکتر عین من خوابیده...

دکتر منو نیگاه کرد و خودش خندید...

نی نی مون از الان داره ادای منو در میاره...

بالاخره جوراباشو دیدیم صورتی بود!!!!!!!!!!!!!!!

باورتون نمیشه دیگه از جنسیت حرفی نزدیم.. دیگه حالا حتی رو اسمی که قبلا گذاشته بودیم هم شک داریم.. چی بذاریم برازنده نی نی قشنگمون باشه...

باباش داره می گرده...

از دیشب...

دختر و  پدر دیشب با هم خلوت کرده بودن.. چه بوس هایی به هم نمی دادن!!!

باباش میگه میخوام شیکمشو بخورم...

می گم بیخیال.. بچه اذیت میشه...

فیلمشو که گرفتیم به بابش میگم می ذاریم اول فیلم عروسیش...

بعد یهو گریه ام گرفت...

می گم یعنی باید شوهرش بدیم...

بعد اذیتش کنن...

خلاصه دیگه حرفمون رو قطع کردیم.. چون تو ماشین.. همکارهای عزیز جون بودن...

کلی با نیی نی حرف زدیم. باباش اجازه داد به خاله معصوم و خاله زهره بگم...

گفت همکارات اگه کسی پرسید بگو.. اونم دلیل داشت...

ولی تو وبلاگو الان اجازه دادن...

دیگه به نغمه و نفیسه میگم..

خواستیم بگیم .. دیشب خونشون کسی بود..

با بابای نی نی قراره پنجشنبه که رفتیم خرید ..برا نین یه هدیه قشنگ دیگه بگیریم.. از الانهم معلومه .. یه لباس چین چینی...

قراره من دیگه خیاطی یاد بگیرم.. از اول هم قرار بود اگه نین دختر شد من خیاطی یاد بگیرم براش کلی لباس گل منگولی بدوزم...

از الان باباش نگرانه رفت آمد آدمهاست..

از الان نگرانیم کسی به دخترمون چپ نگاه نکنه...

قراره از الان یادش بدم ... یادش بدم که مرد غریبه رو تحویل نگیره...

باید بهش بگم ...

نی نی جون دوست داریم...

۴- یکی از دوستهای عزیز جون دیشب زنگولید.. خیلی برام جالب بود.. اون دوستش مجرده... همون که  معصومه رو می خواستیم بدیم بهش تا از شرش راحت شیم...

با عزیز جون که احوالپرسی کرد میگه... نی نی تون خوبه؟

عزی زجون گفت خوبه؟

میگه از کجا ؟ حالشو پرسیدی؟

می گه: نه بابا رفتیم امروز دیدیمش..

دوست عزی جون: نی نی چی بود؟

عزیز جون: سیبی.. بهش بگم؟

من: چه با ذوق .. به خاطر ذوقش بگو..

..........

من: بهش بگو اون دفعه ای گفتیم بیا نیومدی... حالا که دحتر داریم دیگه نمی ذاریم بیای خونمون..

دوست عزیز جون: خوب من با برادرزادم میام.. منکه به درد نی نی نمی خورم..

من: به همین خیال باشین...

۵- دایی کچل نپرسیدی چیه؟ نم یدونستی می ریم سونو؟ نبودی امروز؟

۶- آمینایی دیدی خاله..حالا تو خودت ذوق نکن.. ولی شیرینی میرینی رو بی خیال شی ها...

۷- خانوم خونه جان مرسی.. سونوتون حرف نداره.. حالا برو جاز بزن...

۸- من نگران آینده فرزندم هستم...

۹- فردا نمی ریم شمال...

یعنی این عزیز جون خان می خواد منو به زور ببره.. من فقط دلم الان خونه خودمو می خواد...

۱۰- عجب گیری کردیمها.. من نمیخوامب رم شمال خیلی بمونم...

۱۱- عزیز جون گفت نمی ریم گلم. ولی باید بمونی خونه تا حال بیاد سر جاش...

۱۲- یه داروی خوب برا سردرد...

وقتی این دارو رو استفاده کردین و خوب شدین. برا من و مادربزرگم خدا بیامرزی بفرستین... و دعا کنین نین مون سالم تندرست دنیا بیاد...

وقتی سردرهای ناشی از سینوریت دارید (مخصوصا سردرهای ناشی از سرماخوردگی.. و این قبیل..) مقداری دارچین.. دقیقا دارچین رو داخل کاسه کوچک یا نعلبکی می ریزید.. و چند قطره آب گرم درونش می ریزید...

اینقدر آب می ریزید که وقتی رو پیشانیتان مالیدید دارچین شره نکند بریزد روی بالشت و گند بزند به زندگیتان...

خوب حالا ان را می مالید به پیشانی و تا روی ابرو هم می مالید... کمی هم به سمت نوک بینی هم می مالید...

بی حرکت بخوابید.. بهتر است عمل مالاندن را کس دیگه ای انجام دهد..(نیشتو ببند منحرف.. هر و کره نکنید وسط طبابت)

خوب حالا شروع می کنین به جیغ کشیدن.. البته کولی بازی در نیاورید.. یه کم می سوزد...

فقط یه کم زیاد!!!!!!!!!

کمی جز جز می کنید... در این حال پارچه ای را که بهتر است چ ف ی ه باشد!!!!! به صورت نواری تا کنید... یعنی تا کنند.. .و ان را گرم کنید و روی محل دارچین مالی شده بگذاریئ..

توجه داشته باشید.. چندین بار این عمل تکرار شود..آرامش محیط اطرافتان باید حفظ شود... برق اتاق خاموش باشد...

حالا نق نق بس است.. سعی کنید بخوابید.. البته اگر خیلی بد سرما خورده باشید حتما خوابتان می برد...

وقتی بیدار شدید.. اگر توانستید یه دوش گرم بگیرید و سریع خودتان و ان گیسوان پریشان را خشک کنید...

حتی المقدور قبل از بیرون امدن از زیر دوش داد بزنید.. خوووووووووووووووووووووووششششک...

تا یه حوله گرم برایتان بیاورند.. بعد حوله پیچ شده بپرید کنار بخاری.. فاصله خود را با بخاری حفظ نمایید..

ای باریک الله...

حالا احساس بهتری ندارید؟

منکه سردردم که ۳ روز بود امانم را بریده بود خوب شد..

خدا خیرت بده مادربزرگ.. یادم رفته بودها...

۱۳- پودر زنجفیل برا ی زن باردار خوردنش ضرر دارد؟

۱۴- قند مند که نداره شکر خدا...

۱۵- الهی همه اونهایی که دارن زوج و زوجه میشن تو این روزها خوشبخت بشن..

سر عقدشون برا من و نین و بابای نین دعا کنند.. تازه اونی که حلقه اش روش اسمشون حک شده.. اره خودت... کامنتدونیت دیوانه شده.. به من هیچ ربطی نداره...

۱۶- اگه هفته دیگه نبیدم فاتحه ماتحه نخونین ها...

یا موندم خونه جون بگیرم.. یا اینکه رفتم شمال...

در هر صورت دعا کنین روزگارم خوش باشه..

۱۷- امشب خونهآزی اینهایی..

۱۸- هیچی...

۱۹- سیبک به روزه...

۲۰- من برم دیگه.. خسته شدم..

۲۱- عیدتون مبارک ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0