Daisypath Anniversary tickers چرا آی حرصم ميگيره؟؟؟ - سيب مهربون

چرا آی حرصم ميگيره؟؟؟

۴۰- مواظب خودتون باشین... به خدا می سپارمتون

۳۹- امروز صبح بعد مدتها به موقع رسیدم سر کار...

۳۸- خواهر یکی از معاونین فوت نمودن... در طی این پیشامد ناکوار متوجه گشتیم اون یکی خانوم دخترخاله متوفی هستن!!!!!!!!

۳۷- همکارمون رو بند می اندازیم بلفی جان. یعنی یه قرقره بر میداریم. می ریم داخل اتاقی.. در را کلید می کنیم.. بسان یک آرایشگر به شغل مشاطی می پردازیم... و موهای زائد را از صورت همکارمان می زداییم.. بعد دوقورت و نیمممان هم باقیست چرا حقوق نمی دهید!!!!!

۳۶- حسن خدا داده را لازم به مشاطه نیست          این شیکم گنده را جز زاییدن چاره نیست

این بیت شعر سرشار از خاطره بید... حال توضیح نداریم...

۳۵- دیشب از دل درد اینقده بد خوابیدم الانه از بی خوابی رنگم شده عین گچ دیوار...

۳۴- کلی باز با این همسری عشقولانه بودیم.. خوب بابا پول این شوهر منو بدید دیگه... از بس مفت کار کرده بچه ام تمام انگیزه شو داره از دست میده...

۳۳- هی میان میگن عروس خوب چنانه فلانه... خوب منم خوب بودم.. اینبار خواستم دیگه خیلی خوبی کنم بهشون... گفتم زنگ زدم کلی در بدر خیاطی شدم برا مامان عزیز جون؟ نگفتم؟

خوب .. کلی این در اون در.. زدم.. بعد هم گفتم تازه خودم پول خیاطیشو بدم خوشحال  شه...اصلا خیلی ببخشیدها به درک اسف السافلین که لباس ندوختین... خوب شد... البته اینو عزیز جون گفت...

بعد هم به من گفت ولشون کن... قدر مهربونی تو رو نمی دونن.. تو هم گ  ووووووووووو ززززززززز محلشون نذار...

چشام از حدقه زد بیرون... دیگه هم بهش نگفتم.. عزیزم ادم پشت سر مادرش این حرفها رو نیم زنه...

چون داشتم گریه می کردم.. همین دیگه قندم شد ۱۴۰... و باز گفتم.. من هیچوقت نمی بخشمشون.. هیچوقت...

می دونین من براشون وقت خیاطی گرفتم... کلی به زنداداشم سفارش که مامیش اومد کلی تحویلش بگیری ها... (طیبه میره اونجا کلاس خیاطی) سفارش کن خیلی خوب بدوزه هر چی شد خودم میدم.. ازش پول نگیرین ها.. و این حرفها...

یعد گفتم که این برادر شوهر خان قراره ببره اونو خیاطی دیگه... در حالت عادی که مهندسم مهندسم از دهنش نمی افته... زنگ زدم به اون.. گفتم اینطوریه.. مامان رو فقط صبح ببر که طیبه هم باشه ها...

دوباره فرداییش زنگ زدم ادرس دقیق تر دادم... تازه سرراست سر راست...

بعد گفت امروز نمیریم.. مامان گفته کار دارم .. هر وقت بخوام بریم بهتون میگم...

دیشب من داشتم درد می کشیدم.. عزیز جون خان زنگ زده اونجا... بعدش... من گفتم سلام برسون.. نفسم در نمی اومد از درد... گفتم بپرس خیاطی رفت...

اینو که نگفت.. دیدم ریختش... ریخته به هم... اساسی.. فهمیدم یه چیزی شده... قطع کرد گفتم چی شد؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

میگه اخه تو چرا به اون داداش خان گفتی؟ به خودش زنگ می زدی...

من و داری.. میگم .. عزیز من.. اون حساب نیاریم میگن شما ادم نیستین. بیاریم میگن اون هیچکاره است..

بعد عزیز جون گفت: تازهمامان اصلا خبر نداشت!!!!!!!!!! گفت کسی به من چیزی نگفته!!!

خوب دورغ میگین قشنگ بگین..

کلی دیگه این وسط حرف رد و بدل شد.. تازه همشو عزیز جون نگفت... ولی همون مسخره بازیشون بس بود برام...

۳۲- اینها که موضوع آی حرصم میگیره نیست... حالا واستین...

۳۱- دلم درد می کنه.. می سوزه عجیب... (طبیعیه می دونم).

۳۰- من دلم رختخوابمو می خواد.. خیلی خسته ام...

۲۹- دیروز داشتیم به یه نفر فکر می کردیم.. همون لحظه به ما اس ام اس زد... :)

۲۸- امروز می ریم سونو... البته اگه اتفاقی نیفته و باران به کوهستان نباره...

۲۷- قرار بود بریم شمال... ولی من نمی تونم هفته دیگه کلا نیام سر کار .. البته اصلا دوست ندارم اینهمه شمال بمونم... یعنی دوست دارم ها.. ولی میدونم خیلی بهم خوش نمی گذره...

حالا ببینیم چی میشه...

۲۶- دیروز خوب رسیدیم خونه...

۲۵- و اما چرا حرصم میگیره...

خوب دلایل زیادی برا اینکه حرصم بگیره وجود داره.. ولی دیروز خانوم دوست عزیز جون بهم زنگ زد...

رو اعصاب من ره رفت و قطع کرد..

آی بدم میاد از این آدمهای چیپ.. آی بدم میاد...

می دونین براتون گفته بودم؟؟؟

آرشیو خوان محترم اگه نوشته بودم شما به بزرگواریتون ببخشید...

داشتم می گفتم... این عزیز جون خون چند تا دوست داشت... یعنی دوست زیاد داشت ها... ولی خوب اینها همکارش هم بودن .... بعد همخونه هم بودن...

بعد ما زودتر از همشون ازدواج کردیم و همش دلم براشون می سوخت و هی خونه ما هم بودن..

هی هم بهشون یمگفتم تو روخدا بیان پیش ما... چون ازدواج کخ کردیم همسایمون هم بودن..

فرد زنگ زده که دومین نفر بود ازدواج کرده بود... تو خرید عروسیشون براش کمتر از خواهر هم نبودم...

بعد ازدواج هم اگه من نبودم حتی تا سر کوچه هم نمی تونست بره... زن گنده با اون هیکل...

خلاصه.. کرجو یادش دادم. کجا بره خرید .. کجا بیاد.. چیکا رکنه.. و این حرفها...

یه دوست دیگه داشتن که خانومش در نهایت چیپی و بی کلاسی و بی فرهنگی و بی ادبی... احساس شهری بودن یمکرد.. یادمه به من گفته بود... خونه مادرشوهرت پشت کوهه.. مردیم تا عروسیتون اومدیم...

حالا خونشون جز اصیل ترین و قدیمی ترین محله های شهرشونه ها...

من عین بز اخوش واستادم نیگاش کردم...

بعد یه روزی مجبور شدیم بریم خونه مادر این خانوم... آقا ۴۵ دقیقه به سمت کوه.. دقیقا به سمت کوه رفتیم... از بین باغ ها و شالیزارها. با سرعت ۸۰تا با ماشین ها...

یه آقایی دیدم گفتیم فلان محل کجاست.. گفت همینو اومدین... همینقدر دیگه برین می رسین...

ما هم پشیمون شدیم برگشتیم... (البته مهمونی دعوت نبودیم ها.. می خواستیم بریم یه چیزی برداریمکه گفتیم خودشون هر وقت اومدن شهر برامون بیارن)

تازه خودشو فک فامیل باکلاسشو تو عروسی نامبرده (اینی که دیروز زنگ زد مثلا اسمش صغری) دیدیم... همه ادم های چیپی بودن. هیچ خرفی نم یتونستن بزنن جز غیبت و مسخره کردن.. و سرشون رو تو ش ووو ررر ت مردم کردن. راجع به مسائل خصوصی و تنهایی زن و شوهر ها حرف زدن.. یا اونجای داماد را زیر نظر داشتن ... و بحث درمورد اینکه پا شین برین خونتون داماد عجله داره و این حرفها... (البته ببخشیدها)

 

این صغری خانوم کلی تحت سیطره این خانوم بی ادبه بود... ای بدم میاد از ادم هایی که اختیار خودشونو ندارن...

فکرکن.. این خانوم بی ادبه بهش گفتهبود من فلان گاز و یخچال رو دارم خیلی خوووووووووووبه...

اینم رفته بود برا جهازش همونو خریده بود.. هر دو تاشون هم خراب بودنو بد دراومدن...

یعد خانومه رفته بود گازشو عوض کرده بود و نیز یخچالشو.. به این گفته بود.. وا تو از این مدل ها خریدی.. چطوری استفاده می کنی.. من داشتم اشکم دراومد.. از بس جنسش بد بود!!!!!!!!!

عوض کردم.. سام سووونگ خریدم...

خلاصه اینکه.. من که می رفتم سر کار.. اینها داشتن می ترکیدن... بیشترش هم اون زن بی ادبه...

بماند که چه بی ادب بود...

تا اینکه یه روزی گفتن ما میام شب خونتون...

منو داری.. بدو بدو خونه.. هیچی تو خونه نداشتیم...

تند تند رفتم خرید...

گفته بودن هیچی درست نکنیها.. بخوای تشریفات بذاری ما دیگه نمیام..

منم ماکارونی درست کردم.. ترشی.. سالاد.. ماست و خیار.. ... میوه ها رو شستم تا مجبور نباشم برم تو اشپزخونه...

ظرفهای شام رو امادهکردم. ساعت شد ۲۰...

نیومدن..

من دارم از گرسنگی هلاک میشم...

شد ۲۱ نیومدن...

عزیز جون زنگولید...

شوهر بی ادبه گفت ماشینمون خراب شده... دیگه نمیام.. عزی زجون گفت بیام دنبالتون.. کجا موندین.. گفت نه ما توخونه ایم ماشین خرابه!!!!!!!!!!!!!!

گفتیم منتظریم پاشین بیان...

ساعت شد ۲۲.. نیومدن...

الو چرا نمیاین.. بچه خوابه.. دیگه نمیام!!!!!!!!!!!!!!!

برا این صغری زنگولیدیم که شما چرا نمیاین... مردیم از گرسنگی و نگرانی...

گفت: ماشین اونها خراب شده ما هم نمیام!!!!!!!!!!! بچشون هم خوابه!!!!!!!!!!

ما: خوب با آژانس بیان.. تازه اینهمه ماشین تو خیابون. مگه چقدر راهه؟؟؟

نه دیگه مرسی...

من: مردم از غصه...

عزیز جون با ناراحتی: گور باباشون بشین خودمون غذامون رو بخوریم...

دیگه هیچکدوم به رو خودشون نیاوردن... هیچکدوم...

منم دیگه خونشون نرفتم.. البته از دست اون بی ادبه راحت شدم ها...

ولی اینها رو یه بار خونمون دعوت کردم..

حالم ازشون به هم می خوره.. با اون شوهر حیض بی شعورش...

حالا دیروز زنگ شده.. به موبایل عزیز جون که سالها پیش داده بود به داداشش... همون  موقعها که هنوز موبایل یک میلیون و دیست بود . این خط خودمون رو خریده..

اونوقت به من میگه تو بی معرفتی.. منم کوووووو ن خودم حسابشم نکردم..

تازه چند وقت قبل افطاری خونه بی ادبه دعوت بودیم.. من نرفتم.. عزیز جون رفت.. گفت سیبی مهمون داره.. که داشتم... داداشی بود...

بعد گفته: بابا روابط رو قطع نکنین...

خواستم بگم شما یه بار هم به رو خودتون نیاوردین چه گهی خوردین..

دیروز بهش میگم... شما تشریف بیارین.. میگه ما الان یه ماهه ماشینمون رو فروختیم سخته...

منم اینبار می خوام بگم ما ماشین داریم ها.. ولی بنزینمون تموم میشه سخته!!!!

میگه عروسی فلانی دیدمت... نه زنگی زدی نه چیزی... فلانی نی نی دار داره میشه شما خبر ندارین.. فلانی اینطور .. فلانی اونطور... از بس شما بی معرفیت..

منم گفتم شما که با معرفتین نی نی من زودتر به دنیا میاد می دونستین؟؟؟؟

شما که خیلی با معرفیتن ما اون شماره رو خیلی وقته عوض کردیم...

تازه من شماره خونتون رو از دیکران پرسیدم. ولی همه شماره ما رو دارن...

منم خواستم بگم من اونها برام مهم نیستن...

خلاصه همین...

.

۲۴- الانه دارم با دوست جون صحبت می کنم... کسی مزاحم نشه... کلی هم شکفته هستم...

۲۳- دیروز من مستجاب الدعوه بودم... هر کیو خواستم زنگ زد.. جز صغری... هر چی هم خواستم برآورده شد...

تازه به عزیز جونم گفتم .. به خاله زنگ بزن خودشون از مکه زنگولیدن...

.

۲۲- کلی لباس برا نی نی خریدیم... اینم از این ...

۲۱- گلی و گل مراد حاشون خوبه... نگران نباشین.. تو کمد انداختیمشون. تا صحنه های ناجور نبینن...

۲۰- ممنون مرسی.. من همیشه بیست بودم...

۱۹- اینم بد نیست... ۱۹ هم بودم...

۱۸- دعا کنین این استرس من برطرف شه.. هفته دیگه هم به خوبی تموم شه..

۱۷- اخ جون با زمیرم قزلآلا می خورم..

۱۶- آش کندوان رو بگو...

۱۵- بابا جون جات خالی.. دیشب لوبیا پزوندیم.. از قهوه خونه عمو حید هم خوشمزه تر شد..

۱۴- دیشب کلی با نین حرف زدم.. براش هر کاری م یرکدم توضیح میدادم.. هر چی هم با اشاره به بابای بچه گفتم نرو تو شیکم عادل... برو عقبتر بشین گوش نکرد...

بعد میگن بچه از یک یاد میگیره؟؟؟؟

۱۳-بابا بیان این گلی ها رو بگیرین دیگه.. مردیم از بس خرجشون رو کشیدیم..

۱۲-نی نی اکثرا این وقتها یمخوابه.. ولی از غروب به بعد جفتک چارکش بازی می کنه..

۱۱- یاد یکی از بچه ها افتادم که نمی گفت نی نی اش چیه؟ و همه می دونستن الا خانواده همسرش...

همه رو هم اسکول کرده بود...

تازه یادمرفت بگم من دو ماه قبلش سیسمونی بچه رو که کاملا پسرونه بود دیده بودم...

۱۰-هیچی هویجوری...

۹-باز هم همون

۸-.......... ...........

۷-آمینا خوبی؟

۶-فقط تو متوجه میشی من چی نوشتم.. اخه ای کیودت بالاست ابجی...

۵- باز یه نقطه اشتراک با همزاد جان... عجب روزگاری شده ها.. موندم کی از کی یاد میگیره...

۴- دایی کچل بهتون سلام رسوندن...

۳- داشتیم کامنت دونی یه نفرو براش می خوندیم.. این پسره کلی خندید...

۲- چرا دهنم طعم خون گرفته ...

۱- سلام خوبین .. خوشین.. در سلامت کامل به سر می برین. ماهم بد نیستیم.. کمی بهتریم!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0