Daisypath Anniversary tickers بزرگ مردان کوچک!!!! - سيب مهربون

بزرگ مردان کوچک!!!!

۱- سلام.. خوبید.. خوبیم. بهتریم ...

۲- چه خبر؟ هیچی.. خوب منم هیچی...

۳- دیشب ساعت ۲۱ رسیدیم منزل... نیست من خیلی خسته نبودم.. کلی هم خسته تر تر شدم...

آی کیف می کنم وقتی میگم تر تر تر...

۴- به عزیز جون گفتم میشه من ونی نی شام نخوریم.. بذار یه کم بخوابیم... اونم نذاشت...

۵- بخاری رو روشن کردیم. ولی هی سرد بود.. طول کشید تا گرم بشه... من و عزیز جون. مجبووووووور.بویدیم.. همدیگه رو ب غ ل کنیم تا گرم شیم خوب...

حالا این وسط.. (در این کشاکش..) (کدوم کشاکش؟... خوب شما فقط بخون . نپرس) ما هی خودمون رو تکون میدیم. .و میلرزیم تا گرم شیم... و بالا پایین می پریم.. یکی دیگه از بچه ها.. اون وسط... دقیقا بین شیکم من و باباش... برا خودش.. راه میره تا گرمش بشه...

۶- بی ادب خودتی... خوووووووب شد؟

۸- خلاصه گذشت و کلی بابت نی نی خندیدیم.. فکرکنم بهش برخورد.. البته اون موقع نه ها.. حالا میگم کی بهش برخورد...

۹- وقتی خونه گرم شد...شام هم روگاز داشت گرم می شد...  آمپول رو زدیم... چون وقتی آمپول یم زنیم می پریم بغل  عمسرمون تا نکنه بی بلغ کردنش از دنیا بریم... و در کنارمون باشه.. یه و.. محبتمون بیشتر شد.. باز نی نی با تکون تکونهاش اظهار وجود کرد...

عزیز جون گفت: بچه از اان داره میاد وسط محبت پدر مادرش... عجب مامولکی هستی نی نی .. عین مامانت کنجکاوی و حاضر نیستی هیچ صحنه ای رو از دست بدی...

من گفتم نگو.. بچه محبت رو درک می کنه.. م یفهمه من الان سرشار از عشقم.. خوب عکس العمل نشون میده...

این شدکه نی نی جون بهش برخورد..

حالا باباش میگه نخیر از بس تکون داده خودشو تا گرم شه و از بس هی سرک کشیده خسته شده... آخه دیگه تا وقتی هم بخوابم هیچ تکونی نخورد و من رو خون به جیگر کرد. اینقذه غصه خوردم.. اینقذه باباش هی اومد بوسش کرد نازشو کشید.. گفت نینی حان اینقدر مامانیتو حرص نده. اون ترسیده... یه تکونی.. چیزی بخور .. دل مامانی ترکید که...

۱۰- دیگه اینکه باباشو بعد شام فرستادیم بخوابه.. من بیدار موندم تا اون خواب نمونه.. ساعت ۲۳ فرستادمش دوش بیگره سر حال شه .. براش چایی سازیدم.. بعد دیگه با نینی رفتیم بخوابیم.. بابایی مهروبن هم موند تا کار کنه پول دربیاره...

۱۱- این مردها هر چیهم بزرگ شن باز بچه ان...

ای بابا چرا بهتون بر می خوره...

این بچه با اون بچه فرق فوکوله...

آخه این عزیز جون پسر کوچولوی من میشه.. مخصوصا که وقتی خوابیده...

دوست دارم هی بشینم نازش کنم. اونم تو خواب هی یه لبخند مهربون کوچولو بیاد کنار لبش .. هی باز تموم بشه...

دیشب با نین کلی بابایی رو ناز کردیم.. تازه برا بیدار شدنش کلی نازشو کشیدیم..

دیدم ای بابا این عادت نداشت پا نشه... ولی از جاش نمیاد بیرون..

هی بو سی دیمش.. هی نازی دیمش.. دیدیم نخیر انگار نه انگار...

یعد فهمیدیم این بزرگ مرد کوچک.. هی خوب داره کیفور میشه دیگه...

برای هم یه کوچولو گازیدیمش تا دیگه هوس ناز کردن به سرش نزنه.. بعد.. به سبک خودش که صبحها منو نی نی رو تا دم در دبلیو سی می بره ..بردیمش انداختیمش تو حموم.. گفتیم هر وقت.. خواستی بیای بیرون عین مامان سیب داد بزن. خووووووووووووووووووشک...

اونم اینکارو کرد. و ما هم عین خودش براش حوله بردیم. و هر بلایی که اون سر ما می اورد اوردیم. و دلمون خنک شد...

۱۲- ولی این سیبکم وقتی من سرشار از محبت میشم هی تکون میخوره.. از دیروز اینو کشف کردم..

امروز تو نهار خوری.. یکی از دایی مهرون های خدماتی غذاشو که دستنخوردهبود و از سلف گرفته بود آورد گذاشت رو میز من... گفت سیب خانوم ایننهار خودمه.. زیاد هم هست.. منم الان کهنمیخوام بخورم.. شما هر چقدر شو دوست داشتی بخور... اصلا همشو بخور... البته اینو یواشکی گفت و گذاشت و رفت...

نی نی هی تکون خورد و هی دست تکون داد برا دایی مهربون..

غذاشون چون سرخ شده بود با یه عالم سیب زمین یرسخ شده برا نی نی خوب نبود.. ولی باعث شد هوسم بخوابه. یه دو تا پر سیب زمین برداشتم با یه تیکه اندازه یه برش سیب زمینی هم گوشت...

بعد رفتم که بشقابمو بذارم رو میز.. اون یکی دایی مهربون که انگاری تازه متوجه نی نی جان شده گفت. سیب خانوم یه عالم سیب زمینی سرخ شده گذاشتم کنار.. تازه غذام هم هست... بشین برات بیارم.. خوب نیست نخوری...

گفتم مرسی.. اون آق دایی بهم داد غذاشو.. منم برام سیب زمین یخیلی خوب نیست.. این محبت شما رو می رسونه ... این حرفها...

دیدم باز نی نی هی داره تکون می خوره...

۱۳- با نی نی رفتیم یه سه ربعی خوابیدیم.. کلی خوب بود...

۱۴- همکارمون رو هم بند انداختیم...

۱۵- دیگه یادم نمیاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0