Daisypath Anniversary tickers آحر هفته ما سه تا.... - سيب مهربون

آحر هفته ما سه تا....

۱- چهار شنبه از اینجا کی رفتیم یادم نیست... اهان ... یادم نیومد...

۲- شام هم چی خوردیم یادم نیست... بعد شما نتظار دارین من بیام بگم سلام چطوری؟ خوبی؟ در سلامت کامل به سر میبرین؟

حالا خوبین؟

ما هم شکر خوبیم... یعن یمن خوب ینستم حالا می گم براتون...

۳- بعد شام چیکا رکردیم هم یادم نیست...

آهان من یه مقدار متنابهی سبزی خوردن اسفناج و میوه و این حرفها گرفتم.. همه رو شستم..

کاهوها رو هم.. سبزی رو هم ... کلم رو خورد کردم ریختم تو ژلاستیک ...پلاستیک...

یه کارهای دیگه هم کردم یادم نیست.. یه کم جمع وجور هم کردم...

۴- کمی فیلمیدیم... که بدتر اعصابمان روانی شد...

۵- خوابیدیم.. آهان کلی عشقولانه لباس های جدیدم رو پرو کردیم...

۶- صبح عزیز جونکه نمی خواست بره سر کار.. در نهایت عشقولانگیهم بهم گفت که برا این نمی رم تا تو خودتو و نی نی رو اذیت نکنی با کار کردن...

عشقولانه صبحونه خوردیم.. تازه برف هم اومده بود ...

بعد هم رفتیم خرید ...

بعد که اومدیم.. عزیزجون کمی به کارهای خودش می رسید کمی هم تر وتمیزکاری انجام می داد.. منم ..داشتم آشپزی م یکردم واین حرفها...

نهار رو خوردیم.. من در نهایت ریلکسی با عزیز جون خسته رفتیم استراحت کنیم...

۷- بعد دیگه کارمون شروع شد تا ساعت ۱۹...

همه چیز مرتب بود.. حتی مادر بچه که رفته بود حموم...

۸- مهمونها ساعت ۲۰ رسیدن...

۹- خوب برگزار شد. امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه...

۱۰- من یه کم زیاد بی احساس تر شدم.. یه جورهایی هستم نمی دونم چه جورهایی...

۱۱- اونها که رفتن ... ما نشستیم فیلمیدیم.. ولی هیچ لذت نبردم...

۱۲- عزیز جون دیرتر از من خوابید...

۱۳- صبح که با نی نی بیدار شدیم دیدم عزیز دل من ... همه جلا رو مرتب کرده.. همه ظرف ها رو شسته... خیلی دوست دارم عزیز جون نهب رای شستن ظرفها.. برا یاینکه به حرفهام گوش خوب گوش کردی.. به خاطر اینکه همه اینکار ها رو کردی تا قیافه خندون و متعجب و عاشقانه منوببین اونم اول صبح که نگران هیچ کار مونده ای نیست...

۱۴- کلی با نی نی به بابا عید رو تبریک گفتیم.. . وقتی عزیز جونم خوه است بهترین جای دنیا خونه است...

وقتی اداره است... منم دوست دارم برم اداره اونها... اونجا کا رکنم.. چون به نظر من هر جا توئی بهترین جای دنیاست... خیلی دوست دارم.. خیلی دوست داریم بابای مهربون...

۱۵- نغمه اینها .....طفلکی ها...  شب یلداشون رو به خاطر عیش و نوش یه سری آدم مهربن از دست دادن... البته از دست ندادن.. ولی مزین کردن...

۱۶- بعد نهار با عزیز جون مهربونم رفتیم تهران.. یعنی اومدیم.. خونه آزی اینها... دعا یم کردم اونیکی مهمونهاشون نباشن... یعنی نیان. متاسفانه دعام مستجاب نشد..

۱۷- از شوهر اون مهمونشون متنفرم... خیلی بد آدمو نگاه یم کنه.. حالت تهوع بهم دست میده. مرتیکه...

۱۸- با ژآی کمک کردم کلی تزیین مزیین کردیم.. ولی چه فایده. اونها اومدن.. ری دن به روان من.. منم اصلا نگفتم عکس بگیریم... هیچی هم عکس نداریم. تازه من دامن پوشیدم با روسری... با دامن... عزیز جون اولش منو اینجوری نگاه کرد... بعدشم حتما خودش فهمید من معذبم دیگه...

۱۹- شام هم خوردیم.. جاتون خال یماهی قزل داشتیم که من سفارش داده بودم...

۲۰- قبل شام جنی شدم. دلم بدجوری گریه خواست.. رفتم به عزیز جون گفتم شام خوردیم منو ببر خونمون...

۲۱- به آژی گفتم... گفت حالا شاید بهتر شدی... گفتم اگه رفتیم ناراحت نشی ها.. گفت نه... ولی بعدش خوب شدم... یعنی سعی کردم خوب باشم.. دلم برا عزیز جون می سوخت اینهمه برگردیم کرج .. بعد دوباره صبح اون اینهمه بیاد تهران...

۲۲- دیر خوابیدیم.. خیلی خسته ام...

۲۳- فال هم گرفتیم...

۲۴- صبح دیر بیدار نشدم.. ولی آژانس نبود.. دیر رسیدم.. عزیز جونم گفته بود بدون آژانس نمی فرستمت.. با این شیکم!!!!!!!! می خوای با ماشین خطی بری اداره؟!!!!!!!!!!!!!

آخرش هم رفتم با عزیز جون اداره بعداز اونجا با ماشین منو فرستاد...

۲۵- خدا به آزی صبر بیشتری بده.. چه حوصله داره... خداییش آماده کردن و روانه کردن پسرش به مدرسه کار حضرت فیله....

۲۶- صبح اصلا حالم خوب نبود.. قندم بالاست... چراشو نمی دونم...

۲۷- الان هم سر درد دارم. خیلی خسته ام... احساس عجسب سرماخوردگی دارم.. نی نی خلی تکون نمیحوره... نی نی جان نگرانم .. جون مامان یه تکون بده به خودت.. خیلی می ترسم.. نین .. منو و بابای خیلی دوست داریم.. مواظب خودت باشی ها...

فدات بشم...

۲۸- خدا کنه این سرما خوردگی بیشتر نشه...

۲۹- هیچ جا بهتر از خونه خود آدم نمیشه... دلم  می خواد برم خونه و استراحت کنم... تو رختخواب خودم.. کنار عزیز جون مهربونم...

۳۰- ببخشید دیگه حال ندارم جایی برم.. آمینا جان مرسی بابات همه مهربونیهات.. دوست جون جان.. دلم برات تنگیده... اونهایی هم که رفتن حلقه خریدن و اسمشون رو حک کردن رو حلقه مبارکشون باشه... یهو یاد حلقه خریدن خودمون افتادم.. هیییییییییی. یادش به خیر...

۳۱- دیشب با خاله .. عزیز جون حرف زد... احتمالا یه روز باید با عزیز جون جونیم برم بازار...

۳۲- نمی دونم کی میان.. خدا قسمت شما کنه.. سال دیگه مکه باشین ...

۳۳- یکی نیست بگه اخه فضول خانم.. چرا میری وبلاگ اعصاب به هم زن می خونی... الان خیلی روانم خوب بود. بهتر تر تر  هم شد...

۳۴- هنوز هضم نوشته های اون وبلاگ برام سخته... یکی کمک کنه به جای اینکه هضمش کنم ... عق بزنم از اینوری راحت شم...

۳۵- اه اه اه اه اه.. اینها شدت تنفر بود. نمی گم کجا چرا.... چطوری.. ولی تو رو خدا به این فکر کنین یکی بارداره.. خوش کلی غصه داره.. خیلی هم فضوله.. خیل یهم حساسه. چرا لینک می ذارین.. بعد یه چزی می نویسین ادم حس فضولی تحریک شده اش!!!!!!! بیشتر تحریک شه!!!!!!!!! یه ذره هم به فکر سیبک من باشین تو رو خدا... من حالا هیچی...

۳۶- من برم دیگه.. خسته شدم. از صبح کلی کار داشتم...

۳۷- هنوز حال سونو رفتن ندارم...

۳۸- کسی ادرس سونو خوب تو کرج نداره... حال ندارم اون تهرانی رو برم خوب... البته اگه عزیز جون بخواد بریم...

۳۹- یادم رفت...

۴۰- خواستم رند شه دیگه.. تا حالا کسی ۴۰ تا ننوشته بود.. نوشته بود.. بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0