Daisypath Anniversary tickers پست شماره ای!!! - سيب مهربون

پست شماره ای!!!

۱- سلام خوبید... خوبیم.. الان خوبیم...

۲- با دوست جان الانه صحبتیدیم خوب بود. ما خوبتر تر شدیم...

۳-اصلا دوست دارم شماره ای بنویسم اینطوری الانه احساس بهتری دارم...

۴- این الاق رو حالشو کردیم تو قوطی... و بیشتر هم یمکنیم تو قوطی.. فایلهاشم پاک کردیم... البت رییس گفت ها.. ولی یه حالی می داد وقتی فایلهای دزدی اونو میریهتیم تو سطل آشغال...

۵- و آمااااااااااااا دیروز...

دیروز رفتیم دکتر... یه بغضی هم تو گلو داشتیم... باز دکتر از صدای قلب نی نی ذوقید... الانه فهمیدیم دخترخاله جان رو اون زائونده... یعنی دخترخاله جان ها رو اون زائونده.. بعدش بچه دخت رخالجان رو هم زائونده...

۶- نینی جان داشت بازی م یکرد اون تو.... مامان جان یک کیلو کمتر شد... الانم نی نی دیده داریم در موردش می نویسیم هی تکون می خوره..آخ مامان قربونت برم.. نازنینم... (اینجا احساسات فوران کرد) فشارمان ۹ بود... خوب هیچ فشاری رویمان نیست.. پس لزومی ندارد فشارمان بالا باشد!!!!

دکتر گفت: ماماسی خودتو نکش... یه کم هم بخور... گفتیم : دوک جان یه بار هم هوس خوردن یم کنیم.. قندمان یم رود بالا از عذاب وجدان بچه آزاری که می گیریم کوفتمان می شود می رود پی کارش...

دکتر از اونجا تا اونجامون رو متر زد... گفت رشد نی نی خوبه به حمدالله..

نمی دانیم اندرون قیافه مضطرب ما چه دید که گفت: اینقدر غصه نخور.. اینقدر نگران نباش.. اون جاش خوبه.. مواظب خودت باش!!!!!!!!!!!!!

۷- شوهر خالجان (این شوهر خاله .. نه اون شوهر خاله!!!!!!!) لباسمان را آورده اندرون برج م ل ت است... قرار است امروز برایمان پیک کند... یعنی با پیک بفرستد...

۸- از دوکی برگشتیم اداره... جایتان خالی... یه کاری انجام دادیم برای رییس قبلی تا عزیز جونمان بیاید...

۹- خیلی گرسنه بودیم... کمی اندر حکایت این گوسفند کشی زیر پای حاجی ها و چشم  هم چشمی احمقانه سخن راندیم... باز جایتان خالی...

۱۰- یهووووووو هوس کبا تابه ای نمودیم... تازه یادمان افتاد مدت مدیدی است گوشت قرمز که باید بخوریم نخوردیم...

عزیز جون.. جانمان رابالا اورد تا یه قصابی پیدا کمد که من از دیدن مغازه اش حالم بد نشود... اینم نوعی ویار است.. تازه مگر نیم دانید کباب تابه ای با گوشت یخ زده را دوست نم یداریم...

نه اینکه نخوریم ها.. دوست نمی داریم...

۱۱- این کاغذ تستر ما تمام شده بود... خوب رفتیم چهار راه طالقانی.. ما اندرون پارکینگ و در درون ماشین ماندیم.. عزیز جون ان را هم خرید و به خانه مراجعت کردیم...

ساعت ۲۰:۳۰ تریفمان رسید به منزل...

از گرسنگی روی پا بند نبودیم.. کمی مرغ پخته (یه لقمه کوچک) خوردیم تا شام بپزیم. و اینگونه شد که دیگر دلمان شام هم نخواست...

یهوووووووووو حالمان از ان کباب تابه ای به هم خورد...

سزکه ها را درون مواد ترشی ریختیم و تا بخسبیم شد ساعت ۲۴.....

۱۲- آهان سر سفره شام بودیم یه فیلم داشت... ما هم نظاره گر بودیم.. البته گاهی...

آخرش اون آقاهه گفت ماه عسل بریم...

منم به نی نی که در حال جنب و جوش بود گفتم... نی نی جان.. این بابات ما رو ماه عسل که نبرد هیچی... یهمسافرت با دل خوش و ذهنی آزاد هم نبرد.. ترجیخ دادیم اندرون خانه بتمرگیم تا بعدا به جرم خوشگذرانی ما را مواخذه نکنند... و هی رو اعصاب ما راه نروند...

البته در حال پوست کندن سیر بودیم کنار سفره شام...

یهوووووووووووووووووو.. یهووووووووووو در جملات آخر این بیانیه.. اشکمان سر ریز شد...

جایتان خالی که نبود...

عزیز جونمان را جان به لب کردیم...

حالا این لامصب مگر بند می آمد... عزیز جون گفت: خوشگل من تو خسته ای... بذار من درست کنم... و ما را با دستانی سیری.. اشکی آویزان.. بغل فرمودند..

چه مهربانانه هم بغل فرمودن... هی ما رانوازش کردن... هی هم ما هق هقمان بیشتر شد...

عزیز جان می دانست تا وقتی نی نی نداشتیم.. که نداشتیم.. وقت برا یه مسافرت دو نفره بود.. ولی حالا اونور کره زمین هم بریم .. می داند به آن مسافرت دو نفره نخواهیم گفت...

به همین علت... هیچ اصراری برای گفتن اینکه عزیزم تو گفتی حالا دیگه بریم مسافرت میریم... یا از این حرف های دلخوش کنک... نداشت...

(داخل پرانتز: الان یه ساعت بعدع ها.. رشته کلام از دستم خارج شد.. کسی ندیده...)

به هر حال و باری.. اینگونه بود که بود... و ما هی هق هقیدیم.. دیدیم رنگ عزی زجون شده عین گچ دیوار سیاه...

بعد هی گفت .. اصلا کی گفت تو ترشی درست کنی... یه بار که درست کردی.. خسته شدی عزیزم...

اینو که نگفت... من یهوووووووووووو.. گریه ام بیشتر شد...

عزیز جون چشاش گرد شد... عین همون  اسمایلی تعجب میکنه ها عینهون همون...

هیچی دیگه ...

من تو اونگریه.. همونطور سیر بدست.. اشک آویزون می گم: منکه برا کار کردن هیچوقت ناراحت نبودم. ولیای کاش قدر بدونن.. ای کاش اینقدر منو اذیت نمی کردن.. بعد اون حرفی که همیشه تو دلم بود رو گفتم...

گفتم: هر کاری م یکنم نیم تونم مامانت اینها رو ببخشم.. هیچوقت.. هر کاری می کنم نم یتونم ببخشمشون..

در اینجا بود که دیگه حتی قدرت نگه داشتن اون سیر رو هم نداشتم...

ولو شدم تو بغل عزیز جون .. .. اونم می تونست منو درک کنه.. می دونست من هیچوقت اینقدر از دست کسی اذیت نشدم.. می دونست من راست می گم... پس فقط نازم کرد.. و گفت ..گریه نکن.. نینی غصه دار میشه ها..اینهمه نی نی تورو دوست داره... غصه دار بشه دوست داری؟

حالا من با اون ریهتم سرمو می برم بالا می گم نه..

طفلی نی نی حتما فکرکرده توفان شده... از بس من هق هق زدم.. اون تکون خورد...

بعد یه کم آروم شدم.. یعنی سعی کردم آروم شم.. عزیز جون رفتن دبیلیو سی (چیه.. نگین حالا دستشویی رفتن شوهرشو هم میگه.. واستین.. جیگرتو گاز بگیر تا من بگم)

خولاصه اینکه... اون رفت دستشویی و من به این فکرکردم اونم عین من گریش گرفته و رفته اونجا تا من نبینمش.. کاری که من خیلی وقتها یم کردم.. چون نمی تونه بره دوش بگیره..   و زیر دوش گریه کنه...(اخه هیچوقت شبها نمیره.. مگه اینکه صبح دوش نگرفته باشه)

فرک رد من اروم شدم..

درو که بست من تند تند .. بقیه مراسم گریمو انجام دادم.. اونم ۱۰ دقیقه بعد اومد خوب...

اینقدر چشمام اشک یو تار بود که اصلا ندیدم چشاش قرمزه یا نه.. البته بود... قبل اینکه بره بود.. وقتی نگرانم میشه.. اینطوری چشاش قرمز میشه...

بعد هم کمکم کرد تا سرکه ترشی رو بریزیم...

بعد تا من چایی بخروم رفت خوابید.. البته یه طوری خوابید که نخوابیده باشه...

یعنی مجبور شم بیدارش کنم تا بخوابم..

۱۳- بمیرم برات عزیزم که اینقذه تو مهربونی...

موندم تو به کی رفتی...

منکه مهربونی ندیم از اونها.. یعنی دیدم .. ول یاینقدر کم بود که در برابر بدیهاشون یه مورچه هم به حساب نمی اومد...

۱۴- من برم نهار خوووووووووووب.

کاری باری...

۱۵- فردا شب مهمون دارم...

قراره غذاهای خوشمزه درست کنم. تازه خودمم کلی بخورم...

۱۶- ههه ههه هاهاههاهاها.. من سیوش کردم.. فکرکردی پرشین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0