Daisypath Anniversary tickers شمال نامه... قسمت آخر - سيب مهربون

شمال نامه... قسمت آخر

داشتم می گفتم...

کجا بودم؟

اهان یادم اومد... من حالم بهتر شد...

صبحش با مامیش در مورد همه چی حرف یم زدیم دیگه.. البته من هیچوقت خودم شروع نمی کنم حرف زدن.. حرفی ندارم...

کلا من حرف ندارم... همه میگن.. باور کن...

بعدش اینکه مامانش داشت می گفت من ترشی نذاشتم..

البته من براش کنار گذاشته بودم.. یه دونه از اون دبه کوچیک ها... ولی دیدم اون یمخواد واسه ولیمه ببره...

منم دیدم گناه داره خوب.. ترشی مامانم اینهارو بخشیدم بهش...

گفتم من براتون میارم... کلی خوشحال شد...

گفت یه غصه ام این بود که حالا شنبه باید برم خرید لوازم ترشی و این حرفها... تا کی درست بشه... اصلا فرصت نشد...

بعد یه جوری که حالا من تو دلم نگم اسب ژیشکشی رو دندونش رو نمی شمرن گفت که شما چیا توش میریزین...

به خدا اگه یکی اینطوری مهربونی کنه من ناراحت نمیشم که.. توهین می کنن من غصه دار میشم...

منم گفتم: اون کلی ذوق زده شد... فقط گفتم شاید کم نمک باشه...

خلاصه این از این ترشی ما...

حالا این آخر هفته برا مامیم بازم درست می کنم...

البته ۳ تا دبه کوچیک دارن ها.. ولی دارم فکر می کنم باباییم هم عین خودم ترشی خوره.. اون که خوراک یه هفتشونه...

بعد از ظهر رفتم خونه مامان اینها...

دوش گرفتم...

ازی هم اومد زهره درستش کنه... اون کارش زیاد بود.. من رو موهامو پیچید...

تو آب کمی قند ریخته بود... منم می گفتم قندم زده بالا.. ببین عسل نبات شدم.. حتی موهامم شیرین شده...

بعد من خودم ارایش کردم... به قول معصوم نااااااااز شده بودم...

کلی زیبا شدم.. آزی هم خیلی خوشگل تر شده بود... خط چشمشو بگو.. ولی زهره واقعا کارش درسته ها... صغری خانومیه برا خودش...

دیگه چیکار داشتم...

اهان ...

اصلا هیچکدوم حوصله نداشتیم.. فس و فس حاضر شدیم..راه افتادیم رفتیم عروسی.. فرک کن.. من عروسی یکی از بهترنی دوستام ساعت ۲۰ برم عین مهمونها...

با ازی اینها با هم رسیدیم...

کلی همه خوچحال بودن... بعد رفتیم پیش عروس... وووووووی خوشگل شده بود... ول یانگاری گریه زیادی نموده بودن و ارایششون پاک شده بود...

شنیدیم عمه خانوم جان شام را پزیدن... دلمون برا شام تالاپ تولوپ می کرد...

مامی اینها هم رسیدن...

قبل شام رفتم ان سولیدم...

بعد رفتم سر میز... باز دچار ارتعاش مزمن شدم... باز هم چشام سیاهی رفت...

حالا خوبه بشقابمو برداشتم.. همون دوقاشق رو تو سالن خوردم.. وگرنه چشمم گشاد می موند...

به این آذر خانوم گفتم: جون دختر عمه جون برو به عمه خانوم بگو.. برا من غذا بذاره کنار خوف که شدم.. خوف خوف می رم خونه غذا میل می کنم...

آذری خیلی مسئله رو جدی نگرفتن انگاری... بعد ... خودم به عمه هم گفتم..ولی انگاری اینها یادشون رفته دخترشونو.. خوب منم تو دلم نی نی داشتم دیگه...

باورتون میشه.. من به خاطر غذا نخوردن و فقط از همون غذا خواستن بغش آلود شدم...

بعد از اینکه بزن برقص شروع شد... عروس رفت برقصه... تنها!!!

من و ساره و ازی که تنهاش نذاشتیم...

بعد یه سن بود خالی.. من بودم و عروس گلمون... آزی و ساره...

کلی باز بغض آلود شدم.. یاد روزهای قدیم... یاد همه اون روزها.. به آزی بعدش گفتم.. عین نامزدی تو گریم گرفت...

از اینکه موقع بردن عروس نبودم خدا رو شکر کردم...

خلاصه جشن تموم شد... ما حتی نموندیم با عروس بریم خونشون...

چرا؟

هنوز خودم هم نمی دونم..

امروز به این موضوع فکرکردم..

موقع رفتن خونه یه جریاناتی پیش اومد...

دلم از دست عزیز جون شکست.. بدطوری هم شکست...

تو خونه لال شدم...  عزیز جون فهمید من دلم شام یم خواد و نخوردم...

ولی اصلا نفهمید دلمو شکونده... رفتیم بخوابیم... قبلش قندم بود ۱۷۸!!!!!!!

از بس دلم شکسته بود...

عزیز جون هی عرق می ریخت و عصبی بود...

تا اینکه موقع خواب اومد عشقولانه بشه... بو  سم کرد و دید صورتم خیس و نمکی...

گفت: عسل ناز باز داری گریه می کنی؟!!! به خاطر قندت؟؟؟

من هی گریه کردم... تو هق هقم بهش گفتم دلمو شکسته... طفلی هی نازم کرد... تا اینکه یواش یواش خوب شدم...

حالم بهتر شد...

برام شیر پاکن اورد ارایشمو پاک کنم... قرصمو اورد... برام اب اورد... بعد هی باز دلداریم داد.. و عشقولانه شدیم و خوابیدیم...

صبح تند تند رفت خونشون... من حالم میزون نبود ... گفتم اگه نیام ناراحت نمیشن.. گفت نه...

گفتم ناراحت میشن بیام ها...

اخه یه چیزی رو باید می داد داداشش.. بعدشم... ما نمی خواستیم نهار بمونیم.. می خواستیم تا روزه بیام تهران...

داشت می رفت گفت واسه نغمه جون زنگ بزن.. منم زنگولیدم... دیدم نغمه جون میگه یعن یمن لوبیک رو نبینم؟

لوبیک همون سیبکه...

منم گفتم قطع کن... زنگولیدم به عزیز جون گفتم برگرد من برم خونه نغمه.. تا تو بیای ما باهم باشیم..

اینطوری شد که ما رفتیم خونه عمو اینها.. بابای بچه ها رفتن خونه مادرش اینها...

کلی ذوقیدم نغمه رو دیدم..

بعد عزیز جون اومد ... ما هم رفتیم خونه...

مراسم بار و بندیل بندی بود و خداجافظی...

پارسا جونم رفت جلو نسشت.. نون محلی منو شروع کرد به خوردن... حالا چهار زانو نشسته...

بهش میگم.. پارسا بیا بیرون. میگه نه می خوام با عمو عزیز جون برم کرج...

فکر کن.. اینقذه با مزه بود...

راستی کادوی طیبه رو هم دادم... کلی ذوق زده شد... گفت : من اینو دیدم ها.. بعد ناراحت شدم چرا معصوم اینها نشونم ندادن... اصلا فکر نیم کردم مال من باشه..کلی بوسم کرد...

بعد دیگه عزی زجونم پارسا رو برد دور محل گردوند...

پارسا میگه عمو اینجا کجاست؟ کرجه؟ مامان طیبه نیومد؟ عمه نیومد...

بعد که از کرج برگشت خودش پیاده شد...

بابایی هم با ما اومد... باید داداش رو می برد دکتر...

بعد هم تو راه برا اولین بار رفتیم رستوران... اخه من غذای تو راه رو نمی خوردم. خداییش خوب بود..

ساعت ۱۶ هم خونه بودیم...

تا ۲۰ من داشتم کار می کردم... بابا و عزیز جون استراحت کردن...

البته بابا اصرار کرد شام درست کنه من نذاشتم...

بعدشم دیگه همین...

من برم تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0