Daisypath Anniversary tickers شمال نامه.... و چشمانی که باز ماند!!!! قسمت اول - سيب مهربون

شمال نامه.... و چشمانی که باز ماند!!!! قسمت اول

سلام.. خوبید .. خوبیم... اینطور به نظر می رسه که خوبیم... نی نی گاه گداری.. به کنکاش درون دل و رو ده ما می پردازد و بدجوری دردمان می آید... بچم عین خودم اصلا فضول نیست

خوب شمال نامه ما از وقتی شروع شد که از در شرکت تشریفمان را بردیم بیرون...

راویان شیرین شکر.. قند نبات... دیباتی اینگونه سخن آغاز نمودند:

موندم تا ساعت دقیق بشه ۱۲:۴۵ بعد کارت رو کشیدم.. دیدم حسین آقا خان مهربون.. آشپز دربار دارن بند و بساطشون رو می برن... منم نم یدونم چی شد یهو گفتم:

حسیییییییییییین آقا دارید تشریف می برید؟

حسین آقا: بله...

من: مسیرتون کدوم سمته؟

حسین آقا:... از تو اتوبان می رم... شما به کدوم طرف می رید؟

من: میرم سر قرار... راستی شما تا همون پله که می رید .. پس من مزاحم شما بشم؟

بپر بالا آبجی...

تا نزدیک پل حرفیدیم... راجع به رکاب ماشین... و این حرفها...

بعد من گفتم وا حسینننننننننننننن آقا رد شدیم... گفت : م یرسونمت خانوم سیب...

من:

خداییش خیلی با معرفت بود  ها... منو رسوند... عمرا اگه ماشین گیرم می اومد سر صلاه ظهر...

منم بابت تشکر ازون نارنگی ها 2 تا بهش دادم...

حالا فردا هم براش میارم...

بعدش عزی زجونم اومد.. منم تا اون برسه در آفتاب ملس ظهرگاهی پاییزی چند قدمی راه رفتم...

رسیدیم خونه.. با زاین عزی زجون و معصوم عین خروس جنگی هی به هم گیر دادن و رو اعصاب من رژه رفتن... (البته نصفش شوخی بودها)

وسایل رو جمع کردیم.. و دبرو که رفتیم...

الو سلام آزی کجایین...

آزی: 10 کیلومتری کرج...

چه جالب... پس میدون امیر کبیر قرار ما ...

آزی: اوگی...

میدون امیر کبیر...

عزیز جون این آژی اینها کجااااا.... وا آزی اینها 5 متر جلوتر از ما در حال رفتن...

کلی ذوقیدیم...

عزیز جون می دونی این اولین باری که دارین با آزی اینها میریم سفرها...

الو: آزی جون... ما آش کندوان می خرویم ها.. میکرب بدنمون کم شده...

آزی: نه ما نمی مونیم... کلی سفارش غذا دادم شمال برام درست کنن (آزی نی نی دومش تو شیکمشه.. البته کور وش دیگه نی نی نیست!!!) ولی یواش یواش میریم تا به ما برسین...

......... کلی تو ماشین دعوا شد... نه نگران نباشین... داشتیم حرف می زدیم.. راجع به اینکه اگه فلانی بره مکه حاجی نمیشه... هم پول مکه رفتنش حرامه.. هم اینکه  من ازش راضی نیستم...

عزیز جون: خوب اون داره به دعوت فلانی میره...

من: از اونکه اصلا راضی نیستم.. پولش حرومه... عجیب هم حرومه...

: ولی گل من پول عربها از ما حلال تره...

من: نخیر... اون خون خاله من گردنشه...

..................

خلاصه من معدم درد گرفت... نینی هی م یزد به شکممم  و می گفت: مامااااااااااااااااان بسه دیگه...

من بغض آلود یاد خاله مهربونم افتادم که چه مفت کشتنشون...

عزی زجون: خوب اونها زا قانون اونها پیروی نکردن...

من: اگه تو اینهمه بکوبی بری اونجا .. بعد بهت بگن اگه نری ت ظ اهرات حجت قبول نیست و فلانی و جنانی و ... چیکار می کنی... تازه اینهمه ادم کشتن تو روزهای ذی الحجه...

آخ قلبم به درد اومد... هر چند با این تصور که خاله مهربونم از اون زندگیش که چیزی جز مردگی نبود رها شد خوشحالم...

چقدر دلم برات تنگ شده خاله... می دونی بعدش یادم افتاد سالگردت نزدیکه خاله...

یاد نگاههای مهربون مادر جون می افتم که به معصوم (که خیلی شبیه خاله است) خیره میشه دلم می ترکه از غصه...

خلاصه بحث ما با جملات رکیک عزیز جون که اگه چاره داشت می رفت به گور بابای .... هم  م ی رید .. همه خاندانشو با هم یکی  یکی .. ت ر تی ب اثر داد تموم شد...

10 دقیقه بعد...

ولی اون حاجی نمیشه...

عزیز جون بابا بی خیال سیب من...

من بگو غلط کردم...

عزیز جون غلط کردم..

بگو از اونها خوردم...

عزیز جون : من از اونها خوردم.. و میدونم تو شوهری که غلط کنه و از اونها بخوره نمیخوای... درسته؟  

اینجاها محبت کردیم به هم و من نمیگم تا هوایی نشین...

10 دقیقه مونده به آش...

من: دارم می ترکم...

عزیز جون: یه کم تحمل کن می رسیم...

دیرینگ دام بول و دیمبول... (صدای موبایل بودها)

بلههههه

سیبی کی می رسیم به آش... من اصلا حال خوشی ندارم.. باید پیاده شم...

من: آژی جان الانه می رسیم.. تحمل کن...

عزیز جون: اینها که بیشتر از ما عجله دارن

زسیدیم به آش.. دیگه نزدیک اذون بود...

برف نشسته بود تا زانو...

ما رفتیم با عزیز جون اون پشت مشت ها تا یه حالی به این برفهای سفید بدم...

تا زانو رفتم تو برفها... شانس آوردم پام نشکست...

دیگه درنهایت بی شرمی بله....

بعد یه نفر دیگه رفت تا اب سد رو آلوده کنه....

جاتون خالی آش خوردیم ... آزی بهتر شد و رفتیم...

دیگه کجا نگه داشتیم؟

یادم نیست...

بعدیش ترش!!!! چالوس موندیم... همون لبه چالوس...

بعد دیگه همونجا با ازی اینها بای بای کردیم... اخه اونها تن کابن می موندم ما می رفتیم ر ا م سر...

الووووووووووووو.. دخترعمه.... کجایی؟ عروس خوبه؟

دختر عمه: سلام من چالوسم.. تو کجایی... وا ما هنوز به مت ل قو نرسیدیم... اگه وسیله نداری بمونیم تو اینجا پیاده شو...

چمدونم همراهمه...

من شرمنده... جا نمیشی...

خوب تیم تیم تیش ما داشت می ترکید...

رسیدیم خونه...

ووووووووووووووی.. پارسای عمه برا اولین بار بعد از ظهر نخوابیده بود که فقط منو ببینه...

عمه بیا گلگلکت بدم... (قلقلک)

اهان... برا نغمه زنگیدیم.. همون دم در.. بینیم کجاست... آخه من تصمیم گرفتم مهربون باشم و خواب بریم خونه مامیش اینها و نهار هم اونجا باشیم بعد بیام خونه...اماده شیم بریم عروسی...

برا همین خواستیم سر راهمون بریم پیش نغمه...

دیدیم ای بابا یار در کوزه!!!!! و ما گرد جهان می گردیم... آب در چشمه و ما خشک ...... (این یه کلمه بد بود... ) می گردیم...

خاله عزیز جون بود.. کلی خوشحال باهاش حرف زدیم... کلی گفت تو مکه دعامون م یکنه و این حرفها...

بعد رفتیم بالا....پراسا هم گیر داده که عمه کیفها رو باز کنیم ببینم چی خریدی... خوووشگله؟

خلاصه فکرشو منحرف کردیم...

آقا ما ان سولی نمون رو زدیم.. تا بریم سر سفره دیدم جوجه ها تموم شد... یعنی من فکر کردم کمه... سعید اینها هم هنوز نبودن...

خلاصه تو دلم موند... خوردم ها... ولی عطشم بر طرف نشد...

عزیز جون داشت با سعید حرف می زد... طبق معمول به من برخورد... گاهی می خواست بهش یه چیز یرو بفهمونه ولی اینقدر بد می گفت که من دلم می ترکید...

چرا عصبی شدم.. نمی دونم... خلاصه اومدیم بیرون...

با عزیز جون بحث مختصری نمودیم و من اینقدر گریه کردم که مردم...  و گفتم اصلا بریم کرج خونمون.. من خسته شدم!!!!!!!!!

نینی باز می زد تو شکمم که ماماننننننننننننننننننن بس کن... از بس هق هق کردی و من پریدم بالا دارم بالا میارم...

عزیز جون نازم کرد.. بوسم کرد.. و من سرمو گذاشتم رو پاش تا آروم شم...

از مزیت های تیم تیم تیش همینه که سر ادم به پای شوهر می رسه!!!!!!!!

رسیدیم خونه مادرش اینها...

همه خوچحال بودن!!!!!!!!!

از بیرون اومده بودن!!!!!!!!!!

رفته بودن گردش!!!!!!!!!!!

فکر کن... اگه ما تو دوران نامزدی تو پاییز (حالا تابستون هم بی خیال میشیم) م یگفتیم : ما بریم بیرون می گفتن: دیوانه اید مگه!!!!!!!! البته اگه دیگه رغبت می کردن با ما حرف بزنن...

حالا این قسمت رو بی خیال چون من ناراحت میشم قندم میره بالاها...

رفتیم مامیش برامون چایی آورد!!!!!!!!! هر چی گفتم بذارین من برم نذاشت...

چیز میزهایی که خریدم دادم بهشون... کلی خوشحال شد...

بعدش هم که برامون نون و پنیر و خیار و گوجه آورد... حالا ساعت 23 هستش ها...

هر چی هم من میگم نمی تونم بخورم قبول نکرد... منم بیشتر خیار خوردم...

نمی دونم چی شد.. فهمید من ان سولین می زنم... بگم قاطی نکرد که دروغ گفتم... قاطی کرد عجیب...

ولی سعی کرد اروم باشه و نگران نباشه...

شب خوابیدیم...

صبح بیدار شدم .. فهمیدم داره بابایی میره سر باغ ها... ولی باز خوابم برد...

عزیز جون قول داده بود هر چی هم داشتن نهار بره برام قزل آلا بخره... اخه مامیش اینها فقط ماهی سفید می خورن...

بعد دیگه 6:30بود بیدار شدم.. رفتم بیرون.. مامانش پا شد.. گفتم شما بخوابین.. سماور رو روشن کردم.. اومد میگه گرسنه ات شده؟ چایی حاضره...

گفتم نه.. ولی باید آمپوا بزنم... دیر میشه...

سفره رو آماده کردم.. آمپول زدم... و نشستیم صبحانه خودن...

دید من یه تیکه نون جدا کردم با یه کم پنیر... داشت غصه می خورد فهمیدم... گفتم من گشنم نیست .. حالا گشنم شد می..خورم...

دیگه بعد صبحونه خواستم جارو بکشم.. هر چی می گم نون ریخته نذاشت...

برنج خواستم بشورم نذاشت...

گفتم: اخه خسته این.. صبح زود پا شدین.. منم بیدار شدم نذاشتم بخوابین...

دیگه نشستم براش گردو شکستم..

حرف زدیم... من تو خونه قدم زدم.. یه آفتاب ملسی بود که نگو...

نهار یه اقاهه مهمونشون بود... من قبلش آمپول زدم... بعد یهو قندم افتاد...

حالم بد شد...

ماهی هم نخوردم.. خوردم ها... ولی یه کم خوردم.... اونم تو دلم موند

مامانش اومد سر تراس... من دراز کشیده بودم.. دستاش م یلرزید.. برام پسته مغز کرد... هی ناسزاهای کوچولو کوچول می داد به دکتر طفلی که بهم رژیم داده.. یه نایلون پر شکلات اورد...

صورتش خیس عرق بود...

صداش می لرزید...

یه بار دیگه هم همینطوری مهربون بود... یعنی مهربونیشو بروز داده بود...

از اینکه حالم بد بود خوشحال شدم... پسته های خوشمزه ای بود هر چند من فقط 3 تادونه خوردم.. یه کم غذا خوردم.. بقیه اشو گذاشتم بعد 1 ساعت خوردم...

جاتون خالی .. خوب بود... خیلی خوب...

بقیه اش بمونه تو قسمت بعد خسته شدم...

ولی خودمونیم ها.. حسرت اون جوجه کباب و اون ماهی تو دلم موند...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0